گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۴۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

گر لاش نمود راه قلاش

ای هر دو جهان غلام آن لاش

ای دیده جهان و جان ندیده

جانست جهان تو یک نفس باش

گردیست جهان و اندر این گرد

جاروب نهان شدست و فراش

این مشعله از کجاست بینی

آن روز که بشکنی چو خشخاش

عشقی که نهان و آشکارست

خون ریز و ستمگرست و اوباش

چون کشته شوی در او بمانی

من مات من الهوی فقد عاش

عشقست نه زر نهان نماند

العاشق کل سره فاش

لا حسن یلد حیث لا عشق

شاباش زهی جمال شاباش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام