گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۸۰

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور

زان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور

گر چه پیر کهنه‌ای در حکمت و ذوق و صفا

از شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور

چونک بینایان نمی‌بینند رنگ جام را

عقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور

چون صریح و رمز قاضی می‌نداند جان او

دور باشد از دل او رمز و ایما دور دور

تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو را

جان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور

تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان تو

باشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور

گر چه اندر بزم شاهان تو بدی سرده ولیک

چون در این بزم اندرآیی باشی این جا دور دور

تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حق

در حضور خضر بود آن طور سینا دور دور

سقف مینا گر چه بس عالیست پیش چشم تو

لیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور

ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم ما

یا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور

مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوا

زانک هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

جان اعمی یعنی جانکور و ان کسی است که چشم دلش نمی بیند !

امین کیخا نوشته:

به لری آبکور و یا نانکور را داریم یعنی کسی که زفت و ژکور و خسیس است .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق بیا که نامت این جاست !

امین کیخا نوشته:

سرده گویا اینجا ساقی باشد؟! ولی سرده معنی دسته هم می دهد مانند مارسرده که صفت ضحاک است یعنی مارسان و نیز sort انگلیسی با ان همریشه است

امین کیخا نوشته:

بیداد و فریاد اگر روزی بخواهند همه فارسی را به زبانی دیگر برگردانند زیرا ان هنگام در می یابند که فارسی چیست ! حالا گرانجان را به چه زبانی می شود در یک کلمه ترگمان کرد ؟ افسوس ما پساهنگ شده ایم و از ان روزگار پیشاهنگیمان باز مانده !

سعید نوشته:

سرده در پهلوی سرتک بوده است

امین کیخا نوشته:

سعید جان سرده از دادن است یعنی کسی که به سران می دهد و نگاهشان به باده است یعنی باده دهنده ، اما سرتک پهلوی یا street انگلیسی و صراط عربی و استراشه المانی همه یکیست البته باید نام دانایان را اورد گویا این وابستگی و پیوند را استاد حبیب الله نوبخت پیدا کرده اند که نویسنده شاهنامه نوبختی هستند و از ان تنها یک نسخه است و انهم در موزه مجلس شورای إسلامی است . اما سرتک را دوست دانا و مهربانم اسد الله حبیب نماینده مردم افغانستان در شعری سروده اند به همین نام که خواندنیست .

سعید نوشته:

سرتک پهلوی به معنی گونه (نوع)نیست؟

امین کیخا نوشته:

حبیب الله نوبخت واژه دان ( لغوی ) بوده اند همروزگار پهلوی نخست و نیز در نوشته هایشان از نژاد اریایی و برتری اش که در ان روزگار بخاطر کشورگشایی هیتلر مطرح شده بود هواداری می کرد ، البته با تجاوز انگلیسی ها به ایران در جنگ ایشان به زندانی در ناکجا برده شد ! و نیز شاهنامه اش که از نبرد هرمزان سر لشگر خوزستان اغاز می شود و تا زمان پهلوی کشاله( ادامه ، به افغانی ) دارد نیز خبری نیست ! البته باید هر کجا باشیم نژاد پرستی را از هر دستی باشد شرم بدانیم چه فارسی باشد و چه عربی و چه المانی و جز این ها و نیز بیگانه پرستی را ننگ بدانیم .

امین کیخا نوشته:

آری هست ، مانند مارسرده یعنی از گونه مار که صفت دهاک است .همان sort .

امین کیخا نوشته:

لغت دیگر راه همان پند است که با path یکیست و پند دادن معنی راه نشان دادن است .

شمس الحق نوشته:

آری دکتر این نام مبارک [ که نام کسیست که ای کاش مویی از او در تن داشتم ] اینجا و جا به جا در مثنوی ودیوان بچشم میخورد و نوع دیگرش شمس الدین است که گویا حقیر بدخلقی و آزردن مردمان به بیهودگی ودیگر دلایل کوچک را از این نام میراث دارم و حال که این سخن ساز شد بقول مولوی :
واجب آید چونکه آمد نام او
شرح رمزی گفتن از انعام او
این نفس جان دامنم برتافته است
بوی پیراهان یوسف یافته است
من چه گویم یک رگم هشیارنیست
شرح آن یاری که او را یارنیست
آنچه عرض میشود را یکبار میگویم که [ نقل به مضمون ] است ازاین منابع و این مأخذ :
مناقب العارفین اثر احمد افلاکی
مقالات شمس
مقدمه بر ولد نامه بقلم فرزند کوچک مولوی سلطان ولد و این نیز عرض کنم که آنچه کتب ومقالات متعدد دراین باب از متأخرین و معاصرین نبشته شده ازقبیل مقدمات برمثنوی وتفسیرعظیم ۱۲ حلدی بدیع الزمان فروزانفر و خط سوم دکتر صاحب الزمانی و پله پله تا ملاقات خدا اثرمرحوم دکتر زرین کوب وآنچه که درخاطر ندارم و یا خبر ندارم ، همه ازاین سه منبع مهم اخذ شده است :
این مطلب اولین را خیال داشتم قبلاً درمحل مناسبی بیاورم که دوستان عزیزی که گاهی زیاد به سروپای شعر وشاعری درحد مولوی وسعدی وخافظ ونظامی وفردوسی می پیچند که آن بیت اینگونه است و این کلمه آن باشد بهتر است و به نظر من اینگونه باشد یا آنگونه نباشد نیکوتر است و چنین وچنان است ، بدردشان میخورد که سخن شمس که آدم بد خلق وبدقلقی است و حتی گاهی بد زبان بکارشان میاید :
نقل است شبی شمس درمجلسی متشکل ازبزرگان و صاحب نظران ومتفکرین وشاعران واهل طریقت وشریعت و سالکان و دراویش و … بطور ناشناس وپنهانی درگوشه ای نشسته و به سخن ایشان گوش سپرده بود وهیچ نمیفرمود ومی شنید که هریک باشوری تمام ازکرامات و مناقب بزرگان ماضی ازبرای همدگر حکایت ها میکفتند که منصور این بکردی و بایزید آن بگفتی و ابن عربی وشبلی و ابوالحسن خرقانی این ها بقرمودند و چه ها که نکردند و این سخنان را با شور و حالی تمام هریک بهر دیگر تعریف میفرمود و واحیرتا و واحسرتا ازهرگوشه مجلس بگوش میرسید . ناگاه شمس تبریری برخواست وبا فریادی بلند بفرمود :
تا کی برزین بی اسب سوارید و شمشیرچوبین ذردست درمیذان مردان می تازیذ . اینان که سخن ها و افعالشان میکاوید و بتکرار میگویید همه مردان عصر و دوران خویش بودند وتوسن مردی در میدان مردان بتاختند . مردان این عصر شمایید . حرف وسخن و فعل شما کو . این بگفت وبرفت .
…….
نقل است روزی یکی از مریدان مولوی نزد شمس آمد و با شوری تمام گفت من با هزار و یک دلیل وجود خدا را اثبات کردم . شمس بفرمود : ای ابله ! خداوند ثابت است . تو بکوش تا وجود خود را درمحضر او اثبات کنی .
نقل است ازهمسرمولوی که گفت روزی در پس در اطاق ایستاده بودم تا بدانم این دو در این زمان دراز که نه چیزی میخورند ونه می آشامند ونه میخوابند به تنهایی با همدگر چه میگویند و چه میکنند . ناگاه شنیدم که مولوی به شمس گفت : برخیز وامامتی کن تا دوگانه ای بگزاریم . شمس گفت : درحضورشما هیچ کس را امامتی نرسد .
روزی شمس الحق تبریزی درجمع مریدان مولوی نشسته بود ، ناگهان بفرمود اگر ربع مسکون دریکسو ومن دریکسو ، هرپرسشی کنند پاسخ گویم . ازاین شاخ به آن شاخ نپرم ومغل

شمس الحق نوشته:

ادامۀ حاشیه . با پوزش که درمیانۀ نوشتن واحتمالاً دراثرخطایی سخنان ناتمام درج گردید . اینک دنباله مطلب
واز این شاخ به آن شاخ نپرم ومغالطه نکنم .

روزی شمس دربین مریدان مولوی نشسته بود وسحن نمیگفت . یکی از مریدان او را گفت : شما ولی هستید ؟ شمس بفرمود :
به تو چه که من ولی هستم ، به من چه که چه کسی ولی است .

نقل است روزی شمس تبریزی بفرمود :
من از برای مردم نیامده ام . مرا با عوام کاری نیست . آنان که بحق رهبران مردمند ، انگشت بر رگ ایشان مینهم .

من شیخ را میزنم [ میگیرم ومؤاخذه میکنم ] نه مرید را . وانگه نه هر شیخ را . شیخ کامل را .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق من از یک چیز دلم استوار است و آن باز شدن درگاه غیب و ناپیداست. سپاس از نوشته های استوار و تندرستت .

امین کیخا نوشته:

هر جانی که گرفتار پستی نباشد بینا می شود جهاندار پاک همه مان را به راستی و درستی راهبر باد

شمس الحق نوشته:

اما دل من استوار نیست امین جان که دو فقره مراسله ازشما وصول کردم واما بنظر میرسد ایمیل من بشما نمیرسد ، چرا ؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام