گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۶۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

تو چه دانی که ما چه مرغانیم

هر نفس زیر لب چه می خوانیم

چون به دست آورد کسی ما را

ما گهی گنج گاه ویرانیم

چرخ از بهر ماست در گردش

زان سبب همچو چرخ گردانیم

کی بمانیم اندر این خانه

چون در این خانه جمله مهمانیم

گر به صورت گدای این کوییم

به صفت بین که ما چه سلطانیم

چونک فردا شهیم در همه مصر

چه غم امروز اگر به زندانیم

تا در این صورتیم از کس ما

هم نرنجیم و هم نرنجانیم

شمس تبریز چونک شد مهمان

صد هزاران هزار چندانیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سروش نوشته:

شمس تبریز جونکه شد مه مان( یعنی ماه ما) درست است.

پاسخ: با تشکر، طریق نوشتن معمول مَهِمان همینی است که در متن آمده و آن را جدا نمی‌نویسند. تغییری اعمال نشد.

کامبیز نوشته:

درود بر آیدین جودی با موسیقی رندانه …

ناشناس نوشته:

تو چه دانی که ما چه مرغانیم

حمید نوشته:

درود بر محمد تیام عزیز درود

روفیا نوشته:

تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر نفس زیر لب چه می خوانیم
تا در این صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم
از شروط راه کسب معرفت غیر از نرنجاندن نرنجیدن است.
چه بسا نرنجیدن دشوارتر از نرنجاندن باشد،
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
چگونه می توان وفا کرد و ملامت کشید و خوش بود؟
آیا کسی پاسخ این معما را می داند؟

یدی نوشته:

روفیا،
در اینجا ملامت کشیدن به معنی الام و رنج کشیدن نیست ، بلکه ملامت به معنی سرزنش و نکوهش است و، و بنا براین تو میتوانی انسان خوبی باشی و وفا کنی و در عوض بر خلاف میلت سرزنش هم بشوی ، اما آنچنان باشی که این ملامتها را نادیده بگیری .
یعنی انفدر راهت را درست میدانی که در «طریقت» خود ، این نکوهش ها را دلیل درستی راحت می پنداری و بنابر این رنجی نمی بری!
و یا اینکه :
در «طریقت» باید وفا کرد و رنجیدن جایی در طریق «طریقت» ندارد!

نادر.. نوشته:

روفیای عزیز
این گونه معماها بر اساس سطح نگرش ما به هستی بوجود می آیند.. تا زمانی که نگاه ما رها از قید سطح گردد ..
زمانی که شاهد گردیم: همه چیز خداست.. غیر خدا چیزی نیست..
قرار است به این مقام - وحدت - برسیم..
شاید در ابتدا شگفت به نظر آید..
رهایی نیاز دارد..

پریشان روزگار نوشته:

جناب نادر…
ممکن است اندکی داستان رهایی نگاه از قید سطح را بشکافید، روشن فرمایید، راه چاره بنمایید؟؟

حسین ۱ نوشته:

گر به صورت گدای این کوییم
به صفت بین که ما چه سلطانیم
چونک فردا شهیم در همه مصر
چه غم امروز اگر به زندانیم
تا در این صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم
می فرماید:غمی نداریم از بد روزگار ، زیرا روز دیگری به کام ما خواهد بود.
آری ، همه رنجها را می پذیرد به امید پاداشی
تجارت است ، عرفان کدام است ؟
چشمداشت به مزد و پاداش ، یا همان خیال واهی او را وا می دارد تا رنجها را تحمل کند .
کاسبی ، داد و ستد ، انتظار پاداش ،،،،

حسین ۱ نوشته:

کلاه سرتان نرود دوستان ،
زبان آوران بسیارند ،
آرزومند مرد میدانم

م،س نوشته:

حسین ۱
می بینم که تنها تو مرد میدانی
بتاز بر خرافات ، که خوش می تازی

حسین ۱ نوشته:

نادر جان
لطفاً ، آزادگی در عمق را هم راهنما باشید . این بنده همیشه در قید همین نگاه سطحی بوده ام
با احترام

پریشان روزگار نوشته:

حسین-۱
گفتاوردی است از دوستی:

” آفرینش سرای باقی، حکایت پاداش و پادافره، یاد زندگی رفته است ، امیدی موهوم به دوباره زادن در هراس پیوسته از مرگ نا گزیر..”

حمید رضا نوشته:

اگر فردی حتی تلاش کند که کسی را نرنجاند و از کسی نرنجد، می توان این واقعیت را پذیرفت که او فردیست «خوب» در جامعه.
دیگر چه فرقی میکند که چه ابزاری را در این تلاش استفاده می کند؟
حتی اگر آن، امید به پاداش و یا به قولی تجارت با خدا باشد.

حسین ۱ نوشته:

حمتد رضا جان
فرق می کند ، بسیار
به گفتار ”پریشان “ ان امید و هراس را بردار ، خوبی هم محو می شود ، آزاده بدون بیم و بی تجارت نمی رنجد و نمی رنجاند،
مولوی چنین دم نزد

م ، س نوشته:

حسین ، ۱
بی نیاز ، صفت عارف است
مولوی نیازش را به پاداش آشکارا می گوید
امیدی موهوم به دوباره زادن در هراس پیوسته از مرگ نا گزیر..”
آفرین ، پریشان روزگار

حسین ۱ نوشته:

پوزش از حمید رضای گرامی که نامش اشتباه تایپ شد

نادر.. نوشته:

دوستان جدید عزیزم، بزرگواران
بهتر می دونم با احترام، داستانی کوتاه براتون تعریف کنم.. حکایت تولدمه شاید:
یکی بود یکی نبود
تو یه شهر ناشناخته! مردمی زندگی می کردن که چشماشونو پوست ضخیم یه دستی پوشونده بود و فقط گهگاه هاله هایی از نور در تاریکی تجربه می کردن؛ برای همین از دنیا شناخت گنگ و مبهمی داشتن و دچار عقاید و تعصبات عجیب و غریبی شده بودن.
یه روز یکی از اونا که متقاعد نشده بود و خیلی کنجکاو بود، شجاعت به خرج داد و با دقت و ظرافت برشی بر پوست پوشیده شده رو چشماش ایجاد کرد …
چه تجربه ی شگفتی! باور کردنی نبود؛ انگار به یه دنیای دیگه وارد شده بود!!
مدتی بعد که به خودش اومد، ناخودآگاه زد زیر خنده؛ خندش تمومی نداشت … با خودش فکر می کرد چه تصورات پوچی داشته پیش از این! …
ماجرا رو برای بقیه تعریف کرد و گفت توصیف چیزای جدیدی که تجربه کرده امکان پذیر نیست و تنها راهش اینه که اونا هم دست به کار بشن و …
اما هر چی اصرار می کرد فایده ای نداشت، همه مسخرش می کردن و می گفتن عقلشو از دست داده! ..
تا این که بالاخره از شهر انداختنش بیرون!! ……

حسین ۱ نوشته:

نادر…جان نه تنها شما را مسخره نمی کنم بلکه به شما و به همه ی آنها که پوسته ی جلو چشمان را پاره می کنند تبریک می گویم
من نیز روزی پرده چشم دریدم و از هَپَروت بُریدم و دنیای زیبایی دیدم که به آزادگی از بند های تقلید و خیال انجامید
تولدت مبارک

پریشان روزگار نوشته:

حمید رضا
می گویند، ( وبر گردن آنان که می گویند)
” عارف کسی است که عبادت حق را از آن جهت انجام می دهد که مستحق عبادت میداند ۰(حق را) ، ونه از جهت امید ثواب و خوف از عقاب”

پریشان روزگار نوشته:

نادر گرامی،

خوشا و خرما آنان که چشم بر هستی ( واقعیت) گشوده اند ، و در بر پندار ( خیال) بسته.

م ، س نوشته:

چرخ از بهر ماست در گردش
زان سبب همچو چرخ گردانیم
تقلید پیشینیان کرده است
چرخ از بهر ما نیست ، ما خود جزیی از چرخیم
خود را اینقدر عزیز دردانه نبینیم

حسین ۱ نوشته:

خوش گفتی م ، س گرامی
هیچ مقدسی نیست که از نقد معاف باشد
آفرین که
بال ها بگشودی از بام تعصب جسته ای

حمید رضا نوشته:

جناب حسین عزیز،
من رابطه ای بین داشتن باورهای فلسفی درباره هستی و آخرت، با انسان خوب و یا بد بودن نمی بینم.
فراوانند ظالمانی که مانند من، آزاده از امید و هراس به آخرت و فارغ از تجارت با خدا هستند،
و نیز فراونند انسانهای پاکی که با این باورها زندگی ساده ای را سپری می کنند.
اینکه ته وجود «همه»ی آنان که به امید پاداش هستند «بدی» است و «همه»ی آزادگان از این گونه فلسفه ها «خوب» هستند، برای من دور از واقعیت است.

حمید رضا نوشته:

م ، س و پریشان گرامی،
من نمی دانم مولوی عارف بوده یا نه. صفات عارف را هم نمی دانم چیست.
اما میدانم که هیچ انسانی عالی، کامل، و بی نقص بر روی زمین نیامده و هرگز نخواهد آمد.
مولوی و همه ی عارفان انسان بودند و حتمأ الخطا.
مولوی را دوست دارم چون خواندن و مرور روزانه اشعارش مرا انسانی بهتر، شادتر، پر انرژی تر و عاشق تر ساخته.
با در نظر گرفتن اینکه سطح دانش و آگاهی و توانایی و روش زندگی انسانها در دوران مولوی بسیار پائین تر از امروز بود، اگر ما نخواهیم و یا نتوانیم مولوی را با آن همه هنر و دانایی درک کنیم که:
چرا امید به پاداش داشت،
چرا فکر می کرد چرخ از بهر ماست،
چرا زن ستیز بود،
چرا کشتن انسان بی گناه را توجیه می کرد،
و یا چرا رکیک ترین کلمات را نثار دشمنش می کرد،
بی گمان امروزه توانایی درک افراد جامعه مان را نیز نخواهیم داشت.
و این در حالیست که امروزه بسیاری از جوامع حتی در تلاشند تا دریابند چه عوامل خانوادگی و اجتماعی و ژنتیکی موجب پیدایش رفتار گناهکاران می شوند تا مشکلات جامعه شان را حل کنند. جامعه ای که علاقه ای به درک آنان ندارد به جای حل مشکل، با خشم معتاد و دزد و آدمکش خود را اعدام می کند و روانه زندان می کند به امید اینکه از تعدادشان کم شود.
من دلیلی نمی بینم که با مولوی با خشم برخورد شود.

... نوشته:

چند نکته از نظرات دوستان در حد بی سوادی خودم به نظرم رسید که با اجازه عنوان می کنم:
اول از همه اینکه غزلیات شمس مجموعه ای مدون از تفکرات مولوی نیست و نمیشه بر اساس یه غزل شیوه تفکری رو برای ایشون قائل شد. مولوی در این غزلیات یه روز شاده یه روز غمگین، یه روز در لباس یه فقیه و یه روز یه مجنون آشفته، یه روز آروم و متین و یه روز از دست شده…
اما با همه اینها جریان غالب بر غزلیات شمس، جریان شور و آشفتگی هست. شور و آشفتگی حاصل از یک عشق که مولوی رو از از این دنیا بیرون می بره: «من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم». نمیدونم این همون هپروتیه که شما میگید یا نه، ولی من این ویژگی رو یه هپروت شیرین و زیبا می دونم و نهایت آمالم در زندگی قدرت رسیدن به این جایگاهه. صرف نظر از هر اتفاقی که بعد از مرگ میفته من به هیچ بودن این زندگی با همه قیل و قالش، با همه دغدغه هاش و همه آدمهای اطرافم رسیدم. پس چه جای توجه به این همه پوچی هست؟ چرا جنون اختیار نکنم؟ چرا نیست نشم تا این زندگی رو در وجود خودم بکشم؟
«بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم
دریدم پرده بی‌چون سر آن هم نمی‌دارم

چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی‌گوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی‌دارم

دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی‌دارم…»
لازمه این نیست شدن نادیده گرفتن تمام مصلحت های زندگی و کشتن عقل معاش هست و به ظن من این همون نوع از زندگیه که در نظر شما مذموم هست و برای من هدف غایی.
خب بعد از بریدن از دنیا یکی مثل من بی هیچ اعتقادی در موضع یأس و انفعال قرار می گیره و یکی مثل مولوی معشوقی داره و امیدواره. عشق امید میاره و امید پویایی. معلومه که مولوی امید پاداش داشته که اگه نداشت میشد یه نهیلیست. اتفاقا نکته ارزشمند مولوی همین امیدشه. ولی امید به چی؟ مولوی عبادت می کنه که بعد مرگش می گساری کنه؟
در مراتب تبتل و انقطاع از دنیا (فکر میکنم در مکتب ابن عربی) میگن مرحله بعد از بریدن از لذتهای مادی اینه که شما از عبادتتون هم لذت نبرین. چقد جالب! حتی عبادت خدا نباید به من حال خوشی بده. چرا؟ چون «من» در راه از بین بردن «من» هستم. پس دیگه «من»ی نیست که لذت رو احساس کنه.
با این شرایط فکر می کنین مولوی اصلا بعد از مرگش (یا حتی در دوران زندگیش) وجود داشته که به پاداش (به مفهوم پستش) فکر کنه؟
من مولوی نیستم و در ذهنش هم نیستم که به یقین بگم منظورش از این کلمه یا جمله این بود ولی با شناخت ناقصم نسبت بهش احتمال این رو بیشتر می دونم که شه مصر شدن، آزادی از زندان قطره ها و همون پیوستن به دریا باشه (انچه اندر وهم ناید آن شوم).

م ، س نوشته:

… گرامی
واقعاً طرز فکر هایی مثل افکار شما را نمی توانم فهم کنم
من از این همه نعمتهای ملموس و نقد ، این شادی های بی چون و چرا ، این عشقهای بی آلایش مادری و بسیار بسیار ِ دیگر بهره می گیرم که هیچکدام هم آغشته به لذات پست نیست ، این زندگی هیچ و پوچ نیست ، زیباست ، نعمت است ، پوچ کدامست؟ ، آری پوچ و هیچ دانستن این زندگی و این هستی کنونی را و گرایش به نمی دانم کجا را ، خیالبافی و هپروت می نامم ، توصیه می کنم از زندگی خویش لذت ببرید و آنرا بی هدف ندانید ، موهبتی بزرگ برای چندسالی به شما ارزانی شده .
امید که قدر دان باشید

م ، س نوشته:

حمید رضا خان
شما نقد ما را با خشم اشتباه گرفته اید. همه ی ما مولوی را دوست داریم و می خوانیم ، آنجا که درست و بجا گفته مورد تأیید است و آنجا که با واقعیت نمی خواند باید نقد شود خواه درین زمان و خواه در زمان خودش .
امید به پاداش داشتن بد نیست ولی بدون چشمداشت کاری را انجام دادن بهتر نیست ؟
خود بزرگ بینی نیز نکوهیده است که همه ی جهان را ملک تلق خویش بدانیم.
زن ستیزی در دوران مولوی نیز پسندیده نبوده و حتا الفاظ و کلمات زشت را نیز ادیبان ما چون نظامی و فردوسی و بسیاری دیگر به کار نمی برده اند ، چنانچه من و شما نیز استفاده نمی کنیم چون از ادب به دور است.
زبان در دهان ای خردمند چیست
کلید در گنج صاحب هنر
میتوان همه ی گفتار را با تذهیب و ادب به خواننده هدیه کرد
جوانان ما نیز باید بدانند زشت و زیبا کدام است و این جز با انتقاد عملی نیست
مانا باشید

... نوشته:

م،س بزرگوار
ممنون از توصیه مشفقانه تون، ولی من هم مطلقا نمی تونم شما و نوع نگاهتون به زندگی رو درک کنم. ترجیح میدم در این مورد وارد بحث نشم چون هر کس با توجه به تجربه شخصی خودش از زندگی به نوع نگاه خاص خودش می رسه و طبق اون عمل می کنه.
ولی در همین حد می گم که من تمام لذت ها و نعمت های مد نظر شما رو در دایره مجاز می بینم و نه حقیقت. شاید حقیقی ترین احساس موجود در دنیا همون حس مادرانه باشه که اون هم برای من خالی از حقیقته و با از بین رفتن جسم (صرف نظر از هر اتفاقی که بعد از مرگ بیفته) از بین میره. از نظر تئوری دیدگاهم اینه که نباید کوچکترین دلبستگی نسبت به این هستی و متعلقاتش داشته باشم، حتی همون عشق مادرانه. ولی هنوز به اون جایگاه و قدرت نرسیدم و خیلی باهاش فاصله دارم. این هستی مجازی نعمت نیست، من بهش میگم عذاب.
«عذاب است این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو
به جان تو که جان بی تو شکنجه است و بلا بر ما»
به هر حال موضوع بحث اعتقاد من و شما نیس. من اون حرفارو در مورد مولوی و بحثی که در موردش شکل گرفته بود زدم. مهم نیست من و شما نوع نگاه مولوی رو به زندگی می پسندیم یا نه. مهم اینه که به شناخت درست تری از نگاهش برسیم. شما نگاهش رو نمی پسندید و من می پسندم. در نتیجه علاقه و ارادت شما نسبت به مولوی (احتمالا) کمتر از من هست.

حمید رضا نوشته:

م،س گرامی،
دوست خوبمان جناب حسین۱ فرمودند:
کلاه سرتان نرود، زبان آوران بسیارند، و سپس شما ایشان را تنها مرد میدان خواندید.
من لحن خشم در این گفتگو احساس کرده بودم.
می فرمایید اشتباه گرفته ام،
فرمایشتان را می پذیرم.
با درود

حمید رضا نوشته:

م ، س گرامی،
حال که مسئله خشم از میان برداشته شد، فرصتی یافتم درباره نقد بنویسم.
مسلمأ نقد و انتقاد خوب است و لازم، اما در محیطی آرام تا مخالفان نیز وارد گفتگو شوند و در نهایت، دیگران و بویژه جوانان «خود» دریابند بد چیست و خوب کدام است.
وقتی در این شعر باور فلسفی مولوی و پاسخهای صادقانه دو حاشیه نویس که بدور از هیچگونه توهین و بی احترامیی بوده، کلاه برداری و زبان آوری و خرافاتی که باید بر آنان تاخت و خوش تاخت خوانده شوند، محیط متشنج می شود.
در چنین جو پر اضطرابی، یا بسیاری از دگراندیشان وحشتزده از نوشتن نقد خودشان جلوگیری می کنند و یا آن کسانی که اهل درگیری و ناسزا گویی هستند وارد میدان می شوند.
بنابراین همه نقدهای بعدی هر چقدر هم منطقی باشند، بی اعتبار هستند.
تنها درسی هم که جوانان آموخته اند این است که هنگام گفتگو باید تشنج ایجاد کرد.
با احترام

م ، س نوشته:

حمید رضا خان گرام
باز هم اشتباه دیگر
منظور از کلاه سرتان نرود ، زبان آوران بسیارند ، حاشیه نویسان نیستند ، بهتر است حسین خان بگوید، ولی من میدانم که مقصود شاعران و سخنسرایانی هستند که زن را با خر مقایسه می کنند ، قبلاً مثالهای زیادی آورده شده ، که باز می آورم، چه خوب که زشت گویی از زیبا گویی متمایز شود،
مانا باشید

م ، س نوشته:

حمید رضاخان گرام
سخنسرایان را بشناسید که حتماً می شناسید:
از مولوی

حملهٔ زن در میان کارزار
نشکند صف بلک گردد کار ، زار
حملهٔ ماده به صورت هم جریست
آفت او هم‌چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون
از سعدی نیز :
تحقیر زنان : زهره مردان نداری چون زنان در خانه باش
چو زن راه بازار گیرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن
بپوشانش از چشم بیگانه روی
وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی
زن نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویم پاری نیاید بکار
حتا شاعر معاصر پژمان بختیاری فرزند بانو ژاله ، شاعر سرشناس

بلاست زن که خدا در بلا بگیردشان بلا، بلا به جان فریب آشنا بگیردشان
از این جماعت ناحق شناس مردگداز خدای را چه بگویم خدا بگیردشان
به پیش چشم تو با یک سخن برانگیزند هزار فتنه که چشم قضا بگیردشان
به کشتزار محبت به سان صاعقه اند که برق حادثه سر تا به پا بگیردشان
چو دیرگیر بود خشم حق، از آن ترسم که جان خلق بگیرند تا بگیردشان
بهشت را چه تمتع بود چو زن با ماست مگر که مالک دوزخ ز ما بگیردشان
کشیده اند و کشیدیم و می کشند بلا
مولوی
ز دست زن که خدا در بلا بگیردشان

زر و زن را به جان مپرست زیرا برین دو، دوخت یزدان کافری را
جهاد نفس کن زیرا که اجریست برای این دهد شه لشکری را

نفس خود را زن شناس ، از زن بتر

زآنک زن جزویست ، نفست کل شر

مشورت با نفس خود گر می کنی

هرچه گوید کن خلاف آن دنی

و ازین دست بسیار است.
باز هم ماندگار باشید

م ، س نوشته:

حمید رضاخان گرام
پاسخهای دیگر من در معرفی سخنسرایان مورد نظر در دست بر رسی مدیر محترم گنجور است
مانا باشید

حسین ۱ نوشته:

حمیدرضا جان
متأسفم که به دلبخواه از نوشته ی من برداشت می کنی
نوشته بودم دوستان کلاه سرتان نرود ، بدین مانا که شاعر از سخنسرایانی ست که از خرافات و هپروت دم میزند. او به نیمی از انسانها نیز توهین میکند ، گر چه بسیار بسیار سخن نیک نیز دارد،

حسین ۱ نوشته:

از ایشان است
حملهٔ ماده به صورت هم جریست
آفت او هم‌چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون
به قول م، س گرامی مانا باشید

پریشان روزگار نوشته:

حسین-۱
آیارابطه او با شمس گاه گاه ویرا چنین زن ستیز می کرده است،؟؟ و خداوند آگاه تر است.

حمید رضا نوشته:

حسین عزیز،
من اصلأ برداشتی نکرده بودم.
جمله های شما و م ، س گرامی را نقل قول کردم و این واقعیت را نوشتم که چنین لحنی محیط گفتگو را سمی میکند، پس نقدهای بعدی ارزش خود را از دست میدهند.
در حاشیه ای دیگر هم در واکنش به جمله شما نوشتم ‘اینکه ته وجود «همه»ی آنان که به امید پاداش هستند «بدی» است و «همه»ی آزادگان از این گونه فلسفه ها «خوب» هستند، برای من دور از واقعیت است’.
اینها هیچکدام برداشت دلبخواه نبودند.
براستی نیازی به مثال از مولوی نیست. در این حاشیه ها من نخستین کسی بودم که زن ستیزی و دیگر خطاهای او را بازگو کردم. البته در چارچوب خطاکار بودن انسان و تلاش در درک یکدیگر.
حدس من این است که من با شما و م ،س، همباوریم. تفاوت اینجاست که وقتی خانم یا آقای … که با شجاعت در چنین فضای پر اضطرابی که ایجاد شده نظرات و همباوری فلسفی خود را با مولوی مینویسد. م ، س عزیز به گفته خود افکار ایشان را نمی توانند فهم کنند، اما من کاملأ درک می کنم.
به هر حال آزادیست و هر گونه میل دارید بنویسید و شاد باشید.

حمید رضا نوشته:

جناب پریشان روزگار،
خوشحال و سپاسگزارم از پرسشتان.
شاید مادری نامهربان داشته. شاید قربای کودک آزاری از سوی زنی بوده. شاید همسری زورگو داشته. شاید هم اصلأ میلی به زن نداشته اما می باید تن به ازدواج می داده و پس از آشنایی با شمس خشمش بیرون ریخته.
براستی هیچکس نمیداند. تفاوتی هم نمیکند. واقعیت این است که او بیش از هفتصد سال پیش مرده و در چند مورد بی حرمتی به زنان کرده.
مهم ان است امروز چه می کنیم و کجا ایستاده ایم.
آمریکا، بزرگترین مدعی دمکراسی یا حکومت «مردمی» در جهان، ۵۲ در صد «مردمش» زن هستند. هنوز یک رئیس جمهور زن هم نداشته.
این اصطلاح «مرد میدان» را میگویم که دوستان در این حاشیه ها چند بار استفاده کرده اند:
زنان ایران در چند دهه گذشته، در هر زمینه و میدانی، بسیار بسیار بسیار بیشتر از مردان درخشیده اند.
اما این اصطلاح پابرجاست و قدردانی به مردان داده می شود.
دوران آن رسیده که آنرا با «انسان میدان» جایگزین کنیم.

... نوشته:

حسین-۱ بزرگوار
در مورد احتمال ارتباط زن ستیزی مولوی (؟؟!!!) و حضور شمس باید بگم که اگه منظورتون حضور فیزیکی شمس هست، شمس سال ۶۴۵ برای همیشه مولوی رو ترک کرد (و به روایتی هم از دنیا رفت)، در حالی که شروع مثنوی سال ۶۵۸ بود.
اگر هم منظورتون تاثیر حضور معنوی شمس باشه، هرچند حرفتون از این اشکال مبرا میشه اما باز هم ارتباط این دو موضوع برای من قابل درک نیست.
هرچند که من اساسا با این نظریات شما مشکل دارم و به هیچ وجه مولوی رو زن ستیز نمیدونم. به نظر من این نظریات ناشی از باقی موندن در سطح و پوست الفاظ هست و راهی به مغز پیدا نکردن. به هر حال ما اینجا یه بحث مفصل با دوستان در این مورد داشتیم و من نظرمو گفتم:
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar5/sh104/
اگه علاقه مند هستید می تونید بخونید.

حمید رضا نوشته:

اشتباه نوشتاری:
قربانی نه قربای.

حسین ۱ نوشته:

… عزیزم
هم در عزا می کشند ما را هم در عروسی
به یاد ندارم در مورد شمس صحبتی داشته ام ، که به او باوری ندارم ، خط سوم را خوانده اید ؟
لطف می کردید تا مرا نیز با زن ستیزی ِ مورد نظرتان آشنا می کردید ، تا بدانم زن ستیز به که و چه می گویند .
آن نشانی که داده اید همان است که بنده در آن بحث شرکت داشته ام و نوشته ی بانو مهناز دلیل محکمی بود بر آنچه ما ضد زن می نامیم.
پایدار باشید

... نوشته:

حسین عزیز
عذر میخوام. فکر کردم جمله « آیارابطه او با شمس گاه گاه ویرا چنین زن ستیز می کرده است،؟؟ و خداوند آگاه تر است.» رو شما گفتید ولی الان فهمیدم که خطاب به شما گفته شده. به این ترتیب مخاطب نوشته قبلیم پریشان روزگار بزرگوار میشه.
اول اینکه نظرات مهناز ارجمند هم منو قانع نکرد. کما اینکه نوشته آخرم (که بخشی از اون هم منتشر نشده) خطاب به ایشون هست و رد نظراتشون.
دوم اینکه زن ستیزی مصادیق مختلفی داره و بازه ای گسترده. از نداشتن حق رای تا بردگی زنان، از سوء استفاده های جسمی و جنسی تا تفکرات مردسالارانه، از نظر تا عمل و…
من هدفم این نیست که بگم زن ستیزی چیه، هدفم اینه که بگم این زن ستیزی نیست و مجموعه عواملی از جمله متن آثار مولوی (به ویژه مثنوی) و جنس زبان این آثار، شخصیت و نوع زندگی ایشون، چارچوب های مسلط و حاکم بر ادبیات عرفانی و جریان تصوف و… من رو به نتیجه ای که شما می گیرید نمیرسونه. شاید همین ابیات از زبان شاعر دیگه ای مفهوم زن ستیزی داشته باشه ولی در نوع گفتمان مولوی این معنی رو نمیده. دقیقا مثل لفظ معروف و پرکاربرد «می» که در زبان حافظ، خیام، مولوی و انوری می تونه چهار معنی و مفهوم کاملا متفاوت و گاهی متضاد داشته باشه و اشتراکی بیشتر از اشتراک لفظی نداشته باشه.
من دلایلم رو تو همون بحث خیلی مشروح گفتم. من معتقدم برای دریافت درست از مولوی باید جامع تر به موضوع نگاه کرد. وگر نه هیچ دریافت درستی از ایشون نخواهیم داشت. با نگاه هایی از جنس نگاه شما نه میشه فهمید «نی» چیه، نه میشه فهمید چرا مثنوی با حمد خدا شروع نشده، نه میشه دلیل تو در تو بودن حکایات مثنوی رو دونست، نه میشه اصلا فهمید چرا مولوی از حکایت استفاده کرده برای گفتن مضامین عرفانی و حکمی، نه میشه فهمید چرا قصه های به ظاهر تاریخی مثنوی منطبق با واقعیات تاریخی نیستند و…
اگه بخوام میتونم تا صبح در مورد عجز از درک درست مثنوی با نوع نگاه شما بگم. این یعنی اینکه با دیدگاه شما نه تنها در مورد زن ستیزی که در تمام موارد مثنوی با مشکل مواجه میشیم و مثنوی بیهوده ترین کتاب تمام تاریخ بشریت میشه. امیدوارم منظورم رو درست و کامل رسونده باشم.

حسین ۱ نوشته:

… گرامی
مولوی و سعدی و و اصولاً سخنسرایان را معلمان جامعه می دانم ، به خصوص شعر که هر ناروایی را وقتی با این زبان گفته میشود ، گویی وحی منزل است .
متاسفانه مثال مع الفارق شما را در مورد” می“ و ارتباط آن با منش شاعران درک نمی کنم، حاشیه پردازی سرکار در اینکه چرا مثنوی با حمد شروع نشده و دیگر بیانات شما جز خارج شدن از موضوع برایم چیزی مفهوم نکرد .
می فرمایید:”با دیدگاه شما نه تنها در مورد زن ستیزی که در تمام موارد مثنوی با مشکل مواجه میشیم و مثنوی بیهوده ترین کتاب تمام تاریخ بشریت میشه“
نشان ازین دارد که دیدگاه من و شما و باورهایمان هیچگاه به توافق نمی رسد .
قبلاً هم گفته ام که مولوی را دوست دارم و کتابش را می خوانم و استفاده می کنم ولی با بسیاری از خرافاتش و به خصوص زن سیزی او مخالفم.
تا این انتقاد ها نباشد به بیراهه می رویم
زنده باشید

... نوشته:

حسین عزیز
اول اینکه من مخالف این عقیده ام که این افراد معلم و الگو و … باشن. این عیب از جامعه و مهمتر از اون سیستمی هست که این افراد رو افراد کاملی معرفی می کنه. در حالی که این افراد کاملا عادی بودند و تنها فرقشون هنرمندی و علمشون هست. در حوزه اخلاق برتری خاصی نسبت به بقیه افراد جامعه ندارن.
دوم اینکه می در زبان هرکدوم از این افراد مفهومی خاص داره. تمام حرف من اینه که زبان مثنوی رو بشناسیم بعد بریم سراغش. مثنوی (و عمده متون معتبر صوفیه) سراسر نماد و رمزه. شما منطق الطیر رو چطور می تونین فارغ از نگاه نمادین تفسیر کنین؟ کدوم حکایت همین مثنوی رو میشه فارغ از نمادپردازی تفسیر کرد و به عمق مطلب رسید که این حکایت مورد بحث رو بشه؟ در مورد حمد و … هم از بحث خارج نشدم. دقیقا منظورم همینه که فضای حاکم بر مثنوی فضای نماد و رمزه. پس نمیشه در سطح لفظ در مورد نبودن حمد خدا تفسیر کرد که اگه بکنیم نتیجه ای جز بی توجهی به خدا به دست نمیاد. حالا اگه این فضا رو پذیرفتیم باید در مورد حکایت مذکور دنبال رمزگشایی باشیم نه اینکه بلافاصله با خوندن لفظ بریم سراغ برداشت مفهوم.
بحث مخالفت با انتقاد نیست، انتقاد سالم در نفس خودش قطعا مساله مثبتی هست. من یه سوال دارم. شما از چیِ مولوی و مثنوی خوشتون میاد؟ کدوم تفکرش رو می پسندین و این طرز تفکر مولوی رو از کدوم ابیات مثنوی استخراج کردین؟ میخوام رجوع کنید به این ابیات و ببینید آیا از فضایی که در مثنوی هست پیروی نمیکنه؟ تمام این حرفای من تلاشی هست برای اینکه بگم در سطح لفظ مثنوی متوقف نشیم. زن ستیزی این ابیات تنها از توقف در سطح لفظ برمیاد و نه از حرکت به عمق. دیگه واضح تر از این که خودش میگه نداریم: «گفتمش پوشیده خوشتر سر یار / خود تو در ضمن حکایت گوش دار». و بسیاری ابیات دیگه که خود مولوی میگه من پوشیده حرف می زنم.

بابکى دیگر، نوشته:

س.م. گرامى،
“گرام” که شما آوردید خطاست و مى باید گرامى نوشته شود که از گرامیک در زبان پهلوى آمده و نه آنچنانکه برخى مى پندارند از کرم و یا کرام عربى. فرهنگ معین اینرا مشخصاً گوشزد کرده.( جلد سوم صفحه ٣٢١٤)

دیگر آنکه این شعرى که شما و جناب حسین ١ از سعدى به تکرار در حاشیه ها آورده اید و آنرا نشانى از زن ستیزى او بر شمارده اید، جاى تامل بسیار دارد و اگر انشا… حال و دماغى باشد در حاشیه خودش خدمتتان توضیحى خواهم داد که چرا این برداشت اشتباه است.

حسین ۱ نوشته:

بابک دیگر جان
بنده چندین بار دیده ام م ،س گرامی دوستان را گرامی خطاب کرده اند ممکن است خطای تایپ باشد ولی شما هم به نام خودتان توجه کنید که ”بابکی دیگر“ هم اشتباه است چون ”دیگر “ به جای ” ی“ و یا ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍” ی “ بجای ” دیگر“ استفاده می شود
منتظر عیبجویی های دیگر شما ” گرامی “ هستم
ماندگار باشید

پریشان روزگار نوشته:

دوستان گرام،
واژه ” گرامی ” بر ساخته است از ” گرام ” و گرام خود از
” گر ” اوستایی می آید به مانای پرستش ، بزرگداشت ، احترام ، تقدیس

( گرام+ ایک = گرامیک در پهلوی و گرامی در پارسی دری)
در فرهنگ معین اشاره به این است ، مبادا با کرام تازی اشتباه شود .
حتا اگر نادرست باشد ( که گمان نمی برم) غلط مصطلحی است

بابکى دیگر، نوشته:

پریشان روزگار و حسین ١ گرامى،
١-چرا بابکى دیگر و نه بابک دیگر؟
در اینجا چند بابک قلم مى زنند، بابک دیگر مى توانند به هر کدام اشاره کند (این بابک نه، آن بابک دیگر) و حال آنکه بابکى دیگر= یک بابک دیگر، یعنى یکى از بابکان.
(از معین: “ى” گاهى به آخر کلمه درآید و نشانه وحدت (یکى،یکتن) باشد، و : این حرف به آخر اسم ملحق شود براى افاده نسبت بین دو چیز)
٢- چرا گرامى و نه گرام؟
“در نظم و نثر فصیح همه جا گرامى (=گرامیک، پهـ.) آمده و “گرام”- که در تداول بجاى گرامى یا کرام عربى (جِ. کریم) استعمال کنند -درست نیست”
( فرهنگ معین جلد ٣ ص ٣٢١٤)
گمان کنم که این گمان جناب پریشان را رفع کند.
و اگر اغلاط مصطلح را نیازى به پالایش نیست آنگاه مجازیم که سولاخ را در عوض سوراخ، طناف را به جاى طناب، قلف را به جاى قفل بیاوریم؟
گمان نبرم….
٣- حسین جان فرمودى که منتظر “عیبجویى هاى دیگر” بنده نشسته اى!
در این یک مورد نیازى به کاویدن نبود، ولى باور بفرما که اگر هم مى خواستم به جُستن و کند و کاو در این امر بپردازم حقیقتا حالش نخواهد بود، تو خود دریاب عمق ماجرا را…
شما نیز شاد و پر سرور باشید

بابکى دیگر، نوشته:

پوزش :
مى توانند -> مى تواند تصحیح شود.

پریشان روزگار نوشته:

بابکی دیگر
ببخشایید من ” یای ” را یای نکره گرفتم شما وحدت
می خواستم معرفه تان کنم ! .
نام شماست و صلاح مملکت خویش خسروان دانند
و اما یایی که در آخر واژه ها می آید تنها یای وحدت یا نکره نیست یای نسبت است شیرازی
یای کار و حرفه است تفتی نمکی قصابی
که هم شخص است و هم محل
یای شایستگی و لیاقت است گفتنی دیدنی
یای مصدری است دوستی، دشمنی
یای نسبتی که مانای فاعلیت دارد جنگی ، کاری
یای بزرگداشت استادی فرزندی
و بگذریم از ضمیر و استمرار و تمنا و شرط و…..

پریشان روزگار نوشته:

جناب بابکی دیگر
در باره گرام و گرامی توجه
شمارا به دهخدا و برهان قاطع چاپ استاد معین جلب میکنم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام