گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۹۱

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ماییم فداییان جانباز

گستاخ و دلیر و جسم پرداز

حیفست که جان پاک ما را

باشد تن خاکسار انباز

ز آغاز همه به آخر آیند

ز آخر برویم ما به آغاز

هین باز پرید جمله یاران

شه باز بکوفت طبل شهباز

شش سوی مپر بپر از آن سو

کاندر دل تو رسید آواز

هان ای دل خسته نقل ما را

روزی دو سه ماندست می‌ساز

گر خواری وگر عزیزی این جا

زان سوست بقا و ملک و اعزاز

مگشای پر سخن کز آن سو

بی‌پر باشد همیشه پرواز

پوست سخنست اینچ گفتم

از پوست کی یافت مغز آن راز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

تاوتک نوشته:

زآخر برویم ما به آغاز اشاره دارد به اینکه آدمی در دنیا دیرتر از دیگر پدیده ها ظاهر شده اما علت غایی کائنات است و اصلا برای اوست که جهان آفریده شده است

همایون نوشته:

عرفان بفارسی راز ورزی میشود و سخن راز آمیز از منطق معمولی‌ پیروی نمیکند

هرچند انسان میکوشد راز‌ها را به زبان آورد ولی دل‌ است که سهم خود را بر میدارد

و سر عقل بی‌ کلاه می‌ماند

جلال دین جایی‌ می‌گوید :

آخر عشق به از اول اوست

تو ز آخر سوی آغاز میا

آنجا صحبت آب و هوای عشق است اینجا سخن از شاه عشق میکند

پس عشق حقیقتاً آغاز و پایان ندارد و ما با سخن خود دل‌ را گاهی‌ هم خسته می‌کنیم

و باید هم از دل‌ پوزش بخواهیم

کانال رسمی گنجور در تلگرام