گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۹۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من

نقل سازد جهت این جگر خسته من

دست خود بر سر من مالد از روی کرم

که تو چونی هله ای بی‌دل و پابسته من

سر گران گشته از آن باده بی‌ساغر من

زعفران کشته بدین لاله بررسته من

زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم

ای گسسته رگت از زخمه آهسته من

چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات

چون دلم برنجهد زان بت برجسته من

هله ای طیف خیالش بنشین و بشنو

یک زمانی سخن پخته به نبشته من

چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن

ای به شب‌ها و سحرها به دعا جسته من

چند صف‌ها بشکستی و بدیدی همه را

هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من

لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است

هوس و رغبت او بین تو به گلدسته من

لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی

که حریص آمد بر گفتن پیوسته من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام