گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۰۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

غلامم خواجه را آزاد کردم

منم کاستاد را استاد کردم

منم آن جان که دی زادم ز عالم

جهان کهنه را بنیاد کردم

منم مومی که دعوی من این است

که من پولاد را پولاد کردم

بسی بی‌دیده را سرمه کشیدم

بسی بی‌عقل را استاد کردم

منم ابر سیه اندر شب غم

که روز عید را دلشاد کردم

عجب خاکم که من از آتش عشق

دماغ چرخ را پرباد کردم

ز شادی دوش آن سلطان نخفته‌ست

که من بنده مر او را یاد کردم

ملامت نیست چون مستم تو کردی

اگر من فاشم و بیداد کردم

خمش کن کینه زنگار گیرد

چو بر وی دم زدم فریاد کردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

اگر جلال دین نمی بود عرفان ایرانی‌ جهانی‌ او هم نمیبود

ما بودیم و عرفان خاص اسلامی و اندک کسانی که آنرا برای دیگران شرح و توضیح می‌دادند

و احتمالا بسیار خشک و مطرود

امروزه هر کسی‌ که شعر جلال دین را میخواند لذت میبرد و میخواهد معنی‌ آنرا هر چه بیشتر بنوشد

دیگر آنکه عرفان رابطه‌ای میان پیر یا استاد و شاگرد است و هر که پیری ندارد به عرفان هم راه ندارد

ولی جلال دین این مشکل را برای همه حل میکند و با کار خود و آتش عشق خود همگان را گرم و رهرو میکند

و به همه افتخا‌ر آشنایی با دل‌ و جانان میبخشد

همه اسیران خود بینی‌ و خود خواهی را آزاد میکند و همه عاشقان جهان را پروانه وار بدور خود به رخس در میاورد

هستی‌ از این شادی هماره در رخس و پایکوبی است و آرام ندارد

جهان کهنه با آمدن او همیشه نو و خرم است و او این را خوب میدند و فاش می‌گوید

ولی با وجود این می‌گوید بهتر است که این راز را خاموشانه و آهسته گفت تا مبادا

کاینه زنگار گیرد و این تصویر زیبای هستی‌ تار و این ماه درخشان مه‌ آلود شود

چون کژ اندیشان و کژ کاران هنوز بسیارند

کانال رسمی گنجور در تلگرام