گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۵۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو

عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو

ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزن

از در حق به یک سبو کم نشده‌ست آب جو

زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آن

چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو

فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به

عید شده‌ست و عام را گر رمضان است باش گو

رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را

و آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو

مهره که درربوده‌ای بر کف دست نه دمی

و آن گروی که برده‌ای بار دوم ز ما مجو

مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار من

چند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو

منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببین

رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو

خامش کرده جملگان ناطق غیب بی‌زبان

خطبه بخوانده بر جهان بی‌نغمات و گفت و گو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد نوشته:

این مصراع از نظر وزنی ایراد دارد و احتمالا غلط تایپی در آن وجود دارد:
“عید شده‌ست و عام را گر رمضان است باش گو”

کانال رسمی گنجور در تلگرام