گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۰۰

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چنان مست است از آن دم جان آدم

که نشناسد از آن دم جان آدم

ز شور اوست چندین جوش دریا

ز سرمستی او مست است عالم

زهی سرده که گردن زد اجل را

که تا دنیا نبیند هیچ ماتم

شراب حق حلال اندر حلال است

می خنب خدا نبود محرم

از این باده جوان گر خورده بودی

نبودی پشت پیر چرخ را خم

زمین ار خورده بودی فارغستی

از آنک ابر تر بارد بر او نم

دل محرم بیان این بگفتی

اگر بودی به عالم نیم محرم

ز آب و گل برون بردی شما را

اگر بودی شما را پای محکم

رسید این عشق تا پای شما را

کند محکم ز هر سستی مسلم

بگو باقی تو شمس الدین تبریز

که بر تو ختم شد والله اعلم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

هستی‌ راه طولانی و بسیار یگانه و بسیار عظیمی‌ را پیمود تا به جایی‌ رسید که شمس به وجود آمد وبه نظر جلال دین هستی‌ از آن به بعد راز نهفته‌ای در خود ندارد بلکه عشق پیدا شده است سفینه‌ای که می‌‌توان سوار شد و از این جهان که به چشم ما آب و گل می‌‌آید به جهان دیگری رفت که در آن خبری از اجزا و تاریکی‌‌ها و نگرانی‌ها نیست و جایگاه دائمی انسان است، جایگاهی‌ که دل‌ اگر آشنا باشد می‌‌داند کجاست چون خود آنجایی است و اگر هم شهری خود را بیابد به آسانی در باره آن به گفتگو می‌‌نشیند بی‌ زبان و خاموش

کانال رسمی گنجور در تلگرام