گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۸۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

به پیشت نام جان گویم زهی رو

حدیث گلستان گویم زهی رو

تو این جا حاضر و شرمم نباشد

که از حسن بتان گویم زهی رو

چو شاه بی‌نشان عالم بیاراست

من از شکل و نشان گویم زهی رو

چو نور لامکان آفاق بگرفت

من از جا و مکان گویم زهی رو

به پیش این دکان که کان شادی است

من از سود و زیان گویم زهی رو

به پیش این چنین دانای اسرار

کژی در دل نهان گویم زهی رو

چو استاره و جهان شد محو خورشید

فسانه این جهان گویم زهی رو

اوان قاب قوسین است و ادنی

حدیث خرکمان گویم زهی رو

از آن جان که روان شد سوی جانان

بر هر بی‌روان گویم زهی رو

حدیثی را که جان هم نیست محرم

من از راه دهان گویم زهی رو

چو شاهنشاه صد جان و جهانی

من از جان و جهان گویم زهی رو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام