گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

من آن ماهم که اندر لامکانم

مجو بیرون مرا در عین جانم

تو را هر کس به سوی خویش خواند

تو را من جز به سوی تو نخوانم

مرا هم تو به هر رنگی که خوانی

اگر رنگین اگر ننگین ندانم

گهی گویی خلاف و بی‌وفایی

بلی تا تو چنینی من چنانم

به پیش کور هیچم من چنانم

به پیش گوش کر من بی‌زبانم

گلابه چند ریزی بر سر چشم

فروشو چشم از گل من عیانم

لباس و لقمه‌ات گل‌های رنگین

تو گل خواری نشایی میهمانم

گل است این گل در او لطفی است بنگر

چو لطف عاریت را واستانم

من آب آب و باغ باغم ای جان

هزاران ارغوان را ارغوانم

سخن کشتی و معنی همچو دریا

درآ زوتر که تا کشتی برانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

داود آزاد » دیوان شمس و باخ » من آن ماهم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

اشکان نوشته:

من وقتی آهنگ داوود آزاد رو شنیدم با این شعر آشنا شدم.
واقعا عالیع.توصیه می کنم اگر آهنگشو نشنیدید برید تهیه کنید و گوش بدید.اسم آلبوم دیوان شمس و باخ هستش.

عاطفه نوشته:

آهنگ زیبایی رو که دوستمون گفت رو از دست ندید، با این آهنگ آدم تا عرش اعلا میره!باور کنید

آزاده نوشته:

من را هم آهنگ داوود آزاد به اینجا آورد. بسیار زیبا هم غزل هم موسیقی…

سعید نوشته:

خیلی جالبه من رو هم همین کار از داود آزاد به اینجا کشیده …………

ندا نوشته:

من هم داوود آزاد به اینجا کشوند. آهنگ و شعر با صدای ایشون آدم رو بی حس می کنه، خلسه کامل. درود بهش واقعاً حق نگه نگهدارش

آرش نوشته:

وقتی ۲ تا ابرقدرت موسیقی با خدای عرفان با هم بیفتن نتیجه کار هنریشون میشه شاهکار …. !
زبان نمیتونه عظمت کار را بیان کنه .
فقط اگه کسی میتونه معنی ابیات ۳-۴-۸-۹-۱۰ حدودی بگه کارم راه می افته !!!!!؟

امین کیخا نوشته:

گل است این ببین چه نازکی وظرافتی دارد بااین وجود من چگونه لطف سپنجی و عاریتی و قرضی بخواهم،اینجا أیما دارد به لطیف یعنی نازک در برابر کثیف به معنی متراکم وان جهان مینو در برابر جهان گیتی است ، شاعر دچار نوعی اگاهی کهکشانی است یعنی از عرش به فرش می نگرد و با هستی یکی شده است و خود را با اب و باغ هم امیخته میبیند مارا هم جان خوانده که هم یعنی جانم عزیزم و هم یعنی ای جان یعنی تو هم جانی و تن نیستی

امین کیخا نوشته:

گلابه یا گل و لای تا چند بر چشم می زنی وان دیدن أجسام کثیف است میخواهد شاعر مارا به دیدن چیز های نازک و لطیف مینویی بخواند و میگوید چشمت را تا بشویی من اشکارم

امین کیخا نوشته:

میگوید خوراک و نواله و پوشاک برای تو مانند گل و لای هستند و تو لجن خوار نیستی ای مهمان ، اینجا می گوید مهمان یعنی خانه ما سرای گیتی نیست و باز باید برگشت

امین کیخا نوشته:

سخن مانند کشتی می باشد ولی معنی مثل دریا است یعنی معنی است که سخن را در بر میگیرد اما اگر تو نیک و زود بیایی و اندریابی باهم میتوان راهی برویم و به جایی برسیم

امین کیخا نوشته:

مراهم شما به اینجا میاورد دوستان

علیرضا خسروی کلهر نوشته:

جناب حضرت مولانا دراشعار دل انگیز خویش همانند سایر عرفای بزرگ ازکللمات کلیدی ورمزی واصطلاحات خاص عارفانه استفاده نموده است که بعضا” درک آن برای افراد عادی ممکن نیست ودرنظر برخی ازعوام شاید بی معنی باشد درحالیکه دقیق ترین ظرائف عالم عرفان درآثارایشان نهفته است ودلی آکنده ازمعنی وسری پیوسته ازسودا می طلبد تا این اشارات ارزشمند را مکشوف واستخراج نماید کمااینکه درغزل فوق ( عبارات ماه و… ) بشکل رمزی امده اند . بااحترام علیرضا خسروی کلهر

وفا نوشته:

لینک اجرای بخشی از این غزال

http://www.youtube.com/watch?v=-64nR14HY_A

حسین اسماعیلی نوشته:

در این ابیات مولوی از زبان حضرت حق سخن می گوید، من آن ماهم که اندر لامکانم، مجو بیرون مرا در عین جانم، من یعنی خدا در عین جان تو هستم، و بیرون از تو نیستم. من تو را به سوی خودت می خوانم تا به اصلت بگردی.
در ادامه از غفلت ما انسان ها می گوید: گهی گویی خلاف و بی‌وفایی، بلی تا تو چنینی من چنانم، تا تو غافلی من را بی وفا می بینی. به پیش کور هیچم من چنانم، به پیش گوش کر من بی‌زبانم، تا توی انسان کوری من را هیچ می پنداری، و تا کر باشی صدای مرا نشنوی و مرا بی زبان می پنداری.
گلابه چند ریزی بر سر چشم، گلابه: آب گل.
در ادامه ی تذکر غفلت ما انسان ها می گوید: لباس و لقمه‌ات گل‌های رنگین، تو گل خواری نشایی میهمانم، تا وقتی که لباس و لقمه ات گِل های رنگین است و به دنیا متوجهی و گِل می خوری شایسته ی میهمان من شدن نیستی.
گِل است، این گِل در او لطفی است، بنگر! چو لطف عاریت را واستانم، به گِل وجودت بنگر، من لطفی را ت در این گِل وجود تو به امانت گذاشته ام که همان روح خداست که در گِل انسان دمیده شده، مصرع دوم احتمالا می گوید چون (چگونه) این لطف را باز بستانم؟

نادر.. نوشته:

تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم..

کانال رسمی گنجور در تلگرام