گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۲۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر

بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر

به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل

بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر

مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدارویی

چو هر عوری و ادباری گدایی می‌کنی هر در

بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی

اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر

از این‌ها کز تو می‌زاید شهان را ننگ می‌آید

ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر

که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او

ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر

مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی

هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر

از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل

که ویران می‌شود سینه از آن جولان و کر و فر

اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم

وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر

چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو

مرا پرسید چونی تو بگفتم بی‌تو بس مضطر

اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا

دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

منصور پویان نوشته:

جان این غزل دلالت دارد بر شکوفائی بخت نیکو و خجسته ای که همانا نیازمند آنست که تو دفع کــُسوف دل کرده؛ مـَـه را که همانا مَــنـیــَت توست؛ از سایه برافکندن بر خورشید ِجان ِجانان ِخویش دور ساخته و همچون مـَسیح به یـُمـن نان و شراب؛ گمشدگان و جن زدگان یعنی خودباوران را اطعام و از مائده های عشق سرمست کنی. آری با روی خندان و شاد، این عمر منقطع را سرشار از سرخوشی عاشقانه کرد باید

اکبر اکبری ازیرانی نوشته:

این غزل
۱/اشاره به رحمت خداوند در جهت پوشاندن اسرار بندگان و صفت سرپوشی خداوند دارد آنجا که میگوید اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آندم

۲/ نهی کردن گناه شرک که از بزرگترین گناهان است و در سوره لقمان هم لقمان به پسر خود همین سفارش را دارد
وگر باکافران گویم نماند در جهان کافر

اکبر اکبری ازیرانی نوشته:

این غزل
۱/اشاره به رحمت خداوند در جهت پوشاندن اسرار بندگان و صفت سرپوشی خداوند د.ارد آنجا که میگوید اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آندم

۲/ نهی کردن گناه شرک که از بزرگترین گناهان است و در سوره لقمان هم لقمان به پسر خود همین سفارش را دارد
وگر باکافران گویم نماند در جهان کافر

همایون نوشته:

انسان از کودکی که بیرون می‌‌اید اندک اندک راه رویارویی با جهان و زندگی‌ را می‌‌آموزد، رقابت و کسب درآمد و موقعیت اجتماعی برتر و تعامل با حکومت و امنیت و آسایش و مسائل بسیاری از این دست به خصوص تشکیل خانواده و تامین آینده و همرنگی با جماعت‌ها او را موجودی آشنا به دروغ و سازش و رنگ‌ها و نیرنگ‌ها می‌‌کند. دیگر انسان صادق و رو راست بودن به ساد‌گی کودکی نیست بلکه زحمت و کوشش بسیار می‌‌باید تا صداقت را مانند هنر ومهارتی پر ارزش به دست آورد و هر روز در افزایش آن کوشید، دروغ و دورویی در ارتباط با دیگران است و موردی و محدود و بسیار آسان تر از راستی‌ است زیرا راستی‌ با خود است و نیازمند تغییر و نو شدن خود است نه آنکه کاری نمایشی و زود گذر باشد بلکه راستی‌ در ذات انسان صورت می‌‌گیرد و دارای سقف و حدی نیست بلکه به اندازه هستی‌ و تمام زیبایی‌هایش و همه راستی‌‌هایش می‌‌توان راستی‌ و صداقت در کار آورد

جلال دین تفاوت میان این دو را با مثال شاه و گدا نشان می‌‌دهد، برای شاه شدن باید به شاهی رسید، شاهی که حضور او را در هستی‌ حس می‌‌کنی و در دل‌ خود گفتگوی او را می‌‌شنوی زیرا انسان هر چه اسیر دروغ و زشتی شود باز یاد زیبایی و راستی‌ از ذهن او پاک نمی شود. آب کوچک اگر بسیار آلوده و چرکین شود هنوز اصل خود را که دریای پاک است می‌‌شناسد و در اولین فرصت به سوی آن‌ می‌‌شتابد تا با او در آمیزد. اشاره‌ای جالب به بی‌ اهمیت بودن کفر و ایمان دارد وقتی اصل بیداری فقط درخواب می‌‌تواند به ما دست رسی‌ داشت باشد،‌ای بسا مؤمن و کافر که تفاوتی ظاهری و درونی یکسان دارند. این بلا روز به روز انسان را چاهی ژرف تر فرو می‌‌برد و رسیدن به معشوق را سخت تر می‌‌کند و چاره‌ای نیست جز آنکه آن را به پای سنگ دلی معشوق به گذاریم وقتی‌ کاری از ما ساخته نیست

کانال رسمی گنجور در تلگرام