گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۶۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

گر ناز تو را به گفت نارم

مهر تو درون سینه دارم

بی‌مهر تو گر گلی ببویم

در حال بسوز همچو خارم

ماننده ماهی ار خموشم

چون موج و چو بحر بی‌قرارم

ای بر لب من نهاده مهری

می کش تو به سوی خود مهارم

مقصود تو چیست من چه دانم

دانم که من اندر این قطارم

نشخوار غمت زنم چو اشتر

چون اشتر مست کف برآرم

هر چند نهان کنم نگویم

در حضرت عشق آشکارم

ماننده دانه زیر خاکم

موقوف اشارت بهارم

تا بی‌دم خود زنم دمی خوش

تا بی‌سر خود سری بخارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام