گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۱۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

بیا ساقی می ما را بگردان

بدان می این قضاها را بگردان

قضا خواهی که از بالا بگردد

شراب پاک بالا را بگردان

زمینی خود که باشد با غبارش

زمین و چرخ و دریا را بگردان

نیندیشم دگر زین خورده سودا

بیا دریای سودا را بگردان

اگر من محرم ساغر نباشم

مرا لا گیر و الا را بگردان

اگر کژ رفت این دل‌ها ز مستی

دل بی‌دست و بی‌پا را بگردان

شرابی ده که اندر جا نگنجم

چو فرمودی مرا جا را بگردان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام ناظری » شورانگیز » تصنیفِ بیا ساقی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

منصور پویان نوشته:

مختصری در مورد فهم این غزل:
ای جان ِجانان بیا و ما را شراب عشق بنوشان تا احوال برآمده ما از قضا و قــَدَر ها؛ یعنی از هویت های مــَنـیـتی، عوض شود و اوضاع ِما در بطن حضور خوش گردد. ما را ازین پندار ها و خرده باور ها و از آرزومندی ها مـُبـَرا کن تا از منویـّات رهانیده شده؛ در وحدانیت هستی؛ یعنی در متن عشق لایزال مستحیل شویم.
دگرباره بشوریدم و هر بند مـَنـیت بـُبریدم. من آن دیوانه بندم که زبان مرغ را می‌داند. همه تاریکی و کفرم پیدا شد چو خوردم از کوزه خیالت. بی‌تو بر افلاک چو ابر تیرهء غمناکم. بی‌تو به زندانم؛ مرا روی بگردان که سخن عشق گویم. بـُبـریده‌ ام دل خویش حالیا ز غیر؛ چه آشنا و چه هر گـُمـانـم

حمید نوشته:

لطفا تصحیح بفرمایید
زمینی خود که باشد با غبارش>> باغ و بارش
ممنون

کانال رسمی گنجور در تلگرام