گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۰۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم

دو جهان را و نهان را همه از کار برآرم

ز پس کوه برآیم علم عشق نمایم

ز دل خاره و مرمر دم اقرار برآرم

ز تک چاه کسی را تو به صد سال برآری

من دیوانه بی‌دل به یکی بار برآرم

چو از آن کوه بلندم کمر عشق ببندم

ز کمرگاه منافق سر زنار برآرم

بر من نیست من و ما عدمم بی‌سر و بی‌پا

سر و دل زان بنهادم که سر از یار برآرم

به تو دیوار نمایم سوی خود در بگشایم

به میان دست نباشد در و دیوار برآرم

تا چه از کار فزایی سر و دستار نمایی

که من از هر سر مویی سر و دستار برآرم

تو ز بی‌گاه چه لنگی ز شب تیره چه ترسی

که من از جانب مغرب مه انوار برآرم

تو ز تاتار هراسی که خدا را نشناسی

که دو صد رایت ایمان سوی تاتار برآرم

هله این لحظه خموشم چو می عشق بنوشم

زره جنگ بپوشم صف پیکار برآرم

هله شمس الحق تبریز ز فراق تو چنانم

که هیاهوی و فغان از سر بازار برآرم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کسری یک نوشته:

در این بیت:
ز تک چاه کسی را تو به صد سال برآری

ز ته چاه صحیح است: لطفا تصحیح کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام