گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۳۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

بیا تا عاشقی از سر بگیریم

جهان خاک را در زر بگیریم

بیا تا نوبهار عشق باشیم

نسیم از مشک و از عنبر بگیریم

زمین و کوه و دشت و باغ و جان را

همه در حله اخضر بگیریم

دکان نعمت از باطن گشاییم

چنین خو از درخت تر بگیریم

ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت

ز سر خویش برگ و بر بگیریم

در دل ره برده‌اند ایشان به دلبر

ز دل ما هم ره دلبر بگیریم

مسلمانی بیاموزیم از وی

اگر آن طره کافر بگیریم

دلی دارد غمش چون سنگ مرمر

از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم

چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه

سبو و کوزه و ساغر بگیریم

کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن

که ما از نور او صد فر بگیریم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

علیرضا قربانی » بر سماع تنبور » تا عاشقی

علیرضا قربانی » بر سماع تنبور » آواز عاشقی

سالار عقیلی » می تراود مهتاب » تصنیف بیا تا عاشقی از سر گیریم (نوا)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

میلاد نوشته:

بیت ششم به نظر اینگونه است:
ز دل ره برده اند ایشان به دلبر

حامد نوشته:

بیت دوم نیز اینگونه درست است:
زمین و کوه و دشت و باغ جان را

احمد محمدزاده نوشته:

” در ” دل ره برده‌اند ایشان به دلبر …
کلمه “در” ، وزن را کمی ناهمگون نموده و “سکته” بر “دل” ایجاد می‌نماید !!!
به نظر “ز” و یا “به” مناسب‌تر است. یعنی:
ز دل ره برده‌اند ایشان به دلبر
یا
به دل ره برده‌اند ایشان به دلبر
الامر الی الارومی …!

کانال رسمی گنجور در تلگرام