گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

بیا کامروز بیرون از جهانم

بیا کامروز من از خود نهانم

گرفتم دشنه‌ای وز خود بریدم

نه آن خود نه آن دیگرانم

غلط کردم نبریدم من از خود

که این تدبیر بی‌من کرد جانم

ندانم کآتش دل بر چه سان است

که دیگر شکل می سوزد زبانم

به صد صورت بدیدم خویشتن را

به هر صورت همی‌گفتم من آنم

همی‌گفتم مرا صد صورت آمد

و یا صورت نیم من بی‌نشانم

که صورت‌های دل چون میهمانند

که می آیند و من چون خانه بانم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام