گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۴۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چه کارستان که داری اندر این دل

چه بت‌ها می‌نگاری اندر این دل

بهار آمد زمان کشت آمد

کی داند تا چه کاری اندر این دل

حجاب عزت ار بستی ز بیرون

به غایت آشکاری اندر این دل

در آب و گل فروشد پای طالب

سرش را می‌بخاری اندر این دل

دل از افلاک اگر افزون نبودی

نکردی مه سواری اندر این دل

اگر دل نیستی شهر معظم

نکردی شهریاری اندر این دل

عجایب بیشه‌ای آمد دل ای جان

که تو میر شکاری اندر این دل

ز بحر دل هزاران موج خیزد

چو جوهرها بیاری اندر این دل

خمش کردم که در فکرت نگنجد

چو وصف دل شماری اندر این دل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نادر.. نوشته:

حجاب عزت ار بستی ز بیرون
به غایت آشکاری اندر این دل ..

کانال رسمی گنجور در تلگرام