گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۶۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

زان روی که حیرانم من خانه نمی‌دانم

ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده

کو خانه نشانم ده من خانه نمی‌دانم

زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش

پیش آ و مرنجانش من خانه نمی‌دانم

وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش

وز خانه مکن دورش من خانه نمی‌دانم

من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم

رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی‌دانم

ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف

بر راه دلم این دف من خانه نمی‌دانم

شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم

می افتم و می خیزم من خانه نمی‌دانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

هژیر مهرافروز » من خانه نمی دانم » من خانه نمی دانم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید حمید نوشته:

با کلمه کلمه این شعر گریستم

سید حمید نوشته:

من خانه نمیدانم

ناز بانو نوشته:

هژیر مهر افروز در آلبوم جدیدش بنام من خانه نمی دانم این غزل را بزیبایی هر چه تمامتر خوانده

ناز بانو نوشته:

بیت سوم ” آن کس که شدی دانش زان کس مطلب جانش ” درست است

سعید نوشته:

شعر درست هست ناز بانو عزیز
هژیز عزیز اشتباه خواندن این شعر
معنی آن اینست که آن کس که شدی همه جانش دیگه آگاهی (دانش) نداره که محل خانه را بداند و در مصرع دوم پیش آ و مرنجانش مرنجانش با جانش مصرع اول نشانه دیگه ایی بر تایید شعر است.

ناز بانو نوشته:

تشکر می کنم آقا سعید

شمس الحق نوشته:

ای مطرب صاحب صف
تا آنجا که حقیر می داند صف در اینجا معنی ردیف دارد ، اگر دوستان چیزی دیگر دانند ، لطفاً بفرمایند .

Sepehr نوشته:

Ya Hagh

شمس الحق

Salamon alaikom

Manzoor az “saf”dar inja haman anvar e noranist keh az manbae noor (motreb) sate mishavad taa dele arefo joz khaneh hich chiz digeh entekhab nakoneh

Sepehr

شمس الحق نوشته:

سلام بر شما آقا یا خانم سپهر محترم !
ممنون که توجه فرمودید و متأسفم ، این نحوۀ فارسی نوشتن حضرتعالی مرحوم اتاترک را بیاد می آورد ، حتماً امکانش برای شما میسر نبوده است و بهرحال متشکرم .

john.bati نوشته:

حالی که من این روزا دارم با این شعر
واقعا من خانه نمی دانم و رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم
چی از غزل اونم مولانا بهتر

حمید نوشته:

باسلام
چرا ردیف”من خانه نمی دانم در مطلع غزل(مصرع اول تکرار نشده است.اگر کسی راهنمایی کند ممنون می شوم.

بهرخ نوشته:

رحم آر و مکن طاقم من خانه نمیدانم چه اشکها که با این شعر ریخته شده …من خانه نمی دانم

معصومه نوشته:

مکن طاقم به چه معنا است؟

بابک نوشته:

سرکار خانوم معصومه گرامى،
در اینجا به همان معناى طاقتم طاق شد،یعنى که بى صبر شدم.
طاق در کنار خانه ایهامى را ایجاد مى کند که مولانا آنرا به کار آورده…

شمس الحق نوشته:

طاق معکوس جفت است
مکن طاقم یعنی تنهایم مگذار

بابک نوشته:

و یک معنى سوم،
طاق به معناى خمیده نیز مى آید
یعنى که مرا خُرد و خمیده و یا شکسته نکن.

محمد رضا جوانروح نوشته:

خوانش درست بیت سوم ان است که هژیر خوانده است . ابتدای بیت باید ” ان کس ” باشد تا در میانه بیت “زان کس ” معنا بیابد . یعنی خداوندا ان کس را که تو به او چیزی داده ای / از او ان چیز دیگر را طلب نکن . حال ان چیز اول که مورد نظر است چیست ؟ سیاق و زمینه متن غزل می طلبد که چیزی که داده شده است دانش {= دانه اش : دان و خوراک و غذا و و … } باشد و نه جانش { = جان اش : جان و حیات و زندگی و … } . به عبارتی دیگر حضرت مولانا خطاب و خواهش می کند از درگاه باریتعالی که ( خداوندا به ان کس از اهل شهر و ده که مهمان تو شده است و مایه و روزی و غذای زندگی داده ای و به خانه ات دعوتش کرده ای و حیران و سرگشته در افاق هستی با شور و مستی یک عاشق مشتاق دنبال تو افتان و خیزان می چرخد ، رحم ار و نرنجانش و مقصد و خانه ارام جانش را نشانش ده و جان عزیزش را از او نگیر و طلب نکن تا با تو بیامیزد ، پیش اش کش و از خانه ات دورش مکن ) . بنابراین مصرع اول بیت سوم باید که اینگونه خوانده شود ” ان کس که شدی دانش ، زان کس مطلب جانش … ” . که هژیر گرامی هم درست بر این منوال و عبارت و کلام صحیح و در راستای معنای دقیق متن خوانده اس .

محمد رضا جوانروح نوشته:

حضرت مولانا اصولا در قید و بند رعایت صنایع ادبی و قواعد شعری به مفهوم ادبی اش نبوده است و به همین دلیل در بسیار از غزلیات اش رعایت قافیه و وزن و ردیف و … را نکرده است . در این غزل هم عدم تکرار ردیف در مصرع اول به خاطر همین بی اهمیتی انگاری اوست در ملاحظات ادبی شاعرانی که فقط شعر درست سمانتیک می گفتند .

محمد رضا جوانروح نوشته:

حضرت مولانا در قید وبند رعایت صنایع ادبی شهر و غزل نبوده است و به همین علت در برخی از غزلها قافیه و وزن و ردیف و تکرار و … را شکسته و بدون اهمیت دادن به انها به دنبال معنای متن بوده است . بنابراین عدم اوردن ردیف من خانه نمی دانم در مصرع اول از همین نوع بی ملاحظه گی های شوریده اوست .

روفیا نوشته:

محمد رضا جوانروحِ ‘گرامی
در افاضات خود فرموده بودید حضرت مولانا در قید وبند رعایت صنایع ادبی شهر و غزل نبوده است
کاش کمی صنع سرایش میدانستید که اینگونه درباره ی مولوی کبیر دُرفشانی نمیکردید!
.
حکایت شما همان حکایت مگس بر برگ کاه است که مولوی در دفتر اول سروده است!
.
گر مگس تاویل بگذارد به رای
آن مگس را بخت گرداند هُمای!

روفیا نوشته:

جناب روفیای دروغین
جان مادرم امشب تن خسته و رنجورش را وداع گفت….
عظمت و هیبت مرگ مرا در بر گرفته است….
منظورتان از دزدیدن هویت من چیست؟
اگر چیزی به دست می آوردید آنرا به رایگان ارزانی تان می کردم…

7 نوشته:

به شما دوست بزرگوار و فرهیخته تسلیت میگویم و امیدوارم که روزگار با شما مهربان باشد.
دردی به دل رسید که آرام جان برفت
وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت
خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه
وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت
ای نفس پاک منزل خاکت خجسته باد
تنها نه بر تو جور و جفای زمان برفت
دانند عاقلان به حقیقت که مرغ روح
وقتی خلاص یافت کزین آشیان برفت

سمانه ، م نوشته:

روفیا بانو در غم شما شریکم ، چندی پیش مرا نیز چنین غمی گریبانگیر شد
چند بیتی از شاعری نا شناس با کمی تغییر تقدیم می کنم
گوهر پاک ات بسا ، دمساز جانت بود رفت
در دلت بذری فشاند از نور اما زود رفت
طاقت اش با یک جهان صبرش به طاق غم رسید
پرگرفت بر آسمان چون هاله ای از عود رفت
چند گاهی در حَریمت خوش در افشانی نمود
چون نهانش از در افشانی نشد خشنود رفت
بس حدیث غم شنید از دور این گردون سپهر
نا امید از نازش این چرخ حزن آلود رفت
تا بگیرد دامن دادار از جور زمان
بال ها هم چون عقابی در هوا بگشود رفت
گر چه می دانست چشمت تا ابد بر راه او
منتظر چون عاشق دلخسته خواهد بود رفت
جان تو با آتش مهرش چه الفت ها گرفت
نقل ها از عشق والای دگر بشنود رفت
سوخت جانت از فراقش ، ای رفیقان مرهمی
شاید آن سوز دل از جان غبار اندود رفت
پایدار باشید

روفیای دروغین نوشته:

خانم روفیا ضمن عرض تسلیت و آرزوی صبر برای شما و شادی روح آن مرحوم
چطور شده که با گذاشتن چند کامنت درباره ی مفاخر ادب این مرز و بوم صاحب هویت شدید؟!
همانطور که دیدید این هویت ساختگی و خیالی که با کامنتی و تعریفات عوام پرو بال گرفت با کامنتی هم فرو ریخت
در انتها فهمیدن یک بیت از رباعیات مولوی شاید برایتان کافی باشد و باز هم “شاید” به عنوان تلنگری این هویتهای کاذب از ذهن شما فرو بریزد:
در عربده ی نفس رکیکی تو هنوز
بیهوده حدیث سرسلطان چه کنی؟!

روفیا نوشته:

در شرایطی که هنوز صدای ترسناک گام های مرگ در گوشم طنین انداز است از ابراز همدردی دوستان نادیده حس دلپذیر و مطبوعی دارم.
سپاس گزارم، روی حمایت عاطفی تان واقعا حساب می کنم، چه بسیار نادیدگانی که برکات وجودشان از فراسوی مرزها شامل حال آدمی می شود و چه بسیار همسایگانی که از درکات حضورشان گریزی نیست.

سمانه ، م نوشته:

روفیای عزیزم
پیشنهاد می کنم جوابی ننویسید
پایدار باشید

روفیا نوشته:

باشد سمانه جان به روی دیده،
جای خالی تان در گنجور دل آزار بود…
خوش بازگشتید…

حسین ،۱ نوشته:

بانوی گرامی روفیا
بادرود به شما
در ادامه ی حاشیه ی سمانه بانو می افزایم

گر چه یاران شما هر یک چو تکه گوهرند
او که بر دامان تو صدها گهر افزود رفت
برایتان آرزوی صبر دارم و عمری دراز و با عزت
می دانم که هیچگاه گرفتار هیولای خیالی نیستید و ما شما را دوستی مهربان و صمیمی می بینیم و میدانیم
امید ، این روزهای غم را با شکیبایی سپری کنید

سمانه ، م نوشته:

مهربان روفیای عزیزم
بازگشتی نبود
تاب غم شما را نداشتم
سرتان سلامت باد

محدث نوشته:

سرکار خانم روفیای گرامی
سلام
از خواندن خبر وفات ایشان ناراحت و محزون شدم.
ماه ها بود اینجا نیامده بودم و الان امدم و در بخش حواشی گنجور، متوجه شدم روح این عزیزتان به دیار باقی شتافته.
آغاز زندگی راستین و حیات واقعی بر وی مبارک و روحش شاد.
و شما و بقیه بازماندگان را صبر و اجر افزون باد
به حق حضرت امام رضا که میهمان سفره رحمت الهی و خوان کرم اولیای خداوند باشد.
یا علی

دکتر ترابی نوشته:

دوست جان، روفیای گرامی
دیشب خواندم، در غمتان شریکم ، خوشا که در ” شب رحلت ” بر بالین مادر بودید
من در جبهه بودم که رخت بر بست
دیر رسیدم، قطار رفته بود
او رفته بود، من مانده بودم
من مانده ام
سوزن بانی خسته، سر گردان
در ایستگاهی متروک.
به خویش بپردازیم، یادشان گرامی بداریم
گرامی می داریم
جز این چه می توانیم کرد؟

مهناز ، س نوشته:

گرامی روفیا بانو
عزیزم ، هر چه به دنبال جمله ای می گردم تا شاید بیشتر از تسلیت گفتن کارا باشد نمی یابم، در غمتان شریکم .

گر تو داری باصفا تر از رخ مادر بیار
شهد و شیرین گر تو دیدی این چنین شکر بیار

عشق در چشمان پراحساس مادر دیده ای
گر متاعی پر بها تر خوب تر داری بیار
،
جای شیرین بوسه اش بر گونه های کودکی
سرخ تر گر میوه ای از این اثر داری بیار
،
گاه آید خاطراتش در ترنّم ، خوش نوا
” روفیا “ گر هدیه ای پر بار تر داری بیار

دیگر قلم تاب ندارد

بابک چندم نوشته:

روفیاى عزیز،
“…در دلم چیزى هست، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بى تابم، که دلم مى خواهد بروم تا سر کوه، بدوم تا ته دشت…”
—-
من نیز خدمت شما و سایر بازماندگان تسلیت عرض مى کنم، و براى مادر عزیزتان آرزوى آرامش و شادى بى کران دارم.
در خاطر دارم که یک یوگى آورده بود :
“…دردى در مرگ نیست، بلکه این پروسه مردن یا به مرگ رسیدن است که دردناک است.”
در یکى از فیلمهاى هرى پاتر[ :)]، زمانى که هرى از روح پدرش مى پرسد که مرگ چگونه است؟ پاسخ گرفت که سریعتر از به خواب رفتن…
اما دیپاک چوپرا از یک شاعر انگلیسى (به گمانم بایرون بود) نقل کرده که:
“زندگى خواب روح است، و مرگ بیدار شدن او از این خواب….”
آنچه را که در وداها “آتمان” در اوستا “اور-وان” در پهلوى “رو-وان” و در فارسى “روان” خوانده اند داراى شاخصه اى است که آنرا “آمرتا” یا بى مرگ، جاودان توصیف کرده اند…
و چون با دل شروع کردم در بیانى از مولانا به آن ختم مى کنم:
“دوش چه خورده اى دلا، راست بگو نهان مکن…
روز الست جان تو، خورد میى ز خوان تو
خواجه لامکان تویى، بندگى مکان مکن…”
روزگارى بلند و سرفراز، عارى از غم و تاریکى براى شما و عزیزانتان آرزو دارم.

بیرنگ نوشته:

زیر غزل حضرت مولانا شده آگهی تسلیت
بابا نکنید زشته
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
لااقل حرمت مولانا را نگه دارید
آقای گنجوربان لطفا کمی به داد گنجور برس

رنگارنگ نوشته:

جناب بی رنگ
جوش مزنید ، نه تنها زشت نیست که زیبا می نماید
همدردی آنهم به زبان شعر جایش در گنجور است.

مینا مینوی نوشته:

روفیای گرامی و عزیز
ضمن تسلیت ،
در عجبم که شما درین غم ، چه دوستان غمخواری دارید که جای تبریک دارد
هرکدام به زبانی ، چه شعر و چه نظم رسم دوستی به کمال رساندند ،
خوشا به حالتان با داشتن چنین دوستان یکرنگی
عمرتان دراز ، سایه تان پایدار

حمید رضا۴ نوشته:

روفیای دروغین عزیز،
دزدیدن هویت بدین معنا بود که نام شخصی هدف قرار گرفته و با استفاده از آن نوشته های خشم آلود درج شده.
آنچه شما هویت ساختگی و خیالی خواندید و از شکل گرفتن و سپس فرو ریختن پر و بال نوشتید، تنها ساخته و پرداخته ذهن شما بود و وجود خارجی نداشت.
از روش نگارش تان پیداست در زمینه شعر و ادبیات، سخنانی برای گفتن دارید.
امیدوارم از این پس نامی برازنده برای خود اختیار کنید و دانش تان را در جهت مثبت بکار گیرید.
با آرزوی صبر برای خانم روفیا.

روفیا نوشته:

وای وای وای
سپاسگزارم دوستان جان
باور کنید نام یکایک شما نور به چشمانم پاشید…
بارها و بارها تک تک واژه هایتان را خواهم خواند و مهرتان را در دل پاسبانی خواهم کرد.
لطفا با ما بمانید، نمی توانید مهر خود را در دلی بنشانید و ناگهان رهایش کنید، دیگر هیچ چیز مانند پیش از آن نخواهد شد….

کانال رسمی گنجور در تلگرام