گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا

صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا

ز بگاه میر خوبان به شکار می‌خرامد

که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا

به دو چشم من ز چشمش چه پیام‌هاست هر دم

که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا

در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین

که برو که روزگارت همه بی‌قرار بادا

نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری

که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا

تن ما به ماه ماند که ز عشق می‌گدازد

دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا

به گداز ماه منگر به گسستگی زهره

تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا

چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش

چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا

به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد

به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا

تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان

که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا

که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد

که قوام بندگانت به جز این چهار بادا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین افشار نوشته:

تن ما به ماه ماند که ز عشق می‌گدازد
دل ما چو چنگ زهره… که گسسته تار بادا

به گداز ماه منگر، به گسستگی زهره
تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا!

زهره: ناهید. بیدخت . بیلغت. سیاره ای است که مطربه ی فلک است . فارسیان به سکون ها استعمال کرده اند… (شرفنامه منیری ). چنان‌که از نجوم قدما دریافت می‌شود، سیاره‌ی زهره که نام دیگرش ناهید گفته شده نقش سعد اصغر[خوش یمنی کوچک] را داشته است و درعین‌حال نشانه‌ی شادی و طرب، رقص و پای‌کوبی و … هم می‌شناخته‌اند. «فرهنگ نظام» آن را این‌گونه معرفی‌ نموده است: « … زهره نام ستاره‌ی سوم از سیاره‌‌‌ای است که نام فارسی‌اش ناهید است. چون این ستاره در علم نجوم مربی مطربان است بازیچه‌ی شاعران فارسی شده است» (جلد سوم ذیل واژه‌ی زهره)
زهره ی چنگی ؛ ناهید چنگی . خنیاگر فلک . مطربه ی فلک :

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره ی چنگی و مریخ سلحشورش . حافظ

* به گمان من گسستگی زهره -که مولوی استعاره از حال دل و جان آدمی می آورد- می تواند برآمده از این ویژگی آن باشد:
زهره که سیاره ای است سخت درخشان، گاهی بامداد طلوع کند و گاه شامگاه برآید یعنی اندکی پس و پیش از غروب و طلوع خورشید که زهره ی شامگاهی را کوکب مسایی و زهره ی صبحگاهی را کوکب صباحی می گفتند. پس به دو گونه ساز(چنگ) این خنیاگر گسسته است. نخست، چون دو بار در شبانه روز در آسمان پدید می آید و زیاد هم نمی ماند. دیگر چون از خورشید گسسته است و زمانی می آید که خورشیدِ روشنگرش دیگر نیست. البته این تنها برداشت و دیدگاه من است وخوشحال می شوم دوستان اصلاح و تکمیل بفرمایند.
هر کدام باشد و جز این ها، افزون بر این که این تشبیه های زیبا و متناسب که به وفور در غزلیات مولوی -به ویژه- و دیگر شاعران قدیم مان آمده اند، دانش کافی و خیال پردازی شاعرانه و بهره گیری استادانه از این ذوق آنان را می رساند، به نظر می رسد همان گونه که روشنایی مصنوعی شهرها و دنیای امروزمان، ستارگان آسمان مان را کم یا بی فروغ ساخته است، نگاه شعرای امروزی نیز از آسمان به زمین هبوط کرده است. « که قوام بندگانت بجز این چهار بادا»!!!

شمس الحق نوشته:

چه نثر دلپذیر و رعنایی داری دوست عزیز ، امین افشار ، مرا ۵۰ سال به عقب بردی که تازه لیسانس اولم را گرفته به سربازی رفتم و شخص سرلشگر امین افشار دستور داد تا چند قدم در مقابلش رژه نظامی بروم و همان موجب شد تا بعنوان افسر پیاده آموزش پادگان انتخابم کنند ، چه دورانی بود ، گویی در سیاره ای دیگر می زیستیم ، باز هم بنویس امین افشار .

هنگامه حیدری نوشته:

جناب امین افشار عزیز. متشکرم از توضیحات شما.
خاطر نشان می کنم استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر عباس ماهیار در کتاب نجوم قدیم و بازتاب آن در ادب پارسی که یکی از کاملترین مراجع در خصوص اصطلاحات نجومی در ادبیات است در ص ۳۸۳ ذیل عنوان زهر در بارگاه آسمان آورده اند:
پیش از این از بارگاه آسمان سخن گفته ایم و یادآور شده ایم که زهره خنیاگر فلک است و لازمه خنیاگری آواز خوانی و غزل سرایی و شعرخوانی و نوازندگی و لهو گستری و دستان سرایی و باده نوشی و پای کوبی و داشتن انواع و اقسام آلات موسیقی از قبیل چنگ و دف و بربط و رباب و عود و مزمار و ارغنون و احیانا سازهای دیگر است. چنین خنیاگری ناگزیر از داشتن زیورهایی د رخور شان و مقام خویش است.

سپس ایشان در ذیل بند ج آورده است:
زمانی هم اسباب و آلات خنیاگری بن مایه ابتکار تصویرها بوده است.
۱: چنگ
و همین بیت مولانا را به عنوان شاهد مثال آورده اند.
قصدم ازاطاله کلام این بود که گسستگی چنگ زهره افاده هیچ معنای خاصی نمی کند. صرفا بیان یکی از ادوات موسیقی زهره بوده است.

مولانا می فرماید:
تن ما مانند ماه که با گذشتن هر روز از عمرش لاغرتر و باریکتر می شود از عشق بدین گونه است که مدام لاغر می شود و دل ما هم از فرط عشق که بندش پاره شده مثل چنگ زهره است که تارهای آن از هم گسسته باد که دیگر از آن صدایی شنیده نشود.

دکتر ترابی نوشته:

با پوزش از استادان،
عاشق که باشی ( بی توجه به که و کی) میگدازی ، میفرسایی ودر همان حال در دل عاشقت غوغا،ست میلرزدبه گونه چنگ ناهید نخست ( چنان که رسم مولاناست ) تار دل گسسته میخواهد تا مگر از غم عشق بیاساید، پس نظر بر میگرداند که همین گداختن و لرزیدن است که حلاوت غم عشق او را بسیار به از آسودن میکند.

غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید، کز پای برآرد خاری

شمس الحق نوشته:

خار در پا شد چنین دشوار یاب / خار در دل چون بود واده جواب
از حکایت اول دفتر اول مثنوی مولوی

شمس الحق نوشته:

بدون قصد دخالت در معنی شعر از دوستان جوانم که با روش مکالمه ای در این حواشی حضور می یابند خواهش میکنم به جملاتی که در این صفحه نوشته شده توجه فرمایند که بر حسب اتفاق سه نفر از بزرگانی که افتخار مکاتبه با ایشان را دارم ، سرکار بانو هنگامه حیدری و حنابان امین افشار و دکتر ترابی با چه نثر دلپذیر و زیبایی نظر خود را درج فرموده اند و حقیر که ۳۰ سال سابقه تدریس ادبیات فارسی در دانشکاه را دارد قادر نیست حتی یک غلط املایی یا یک اشتباه انشایی از ایشان بگیرم ، عاجزانه تقاضا دارم ایشان را الگو کنید ، البته بسیارند که مثل ایشان و یا بهتر از ایشان می نویسند و بنده به این صفحه مراجعه کردنم ، ورنه دکتر امین کیخا و جناب یغما و یکی از آقایان یا بانوان محترم که با ناشناس امضا میکنند ودیگران مثل جناب رسته و بسیاری دیگر که در حال حاضر به خاطر نمی آورم و در جای خود ایشان را هم معرفی خواهم کرد ، و آخرین سفارشم به جوانان عزیز اینست که بخوانند و بخوانند و بخوانند ، هرچه بیشتر بخوانید بهتر می نویسید . با کمال احتزام .

شمس الحق نوشته:

بدون قصد دخالت در معنی شعر تنها می خواهم به دوستان جوانم که بارها از نحوه نوشتنشان با سبک محاوره ای در صفحات مختلف این حواشی گله کرده ام عاجزانه تقاضا کنم که به این صفحه بنگرید که چگونه سه نفر از کسانی که افتخار مصاحبت با ایشان را دارم سرکار بانو هنگامه حیدری ، جنابان امین افشار و دکتر ترابی به زیبایی و رعنایی نظرشان را درج فرموده اند ، ازشما عزیزان عاجزانه تقاصا میکنم ایشان را الگو کنید و بسیاری دیگر از عزیزان همچون دکتر کیخا ، جناب رسته ، آقای یغما ، سرکار بانو ستاره و دیگران که حافظه خراب حقیر در حال نامشان به یاد نمی آورد و در جای خود معرفیشان خواهم کرد و تاج سر حقیر جناب حمید رضا بانی و صاحب این سایت گرانقدر ، آخرین سفارش یک معلم پیر که ۳۰ سال ادبیات فارسی در دانشگاه تدریس کرده است اینست که دوستان جوان و عزیز تا میتوانید بخوانید و بخوانید که هرچه بیشتر بخوانید بهتر خواهید نوشت .

بی نام نوشته:

سخنان شما بزرگان بر آنم داشت تا موضوعی در باب واژه «زهره» عرضه کنم، موضوعی که به گمانم تا به حال از کسی ارائه نشده:
«زهره» اسمی عربی است و نام یکی از ستاره های قدیم که مردمان پارس آن ستاره را «ناهید» که اسمی پارسی است می نامیدند.
همواره از کنار این مسئله به سادگی گذشته ایم شود که چرا «زهره» را «ناهید» نیز می نامند و در واقع «ناهید» را «زهره» نامیدند؟ چه بسا رسیدن حقیقت پنهان در پشت این ظاهر از سایر سخنانی که پیرامون این واژه شده و می شود امری مهم تر باشد.
فقط به این اکتفا می کنم که «زهره» معرّب واژه ی پارسی «ناهید» است و «ناهید» اسمی است مشتق از واژۀ «اَناهیتا» (سمبل زن در فرهنگ ایران) و مشتق از اسم «زهره» واژۀ «زهرا» (سمبل زن در فرهنگ اسلام) ست.
آن ایزد بانوی آب هاست در فرهنگ ایران باستان و آن دیگر صاحب کوثر (چشمه ای در بهشت).
به احترام آن در معابد، مهراب (مکانی که در آن آب میریخته اند و رو به روشنی آن آب به نماز می ایستاده اند) و به احترام آن دیگر در حیاط مساجد حوض های آب ساخته اند.
دلیل این همه شباهت چیست؟

شاهرخ نوشته:

کدام تن گدازان است و کدام دلی شکسته ؟

بلافاصله می فرماید : به گداز این تن و شکست این دل ، اهمیت مده !

منگر! یعنی اینها اصل نیستند .

تا آخر ابیات غزل هم به کیفییت ناپایدار و نا اصل ، این تن و دل اشاره می فرماید.

شاهرخ نوشته:

جان اصل ماست .

فضای نامحدودی که ، تن و دل را هم در برگرفته است.

گداختی ندارد . اوج و حضیض را ، بر نمی تابد . هلال نمی شود .
همواره قرص کامل است .

همواره می تابد و شکست در ارکان او راهی ندارد.

شادی صرف و محض است .

همواره در آن ، عروسی است.

به عروسی جان ، فرا می خواندمان!

بی سواد نوشته:

بی نام گرامی،
بر آنچه به درستی فرموده اید ، می افزایم؛
ناهید گشته ” انا هیتا “( ان ،پیشوند نفی ، ناکاری و آهیتا ، ناپاک ، آلوده ) به مانای پاک ، نا آلوده است
ایزد بانوی ابها، ستاره ناهید ،(کنایه از دختر رسیده)
رود مینوی، پر آب ترین و همیشگی ترین رود جهان ،
در اوستا بدین گونه، نگارک شده است:
” دوشیزه ای بلند بالا، با بازوان ستبر، سپید و درخشان، سینه های برجسته، کمرگاهی باریک، سوار برگردونه ای که ابر و باد و باران و ژاله اسبان اویند دیهیمی درخشان بر سر دارد،پاک ، توانا، بالنده و نیالوده ، آلایش از تخمه مردان می زداید، زهدان زنان را پاک و فرزند زادن را بر آنان آسان می کند”
پی نوشت:
اناهیتا شاید همان بانوی رازآلودی باشد که در تاریک روشن بام یا گرگ و میش شام ، در نیزارهای خم رودخانه ای
تالاب یا سراآبی دور، پایاب یا آب انباری کهن در جستجوی آوییم.
نکند همان پری نی زن گریزپایی است که شبانگاهان تا لب چشمه سار می دواندمان ، بی که رخ بنمایاند؟؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام