گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

می‌شدی غافل ز اسرار قضا

زخم خوردی از سلحدار قضا

این چه کار افتاد آخر ناگهان

این چنین باشد چنین کار قضا

هیچ گل دیدی که خندد در جهان

کو نشد گرینده از خار قضا

هیچ بختی در جهان رونق گرفت

کو نشد محبوس و بیمار قضا

هیچ کس دزدیده روی عیش دید

کو نشد آونگ بر دار قضا

هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد

پیش بازی‌های مکار قضا

این قضا را دوستان خدمت کنند

جان کنند از صدق ایثار قضا

گر چه صورت مرد جان باقی بماند

در عنایت‌های بسیار قضا

جوز بشکست و بمانده مغز روح

رفت در حلوا ز انبار قضا

آنک سوی نار شد بی‌مغز بود

مغز او پوسید از انکار قضا

آنک سوی یار شد مسعود بود

مغز جان بگزید و شد یار قضا

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام