گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۴۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

تو آب روشنی تو در این آب گل مکن

دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن

پاکان به گرد در به تماشا نشسته‌اند

دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن

دل نعره می‌زند که بکش خویش را ز عشق

ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن

مس را که زر کنند یکی علم دیگر است

زین‌ها که می‌کنی نشود زر بهل مکن

دوری بگشت این تن کز دل بگشته‌ای

سی سال دور باشد سی را چهل مکن

چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد

این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن

هنگامه‌هاست در ره هر جا مه‌ای است رو

بی‌گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام