گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای دل رفته ز جا بازمیا

به فنا ساز و در این ساز میا

روح را عالم ارواح به است

قالب از روح بپرداز میا

اندر آبی که بدو زنده شد آب

خویش را آب درانداز میا

آخر عشق به از اول اوست

تو ز آخر سوی آغاز میا

تا فسرده نشوی همچو جماد

هم در آن آتش بگداز میا

بشنو آواز روان‌ها ز عدم

چو عدم هیچ به آواز میا

راز کآواز دهد راز نماند

مده آواز تو ای راز میا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سیاوش مرتضوی نوشته:

«بازما» در واقع دو کلمه با فاصله «باز میا» هست. لطفا اصلاح کنید، سپاس.

همایون نوشته:

نکته یی زیبا و در خورد تامل در این غزل است و آن پایان عشق است که بهتر از آغاز آن است

انسان توانائی یک تغییر مهم است که در هستی‌ میتواند روی دهد که بازگشت را بی‌ معنا میکند

این معنا با آنکه ما از جایی‌ آمده ایم و باید به آنجا بازگردیم را به چالش میگیرد

چون از جنس راز نیست ولی این یکی‌ که پایان است همواره راز آمیز باقی‌ می‌ماند این کاری است که دل‌ ما میکند و زبان دل‌ را دل‌ میفهمد نه گوش و زبان

یک آب و هوایی هست بنام عدم که دل‌ به آنجا تعلق دارد و دل‌ را بسوی خود میکشد و دل‌ با آن‌ آب و هوا رشد کرده و میکند که با جسم و جماد فرق دارد و اگر علمی‌ نمی نماید برای همین راز آمیز بودن آن است

کانال رسمی گنجور در تلگرام