گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۸۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

امروز چنانم که خر از بار ندانم

امروز چنانم که گل از خار ندانم

امروز مرا یار بدان حال ز سر برد

با یار چنانم که خود از یار ندانم

دی باده مرا برد ز مستی به در یار

امروز چه چاره که در از دار ندانم

از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من

امروز چنان شد که پر از پار ندانم

از چهره زار چو زرم بود شکایت

رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم

از کار جهان کور بود مردم عاشق

اما نه چو من خود که کر از کار ندانم

جولاهه تردامن ما تار بدرید

می گفت ز مستی که تر از تار ندانم

چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست

اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم

مانند ترازو و گزم من که به بازار

بازار همی‌سازم و بازار ندانم

در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر

طومار نویسم من و طومار ندانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سهیل قاسمی نوشته:

جولاهه ی تر دامن ِ ما تار بِدَرّید
می گفت ز ِ مستی که تَر از تار ندانم

جولاهه اینجا به معنی عنکبوت یا «تار تَنَک» است. عنکبوت برای تنیدن ِ تار از مایع ِ لزجی که از خودش خارج می کند استفاده می کند.
تَر دامن هم صفت ِ مشخص ِ عنکبوت است هنگامی که دامنش از ماده ی لزج و چسبناک ِ تار تنیدن تر است و هم «تر دامن» به معنی گناهکار و ناپاک به کار می رود.
می گوید که عنکبوت ِ تر دامن ِ ما زد تار را پاره کرد. و می گفت که از مستی «تَر» (مصالح ِ ساخت ِ تار) را از «تار» تشخیص نداده است!

سهیل قاسمی نوشته:

دی باده مرا بُرد زِ مستی به در ِ یار
امروز چه چاره؟ که در از دار ندانم
«دار» به معنی خانه است. دیروز باده مرا در حال ِ مستی به در ِ یار برد اما امروز چه کنم که در را از خانه نمی توانم تشخیص دهم!

از چهره ی زار ِ چو زر م بود شکایت
رَستَم زِ شکایت چو زر از زار ندانم
چهره ی چون زر وجه شبه اش زردی رنگ زر است!
رَستَم زِ شکایت یعنی بی خیال ِ شکایت شدم! شکایت را رها کردم (از شکایت رها شدم!)

مانند ِ ترازو و گَز ام من؛ که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
بازار همی سازم یعنی معامله ها را جوش می دهم. گَز ابزار ِ اندازه گیری یِ طول (مثلن برای پارچه) است و ترازو ابزار ِ اندازه گیری یِ وزن. می گوید مثل ِ ترازو و گَز، کار ِ بازار را راه می اندازم اما بازار ندانم

در اصبع ِ عشق ام چو قلم. بی خود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم
اصبع یعنی انگشت
مانند ِ قلمی هستم در انگشتان عشق که بدون این که خودم بدانم و به فرمان نویسنده (عشق)، چیزهایی می نویسم که خودم نمی دانم چیست

امیر نوشته:

این غزل شرح حالیست بر زمانی که سالک الی الله چنان در سلوک و جذبه مستغرق می شود که توجه به هیچ مسئله حتی سلوک خود ندارد. عارفی که از معرفت خود هم بی خبر است . نظر او فقط به حقست و بس.

غلامرضا رهنمایی نوشته:

باسلام و احترام؛
درخخصوص بیت زیر :

چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم

در مصرع اول سکته وجود دارد. و اگر به صورت زیر نوشته شود درست خواهد شد.

چون چنگم و از زمزمه ی خود خبرم نیست ….

و حتی در نسخه ای (در کدام نسخه درست یادم نیست) به صورت زیر آمده است :

من چنگم و از زمزمه ی خود خبرم نیست

کانال رسمی گنجور در تلگرام