گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مرا گویی که رایی من چه دانم

چنین مجنون چرایی من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی

به عشقم چون برآیی من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی کجایی من چه دانم

مرا گویی به قربانگاه جان‌ها

نمی‌ترسی که آیی من چه دانم

مرا گویی اگر کشته خدایی

چه داری از خدایی من چه دانم

مرا گویی چه می جویی دگر تو

ورای روشنایی من چه دانم

مرا گویی تو را با این قفس چیست

اگر مرغ هوایی من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد

ار آن ترک ختایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا

به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز

ز من یکتا دو تایی من چه دانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام ناظری » مولویه » تصنیف من چه دانم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

داریوش نوشته:

در بیت ۷ قفس به صورت قفص نوشته شده

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد. ضمن آن که در بعضی رسم‏الخطهای قدیم‏تر قفس را به همین شکل می‏نوشته‏اند.

فرید نوشته:

احتمالا ترک ختایی درست باشد. مگر آنکه در رسم الخط های قدیم شهر ختا را به شکل«خطا» هم نوشته باشند.

پاسخ: با تشکر، مطابق نظر شما تصحیح شد.

میگونی نوشته:

به نظر حقیر بیت :

شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یکتا دو تایی من چه دانم

از دیدگاه متصوفه و عرفا اشاره به شناخت خداوند از کل به جزء و سلوک به سوی خداوند از جزء به کل دارد. با همراهی انسان کاملی چون شمس تبریز طی مراحل سلوک میسر خواهد شد.

با تشکر

ستاره سادات . پیغمبری نوشته:

در ادامه نظر بلند آقا یا خانم میگونی ،
اشاره به ” قوس نزول ” و ” قوس صعود “

حمید نوشته:

احتمالا منظور بیت آخر این است که شمس تبریز ذهنیت یکتاپرستی ابراهیمی و همینطور اعتقادات دین زرتشت که برای جهان دو خدا متصور است را ( اهورامزدا و اهریمن ) از ذهن من پاک کرد .

امین کیخا نوشته:

سپاس حمید جان باریک بینانه بود

امین کیخا نوشته:

نگاه حمید نزدیکتر می نماید

بنفشه نوشته:

پیشنهاد میکنم به دوستان عزیز ترانه من چه دانم از شهرام ناظری آلبوم شور رومی رو حتما گوش بدید واقعا زیباست این ترانه منو به دنبال این غزل زیبا کشونده

شمس الحق نوشته:

خرسندم که بنفشه به غزل مولوی روی بکرده است و اما چنانکه قبلاً هم عرض کرده ام موسیقی ایرانی با یک تنبک و سنتور و یک تار و یک کمانچه و آن هفت دستگاه و پنج لحن و ۴۲۰ گوشه اش حتی اگر که نه صدای شجریان و ناظری که آوای داوودی هم آنرا همنوازی کند بسی ناتوان و ضعیف تر از آنست که غزل مولوی و در کل شعر پارسی را بتمامی به شنونده منتقل کند و شعر تغزلی پارسی را یک ارکستر ۱۴۹ نفره فیلارمونیک باید و اپرا خوانی قوی و ترقص باله گون .

فریدون فرخزاد نوشته:

این غزل از حضرت مولانا مفهوم عرفانی بسیار بالایی دارد. به طوری که مولوی به سان کودکی که از همه جا بی خبر است و در مقابل سوالات دیگران فقط میگوید <>، سخن میگوید. و به یک بی خبری عرفانی رسیده است.
(گوشم به راه که خبر می رسد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم).
در بیت آخر نیز به موضوع یکتایی حق اشاره دارد که با قرار دادن شمس در عرش خداوندی میگوید <> و بعد نیز به سان کودکی که سخنی میراند و بعد پشیمان میشود و میگوید که اصلن من چه میدانم!!!

کاوه نوشته:

دوستان شمس الحق و فریدون فرخزاد نظرات زیبایی نوشتند .
به نظر بنده حضرت مولانا این شعر را در حال یک دیالوگ بین خود و پروردگار سروده است ، البته در ۵ بیت اول طرف دیالوگ به طور کلی معشوق در نظر گرفته میشود که در بیت ششم اشارتی به خداوند میگردد .
فضای شعر به طور کلی در مورد سرگشتگی از عشق به معشوق است که در مورد هر سوالی جوابش من چه دانم است .
و در بیت آخر در مورد یکتایی و شرک ( دوتایی ) خداوند اظهار شک و تردید میکند ، که در صوفی گری رسیدن به شک و تردید پس از ایمان ، جزء مراتب بالای ایمان است . اشاره به شمس تبریزی نیز بیانگر تاثیر صوفی گری بر افکار حضرت مولاناست .
و اما دوست عزیز آقای حمید احتمالا با اصول دین زرتشت آشنا نیستند ، دین زرتشت دین یکتاپرستی است و دخیل کردن اهریمن بعنوان خدای دوم در دین زرتشت همانند قرار دادن شیطان بعنوان خدای دوم در دین اسلام است. همچنین رسیدن به مفهوم اشاره شده توسط ایشان بسیار بعید به نظر می آید .
زمن یکتا دوتایی ( بربود ) من چه دانم.
یعنی هر دو را همزمان بربود ، نه فقط دوتایی را .
آهنگ شور رومی از آلبوم شور رومی استان ناظری هم بسیار زیباست . تشکر از خانم بنفشه

مهران نوشته:

روی سخنم با جناب شمس الحق است که نمیدانم با کدام سواد موسیقی چنین نظر پرتی را منتشر میکنند
ابراز چنان نظری ازین رو مایه تاسف است که نشان میدهد نگارنده نه تنها از موسیقی نا آگاه است بلکه از حضرت مولانا نیز بهره ای نصیب خود نکرده و با اینحال خود را شمس الحق میداند
نه موسیقی ایرانی چنان که ذکر شده ناتوان است و نه موسیقی کلاسیک برای حمل شعر فارسی چندان توانا
اپرا هم که اساسا داستان دیگری است و هرجور محاسبه بفرمایید محمل غزل نیست / حداقل منظومه ای نیاز دارد / اپرا خوانی هم که تاکنون نشنیده ام
در مورد غزل فوق و اجرای جناب ناظری میتوان گفت تلفیقی استثنایی بوجود آمده / همین موسیقی چنانچه با سواد و ذوق و تکنیک آهنگساز و نوازنده همراه باشد و فهم شعر رانیز همراه کند میتواند جان دیگری به شعر ببخشد که در مورد اجرای جناب ناظری این اتفاق به بهترین شکل روی داده است

حامد نوشته:

تصنیف شور رومی به غایت زیباست.
مولانا خود نان و نمک می خورد و شکرخایی می کرد. به قدر ببینید نه مقدار، وگرنه هزار در هزار ساز و نوای بی روح جز چوب و فلز نیست.

سوره ص. نوشته:

در بیت آخر «یکتا» می‌تونه به معنای تنها/ فقط باشد. در اینصورت دارد می‌گوید شمس [با رفتنش] تنها دوتایی مرا از من گرفت. دوتایی هم می‌تونه به معنای داشتن همراه و دوست باشد. یک جور پارادوکس می‌شود- چون دوتایی که یکتا نمی‌شود- و با این وجود پارادوکس نیست چون واقعاً اتفاق افتاده! و خلاصه گیج می‌شود و می‌گوید «من چه دانم»!!
می‌شه بیشتر روش فکر کرد. شاید یکتا دوتایی که شمس ربودش مصادیق دیگری هم داشته باشند.

مسعود نوشته:

بادرود و تشکر فراوان از شما دوستان.
“شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یکتا دو تایی من چه دانم”
به نظر بنده در اینجا حضرت مولانا اشاره اى به دعوت شمس تبریزى از ایشان به بیهودگى جستجوى حق در بیرون و در جستن حق در درون خود ایشان هست. (یکى بودن عاشق و معشوق) “ربودن از من یکتا دو تایى (دوگانگى) را.”

ابر نوشته:

شاید ذکر این ماجرا خالی از لطف نباشد

عطاری بود و شاگردی داشت. این شاگرد در حسن تمام بود فقط یک عیب داشت که دوبین بود. چپ و لوچ بود؛ یکی را دوتا میدید. یک روز یک مشتری نزد عطار آمده و تقاضای یک شیشه روغن زیتون نمود. عطار مشتری را نشانده و به شاگرد گفت: فورا برو در منزل در سرداب یک شیشه روغن آنجا هست بیاور! شاگرد با سرعت بسوی منزل آمد، و رفت در سرداب؛ دید در آنجا دو شیشه روغن زیتون است با خود گفت: کدامیک را ببرم؟ اینرا ببرم، شاید دیگری را خواسته است؛ و آنرا ببرم شاید اینرا خواسته است، هر دو را که نخواسته است. ایستاد به فکر کردن؛ و پس از مدتی آهسته آهسته بسوی عطار آمد و گفت: شما گفتید در سرداب یک شیشه است! من دیدم دو شیشه است. کدامیک را بیاورم؟ عطار گفت: جان من! من خودم در سرداب گذاردم! یک شیشه بیشتر نیست! برو همان را بیاور! شاگرد به طرف منزل دوید و وارد سرداب شد؛ و خیره خیره نگاه کرد، باز دید دوتاست هر چه چشمش را مالید و پس از آن نظر کرد، باز دید دوتاست؛ جای شک هم نیست دوتاست. برای بار دیگر بسوی عطار آمد و گفت: با کمال دقت نگاه کردم، دو تا بود! عطار که از طول مدت و نشستن مشتری و احتمال اینکه شاید این مشتری از دستش برود متأثر بود، با حالت عصبانیت عصایش را به شاگرد داد و گفت: برو یکی را بشکن و یکی را بیاور! شاگرد با عصا به منزل آمده و وارد سرداب شد و با عصا به یکی زد؛ هر دو شیشه شکست؛ روغن زیتون ها ریخت و دید شیشه دیگری نیست که بیاورد. ایستاد به فکر کردن که من عصا را به یکی زدم نه به هر دو، چگونه به یکی زدم هر دو شکست؟ اینجا به عیب خودش پی میبرد که در حقیقت اینجا یک شیشه بوده و من در چشم خود پهلوی آن شیشه یک شیشه تخیلی، یک شیشه باطل و موهومی دیدم؛ و حالا که آمدم بشکنم، اقلا شیشه باطل را نشکستم و آن شیشه حق را باقی بگذارم تا برای استاد برم؛ با این عصا شیشه حق را شکستم و لذا هیچ شیشه دیگر نماند (لسان الغیب- حاج میرزا کریم صابونی- طبع سنگی- ص۴).
اگر این شاگرد میخواست حق را بگذارد و باطل را بشکند، باید چشم خود را معالجه میکرد تا یک بین شود و شیشه را یکی ببیند. وقتی یکی ببیند باطل خود بخود شکسته شده است. پس شکستن باطل به معالجه چشم است نه به زدن عصا؛ با عصا حق را می شکند. شاگرد متوجه شد که عیبش راجع به لوچ بودن و دوبینی اوست. همینطور با خود متفکر بود که نزد استاد چگونه برود؟ و داستان را چگونه بازگو کند؟ چه قسم این عیب خود را برای او بیان کند؟ از شرمندگی سر به بیابان گذاشت.

عبدالسلام نوشته:

سلام. من هم مثل خانم بنفشه باشنیدن این شعر یابهتربگم ترانه باصدای استادشهرام ناظری دگرگون شدم. درحدی نیستم که درموردمولانا وسخنش نظربدم. آمازبان موسیقی خوددیگریست

سیدعلی نوشته:

یکتا دوتایی می تونه اشاره به نماز داشته باشه (یک تایی: رکوع) (دو تایی: سجده)

مرادی نوشته:

جناب شمس الحق!
ارکستر فیلارمونیک؟! اپرا خوانی؟! ارکستر ۱۴۹ نفره فیلارمونیک؟! ترقص باله گون؟!!
واقعا لازم است که در حوزه ای که کوچکترین اطلاعی از بدیهیات آن نداریم با چنین اعتماد به نفس خنده آوری اظهار نظر کنیم؟!

گمنام نوشته:

جناب مرادی،
به گمانم جایی یکی از گنجوریان از حضورشان درخواست تخفیف کرده بود که شاید به ارکستری ۱۴۸ نفره رضایت بدهند، نمی دانم به کجا کشید !
باری ، در باب این که شبی شمس تبریزی ناگهان به مولوی دست برد زده و یکتا دوتایشان را ربوده است،
باید جناب شمس الحق که خود میگویند از خرد سالی مثنوی و دیوان شمس می خوانده و از بر میکرده و در بزرگسالی سالها تدریس می نموده است پاسخ مناسبی داشته باشند. انشا الله تعالی
گر چه جمع اولین از چهار عمل اصلی است.

حمید رضا نوشته:

بیت آخر خطاب به شمس،
از آن شبی که از من جدا شدی، آیا فراموشم کرده ای یا هنوز در ذهنت هستم؟ نمی دانم.

سیامک نوشته:

«یکتا دوتایی» میتواند کنایه از شک در وحدانیت خداوند باشد. مولانا با خود در این باور «یکی به دو» می کند تا اینکه شمس شک را از او می رباید.

سیامک نوشته:

مولانا در غزلی دیگر میگوید:
دویی از خود برون کردم یکی دیدم دو عالم را
یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم

حامد کهن دل نوشته:

در رابطه با بیت آخر،
مولوی در غزل ۱۹۱۴ می گوید:
خموش از ذکر نی می باش یکتا
که نی گوید که یکتا را دو تا کن

قاعدتا بایستی بین معنای این دو بیت و نیز بین معنای هر یک با سایر ابیات غزل سازگاری وجود داشته باشد.

مهرداد نوشته:

مولانا چنان در عشق غرق می شود که دیگر یک از دو نداند که دیگر نامی برای دینش نمی توان نهاد:
منم در موج دریاهای عشقت

کانال رسمی گنجور در تلگرام