گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۷۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مقام ناز نداری برو تو ناز مکن

چو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن

به پیش قبله حق همچو بت میا منشین

نماز خود را از خویش بی‌نماز مکن

گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش

ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن

چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشین

سلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن

چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تو

مده به کوره هر کوردل گداز مکن

جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوش

چو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام