گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۶۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

جان خراباتی و عمر بهار

هین که بشد عمر چنین هوشیار

جان و جهان جان مرا دست گیر

چشم جهان حرف مرا گوش دار

صورت دل آمد و پیشم نشست

بسته سر و خسته و بیماروار

دست مرا بر سر خود می‌نهاد

کای به غم دوست مرا دست یار

درد سرم نیست ز صفرا و تب

از می عشقست سرم پرخمار

این همه شیوه‌ست مرادش توی

ای شکرت کرده دلم را شکار

جان من از ناله چو طنبور شد

حال دلم بشنو از آواز تار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

غزلی با بن مایه‌ای فلسفی که به صورت مطلع‌ای چارپاره مانند بیان می‌‌شود آمیخته با مضمونی عرفانی ژرف و زیبا چون گلی‌ مغرور در بهاران
جانی که خراباتی است محصول آن عمر بهاری می‌‌شود، همان طور که بهار گل‌های زیبا می‌‌آورد جان خراباتی هم که مستی می‌‌شناسد و مستی می‌‌کند چون باغ بانی‌ گل‌های معنی‌ می‌‌کارد و پرورش می‌‌دهد مانند این غزل که گلی‌ خوش رنگ و خوش بوی است و بی‌ نظیر
حال نوبت جان جهان است که پاسبان و نگهدار چنین جانی باشد و به سخن‌های زیبای او گوش فرا دهد، به باور جلال دین چشمی که خوب ببیند به گوش تبدیل می‌‌شود زیرا سخن را با گوش می‌‌توان شنید نه با چشمِ ولی چون سخن دارای زیبائی است و زیبائی نیازمند دیده شدن است پس همواره جلال دین چشمِ و گوش را با هم به کار می‌‌گیرد که از شگرد‌های ویژه اوست
سرّ من از ناله من دور نیست - لیک چشمِ گوش را آن نور نیست
نکته فلسفی‌ اینجاست که جان جهان که در مذاهب نام‌های مختلف دارد و تنها اوست که حرف می‌‌زند و انسان باید تنها گوش دهد و اطاعت کند اینجا مورد خطاب قرار می‌‌گیرد و به گوش کردن با تمام وجود فرا خوانده می‌‌شود
این تنها دل انسان عاشق است که در هستی‌ حرف می‌‌زند و معنی‌ می‌‌آفریند و با معنی‌‌ها گل‌های سخن را پرورش می‌‌دهد بدون انسان هستی‌ ساکت و خاموش است
و دیگر اینکه سخن انسان در هماهنگی هستی‌ نیز اثر می‌‌کند چون آواز تنبور می‌‌ماند که در دست هستی‌ است و هستی‌ آن را می‌‌نوازد زیرا دل انسان راه درازی را با هستی‌ همگام بوده است و غم‌ها و آرزو‌های زیادی را تجربه کرده است و از شکر و شیرینی‌ هستی‌ چشیده است که پیوند او با هستی‌ نیز همین شیرینی‌ است که جان انسان را چون لوزی شیرین کرده است

کانال رسمی گنجور در تلگرام