گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

سلیمانا بیار انگشتری را

مطیع و بنده کن دیو و پری را

برآر آواز ردوها علی

منور کن سرای شش دری را

برآوردن ز مغرب آفتابی

مسلم شد ضمیر آن سری را

بدین سان مهتری یابد هر آن کس

که بهر حق گذارد مهتری را

بنه بر خوان جفان کالجوابی

مکرم کن نیاز مشتری را

به کاسی کاسه سر را طرب ده

تو کن مخمور چشم عبهری را

ز صورت‌های غیبی پرده بردار

کسادی ده نقوش آزری را

ز چاه و آب چه رنجور گشتیم

روان کن چشمه‌های کوثری را

دلا در بزم شاهنشاه دررو

پذیرا شو شراب احمری را

زر و زن را به جان مپرست زیرا

بر این دو دوخت یزدان کافری را

جهاد نفس کن زیرا که اجری

برای این دهد شه لشکری را

دل سیمین بری کز عشق رویش

ز حیرت گم کند زر هم زری را

بدان دریادلی کز جوش و نوشش

به دست آورد گوهر گوهری را

که باقی غزل را تو بگویی

به رشک آری تو سحر سامری را

خمش کردم که پایم گل فرورفت

تو بگشا پر نطق جعفری را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

ردّوها على فطفق مـسـحـا بـالسـّوق و الاعـنـاق

بیت دوم به این آیه (۳۳) از سوره صاد اشاره دارد.

رضا نوشته:

مربوط به داستان حضرت سلیمان (ع) است که وقتی گرم تماشای گله اسبان شد نماز اول وقت را از دست داد.

رضا نوشته:

و خورشید غروب کرد و درخواست کرد خورشید از مغرب مجددا طلوع کند تا از فضیلت نماز باز نماند.

مهناز ، س نوشته:

زر و زن را به جان مپرست زیرا
بر این دو دوخت یزدان کافری را
ماشاالله

پریشان روزگار نوشته:

دو ست جان
به نظر چنین می آید که حضرتشان با زن جماعت مشکل داشته اند،
و خداوند آگاه تر است!

پریشان روزگار نوشته:

ببخشایید آگاه ترین است.

رضا نوشته:

شاید منظور مولانا علاقه افراطی به جنس مخالف بوده که در فرهنگ ما با صفت منفی زن بارگی شناخته می شود.

حسین ، ۱ نوشته:

جل الخالق
”صفت منفی زن بارگی“ دیگر چه صیغه ایست، آنهم در فرهنگ ما ؟ آنهم شناخته شده .
علاقه افراطی مولانا به جنس مخالف؟؟؟؟؟؟
پس شمس گویا زن بوده و ما نمی دانستیم.

مهناز ، س نوشته:

گرامی پریشان
از حضرتشان بیش ازین انتظار ندارم .
زن را که کافر خوانده اند ولی زر را چرا ؟
شاعری زر را همپای خدا دانسته:
گوید :
ای زر تو خدا نه ای ، ولیکن به خدا
ستّارالعیوب و قاضی الحاجاتی
مانا بوید

... نوشته:

من بابت جسارتم عذر میخوام. ولی چند تا نظر خوندم از دوستان که لبخند تلخی رو به لبهام آورد.
در مورد چندتا نظر آخر و زن و کافری و …، من فکر می کنم دوستان بیشتر قصد مزاح داشتن. چون اگر اینطور فکر نکنم لاجرم به نتیجه ای می رسم که اصلا جالب نیست و اون هم یک نگاه اعورانه (با فرض مغرضانه نبودن) به این بیت هست. انگار دوستان ما از تمام این بیت فقط زن و کافری رو دیدن و دیگر هیچ. به عنوان مثال من واقعا نمی فهمم عبارت های «زن را که کافر خوانده اند» و «علاقه افراطی مولانا به جنس مخالف» از کجا استنباط شدن؟ با مبتذل ترین برداشت از بیت هم زن کافر دانسته نشده، بلکه وابستگی و تعلق به زن کافری هست و از نظر دوست خوبمون رضا هم علاقه افراطی مولانا به جنس مخالف و زن بودن شمس (!!!!!!) فهمیده نمیشه، بلکه مفهوم نظر ایشون این هست که مولانا علاقه افراطی به زن رو سرزنش کرده.
حقیقتش اینه که مفهوم بیت به قدری رسا و روان و ساده هست که به نظرم نیازی به توضیح نداره، با این وجود یه یادآوری می کنم. امیدوارم شبهه ها رفع بشه.
نکته کلیدی بیت عبارت «به جان مپرست» هست. مبحثی در تصوف هست تحت عنوان «تصعید امیال». البته این مفهوم هم از مشترکات بین عرفان اسلامی و عرفان شبه قاره هند هست. عمده فرقه های صوفیه از این طریق مخالفت خودشون رو با سرکوب غرایز اساسی انسان بیان می کنن. به جای سرکوب غرایز بحث تصعید رو بیان میکنه که پاسخ به نیاز هارو مجاز می دونه و تعلق و دلبستگی به اونهارو رد می کنه. صوفیه معتقده در سیر تبتل و انقطاع باید دلبستگی به هرچیز فانی رو از بین برد. غذا خوردن برای بقا لازمه ولی شکم بارگی مذموم، پاسخ به نیاز جنسی لازمه ولی زن بارگی مذموم و…
در این بیت عبارت «به جان مپرست» دقیقا به وابستگی و افراط در ارضای غرایز اشاره داره. به جان پرستیدن کنایه هست از تعلق شدید داشتن. مفهوم بیت اینه که حریص بودن و ارضای افراطی شهوت مالی و جنسی باعث اختلال در سلوک سالک هست.
با احترام.

حسین ، ۱ نوشته:

…گرامی
مرا نیز بابت جسارتم ببخشایید
در نوشتار شما سفستطه {فرافکنی } می بینم
دیگران را اعور خواندن مناسب نیست
حضرت مولانا در بسیاری اشعار دیگرش ذات دشمنی با نسوان را بروز داده ، امید که مقایسه با خر راهم {تصعید امیال} نخوانید
حملهٔ زن در میان کارزار
نشکند صف بلک گردد کار ، زار
حملهٔ ماده به صورت هم جریست
آفت او هم‌چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون
با احترام

حسین ، ۱ نوشته:

سفسطه

... نوشته:

حسین عزیز
در مورد اون ابیات مفصل بحث کردیم و نظراتمو گفتم و هنوز هم کسی «استدلال» قانع کننده ای نیاورده و من قانع نشدم که اون ابیات توهین هست.
از این گذشته، موضوع بحث بیت مورد نظر این غزل هست، نه ابیاتی که شما گفتین. بهتره در مورد همین بیت بحث کنیم.
اعور خواندن من مطلقا جنبه توهین نداشت، عذر می خوام اگه سو تفاهمی ایجاد شد. گفتم اعورانه چون فقط کلماتی از بیت که خواستین رو دیدین و بقیه رو اصلا ندیدین. شما عبارت کلیدی «به جان مپرست» رو عملا از بیت حذف کردین. این شیوه درست و علمی تحلیل متون نیست دوست من. بپذیریم که برداشت مضامین از متون مختلف شیوه های علمی مخصوصی داره و از این طریق به متون نگاه کنیم.

حمید رضا ۴ نوشته:

سه نقطه گرامی،
نظراتی که پیش از نوشته شما درج شدند همه جدی و منطقی هستند. باعث تأسف است که می گویید دوستان یا قصد مزاح دارند و یا نگاهی اعورانه.
در مصرع دوم به سادگی میگوید، «بر این دو (زر و زن) دوخت یزدان کافری را»، و به هیچوجه اشاره کافری به «جان پرستیدن» نیست.
به هر حال زر کالائیست برای داد و ستد. در کنار گذاشتن و تشبیه و مقایسه کردن زر با زن مایه اندوه است و دردناک و گویای اینکه مولوی بزرگوار درک درست و کاملی از عشق و انسانیت نداشته.
من نمی دانم منظور از علاقه افراطی به زن چیست. قرار است دو انسان زندگی مشترکی را آغاز کنند و با عشق و مهربانی و احترام و درک نیازهای غریزی و غیر غریزی، آنرا به پایان ببرند.
مولوی هیچ مشکلی نداشته که عشق و علاقه خود به مردان را ابراز کند و آنان را بپرستد و مقدس بخواند، اما درباره زن چنین پندی می دهد؟
ما درباره مادران و خواهران و دختران و همسران خود گفتگو میکنیم سه نقطه عزیز، نه زر و اسکناس و خوراکی.
برای اولین بار، سه چهار نسل است که مردان و زنان برای تساوی حقوق زنان حرکتی را آغاز کرده اند. قبلأ گفته بودم، مولوی قسمتی از زندگی روزانه من است و حتی نگاهش به زن را درک میکنم.
اما شک نکنید وقتی به چنین بیتی بر می خوریم، کسانی فریاد سر خواهند داد که ذهنیت مولوی در این بیت اشتباه بوده، به دور از عشق و انسانیت بوده، متعلق به دورانهای دور است و اگر به خدایی عاشق باور داریم، ناهماهنگ با خواسته اوست.
و این فریادها نه خنده دار هستند و نه کورکورانه.
سپاس

مهناز ، س نوشته:

اکنون که قلم در دست من است ، نه مولوی و امثالهم .
فریاد بر می آورم و شعرش را نقد میکنم که دنیا بداند : خداوند قبای کافری بر پیکر زن ندوخته ، نه به او و نه به هیچکس حق نمی دهم تا زن را به مسلخ کفر روانه کند
زن مادر است . آری که مادرم را به جان می پرستم ، هرچند که درست گفتی حمید خان گرامی : لباس کافری با جان پرستیدن درین بیت ربطی ندارد . ولی میتوان زن را به جان پرستید ، ولی مولوی عاشق نبوده ، همه کس لایق این تشریف نیست .

... نوشته:

ممنون از توجهتون حمیدرضای بزرگوار
من عذرخواهی می کنم اگه کلماتم موجب آزردگی شده.
به چند نکته اشاره می کنم:
۱- شما هم در توضیحاتتون حرفی از «به جان پرستیدن» نزدین. بازم میگم نکته اصلی بیت همینه و دقیقا ارتباط «کافری» در مصراع دوم با «پرستیدن» هست. «به جان پرستیدن چیزی» به نوعی بت ساختن از اون هست. منظور انتخاب کردن دو چیز دیگر برای پرستیدن (و مجازا تعلق شدید) غیر از خدا هست که کافری محسوب میشه. پس ایرادی به نفس «زر» و «زن» وارد نیست. بلکه شهوت مد نظر هست. شهوت مالی و شهوت جنسی.
۲- به کنار هم آوردن زر و زن اشاره کردین. واضحه که هم نشینی دو لفظ لزوما به تجانس اشاره نداره. نمونه بسیار زیاده. به عنوان مثال حدیثی هست از علی: «مستی در چهار چیز است، شراب، مال، خواب، مقام.» چهار مقوله کاملا مستقل از هم. واضحه که اینجا نمیشه نتیجه ای که شما گرفتین رو گرفت که مثلا چرا خواب کنار شراب اومده و … و بسیارند از این دست نمونه ها.
۳- شما در مورد بحث علاقه ای که دوستمون مطرح کردن مسئله ازدواج رو مطرح کردین. من پاسخگوی نظر دوستمون نیستم. ولی نظر خودم رو میگم. در آثار مولوی عشق مجازی هم اصلا ناپسند نیست و راهی به سوی عشق حقیقی شناخته میشه. نمونه جامع و کاملش داستان پادشاه و کنیزک در مثنوی. پس اینجا حرفی از عشق و ازدواج نیست. بلکه شهوت پرستی و زن بارگی مد نظر هست.
۴- منم جایی گفته بودم که شیفته مولوی ام، اگه لیاقت داشته باشم. ولی حقیقتا این نظراتم برخاسته از تعصب نیست. واقعا این بیت از هر شاعر دیگه ای هم بود همین نظر رو داشتم.
۵- یکی از موارد مهم در این مورد جوانب مختلف شخصیت مولوی هست. من در هیچ تذکره ای (چه تذکره های کهن مثل مناقب العارفین افلاکی و … و چه آثار بزرگان معاصر مثل مرحوم فروزانفر و زرین کوب و…) هیچ نشانه ای از اینکه مولوی در زندگی و تفکرش زن ستیزی رو جا داده بود، ندیدم. حتی چیزی که من خوندم عکس دیدگاه شما و بقیه دوستان بود.
۶- دوست من تحلیل متون ادبی قواعدی داره که حتما شما بهتر از من می دونین. از مطالعه در زمینه شخصیت شاعر یا نویسنده بگیرید تا علوم بلاغی و دستوری و تاریخی و فرهنگی و کلامی و فلسفی و دینی و… دریافت از یک بیت فقط دونستن معنی کلمات نیست. زیاد هستن ابیاتی که هنوز بعد از چندصد سال نقل محفل علما و ادبا هستن. مطلقا ادعای علم و دانش ندارم. ولی ادعا می کنم همیشه سعی داشتم نوع نگاهم علمی باشه، نه ذوقی. بیایم یه مقدار باریک تر و وسیع تر ببینیم.
با احترام.

حمید رضا ۴ نوشته:

دوست محترم، خانم/آقای سه نقطه،
۱ ـ نوشتید من حرفی از «به جان پرستیدن» نزدم. زدم دوست عزیز. لطف کنید و جمله دوم نوشته ام را بازخوانی کنید. در آن برداشت خود را از آن بیت به روشنی نوشتم.
۲ ـ شما تصمیم می گیرید واژه «زن» را شهوت جنسی معنا کنید، «این دو» در مصرع دوم را نادیده می گیرید و کافری را به شهوت پرستی نسبت می دهید. سپس همه این برداشتتان را قواعدی در تحلیل متون ادبی می خوانید و دعوت می کنید مثل شما باریک بین تر و وسیع بین تر باشیم.
شاید برداشت شما درست باشد. اما واقعیت این است که بیشتر مردم همان چیزی که مولوی نوشته را معنا می کنند و از آنچه او می گوید پیچیده ترش نمی کنند.
نتیجه این شده که قرنها پس از مولوی، بسیاری مردان حرفهای او را پذیرفته اند و با زنان مثل کالا و گاه پایین تر از حیوان برخورد کرده اند.
پس صدمه ای که اینگونه نوشتن مولوی به انسانهای بیشمار و جامعه وارد کرده واقعیت است و غیر قابل انکار.
۳ ـ می گویید از آنچه خوانده اید، مولوی از زن تجلیل هم کرده،
لطف کنید و بگویید او کجا خواسته که ارزش و احترام زن و مرد یکسان باشد، و یا زنان را لایق رسیدن به همه مقام های مردان دانسته، و یا با تبعیض بین فرزندان دختر و پسر مخالفت کرده و یا خواسته که مبادا مردان از درشتی هیکل و زور بازو که به آنان ارزانی شده سوء استفاده کنند و به زنان زورگویی کنند.
۴ ـ نوشتید حقیقتأ نظراتتان برخاسته از تعصب نیست. می پذیرم دوست عزیز. اما در این گفتگوها هرگز از شما نخوانده ام که از مولوی کوچکترین ایرادی گرفته باشید. تا به حال همواره شما را در این تلاش دیده ام که از او انسانی کامل و بی نقص بسازید. به شما اطمینان می دهم اینگونه بینش از ارزش مولوی و آثارش میکاهد.
امیدوارم اشتباه کرده باشم و اگر کرده ام، از پیش از شما پوزش می خواهم.
پاینده باشید

روفیا نوشته:

فلسفی از نوع دیگر کرده شرح
باحثی مر گفت او را کرده جرح
وآن دگر در هر دو طعنه می‌زند
وآن دگر از زرق جانی می‌کند
هر یک از ره این نشانها زان دهند
تا گمان آید که ایشان زان ده‌اند
این حقیقت دان نه حق‌اند این همه
نه به کلی گمرهانند این رمه
مطلق گرایی را رد می کند.

روفیا نوشته:

انک بی حق باطلی ناید پدید
قلب را ابله به بوی زر خرید
گر نبودی در جهان نقدی روان
قلبها را خرج کردن کی توان
تا نباشد راست کی باشد دروغ
آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ
بر امید راست کژ را می‌خرند
زهر در قندی رود آنگه خورند
گر نباشد گندم محبوب‌نوش
چه برد گندم‌نمای جو فروش
پس مگو کین جمله دمها باطل‌اند
باطلان بر بوی حق دام دل‌اند
باطلان دل های ما را صید می کنند چون ما امید یافتن حقی در سر داریم. پس باطل ها هم چندان باطل نیستند. چون خبر از حقیقتی می دهند.

روفیا نوشته:

پس مگو جمله خیالست و ضلال
بی‌حقیقت نیست در عالم خیال
باز از اهمیت و رسمیت خیال و کار کرد باطل و هم جنس بودن آن با حق می گوید. تازگی ها تجربه غریبی داشتم. فردی که من او را جدی می گرفتم و سخنش در من اثر گذار بود به سادگی و در یک چشم به هم زدن از مرز میان عقل و جنون گذر کرد و این سوی در وادی جنون گام نهاد. آن روز با تمام وجودم باور کردم که میان جنون و نبوغ مرز بسیار باریکی وجود دارد و هر آدمی می تواند با یک بهانه مسخره مانند پایین آمدن قند یا بالا رفتن اوره از یک نابغه به یک دیوانه بدل گردد!!
همین گونه است مرز میان حق و باطل، یقین و دگماتیسم، مدارا و سلطه پذیری!

روفیا نوشته:

حق شب قدرست در شبها نهان
تا کند جان هر شبی را امتحان
نه همه شبها بود قدر ای جوان
نه همه شبها بود خالی از آن
نه همه شب ها شب قدر است نه هیچ شبی خالی از قدر.
چقدر مولانا نسبت به عهد خویش post modern بود که نخست یافتن حق و شب قدر را منوط به آزمون و خطا می دانست، دو دیگر ( این را از دوست ارجمندم دکتر ترابی دارم ) این حق را برای جان آدمی قایل بود که آزمون کند، هر شبی را آزمون کند!
چیزی که پدران، مادران، آموزش و پرورش، قدرت های امروزی آن را به رسمیت نمی شناسند!
گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی
آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم

روفیا نوشته:

در میان دلق‌پوشان یک فقیر
امتحان کن وانک حقست آن بگیر
مؤمن کیس ممیز کو که تا
باز داند حیزکان را از فتی
گرنه معیوبات باشد در جهان
تاجران باشند جمله ابلهان
پس بود کالاشناسی سخت سهل
چونک عیبی نیست چه نااهل و اهل
ور همه عیبست دانش سود نیست
چون همه چوبست اینجا عود نیست
آنک گوید جمله حق‌اند احمقیست
وانک گوید جمله باطل او شقیست
ای چنین است که باید همه باور ها و اندیشه ها را با سینه گشاده شنید و درباره علل وجودی آن ها تامل کرد.

روفیا نوشته:

تاجران انبیا کردند سود
تاجران رنگ و بو کور و کبود
می‌نماید مار اندر چشم مال
هر دو چشم خویش را نیکو بمال
منگر اندر غبطهٔ این بیع و سود
بنگر اندر خسر فرعون و ثمود
اندرین گردون مکرر کن نظر
زانک حق فرمود ثم ارجع بصر
من این نیم بیت آخر را خیلی دوست دارم.
زانکه حق فرمود ثم ارجع بصر
پس باز گرد و دوباره نگاه کن!
آنچه انگلیسی ها revise یا review می خوانندش.
تو گویی هر بار که آن پدیده را نظاره می کنی چهره جدیدی در آن می یابی. گاهی شگفت زده می شوی از اینکه چطور بار پیشین این بعد را ندیده بودی در حالیکه آن همه به خودت و باورهایت مطمین بودی و می بالیدی!!

روفیا نوشته:

مهناز جان
هیچ کسی از مقام عشق به کلی بی بهره نیست.
حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد
زمره ای دیگر به عشق از خاک سر بر می کنند
اصلا پیدایش هر آدمی به دعوتی بوده است، دعوت از جانب خدا یا تکنولوژی برتر، آدمی که در پی دعوتی پای در این جهان گذاشته ناگزیر با عشق و دعوتی عاشقانه سنخیت دارد.
اگر در زمان مولانا زنی پیدا نمی شده که مولانا را درک کند، تا مولانا بر او دل بندد یا به واسطه بد شانسی یا ضعف ارتباطات با چنین فردی برخورد نکرده باشد من شگفت زده نمی شوم.
آدمی در هنگام تجربه عشق نیز در اوج خویشتن پرستی است.
زیرا همواره در جستجوی کسی است که زیبایی جسم و روح او را بفهمد و تحسین کند. می خواهد خودش را در آن آینه صاف و سالم که زیبایی ها را به خوبی بازتاب می دهد ببیند.
فرض کنید من از یک هنرپیشه هالیوودی خوشم می آید ولی این بدان معنا نیست که عاشق او هستم. تا زمانی که آن آینه آنقدر از من دور است که نمی تواند تصویر مرا منعکس کند و زیبایی مرا نخست دریافت و فهم کند سپس به من بنمایاند، خوب است که خوب است، سخاوتمند است که سخاوتمند است،
So what
برای من قابل احترام است ولی این نوع رابطه نامش عشق نیست.
دست روزگار شمس را سر راه مولانا گذاشته بود. مولانا تکامل و بقای خود و اندیشه هایش را در وجود شمس یافت. این میل به بقاست که ما را بر آن می دارد که آگاهانه و ناآگاهانه در هر چیزی و هر کسی منافع خود را جستجو کنیم. همه ما گونه ای از عشق و ارادت را تجربه میکنیم. مگر اینکه به کلی دست از زیستن شسته باشیم.

حسین ۱ نوشته:

روفیا بانو ، گرامی
مهناز بانو از عشق مادری دم می زند ، بی غش ، بی آلایش ، بی توقع و بی خود پرستی ، و شما از نیافتن مولوی ، زنی را که او را درک کند .
مولوی هم فرزند دختر داشته ، و حتماً مادر ، که زن بوده ، و لباس کافران بر او پوشانده و دیگر توهین ها .
چشم بر هم نهادن و دهان باز کردن آنهم در قالب اشعاری ماندگار ،،،،،،
به قول مهناز گرامی : ماشاالله
ماندگار باشید

روفیا نوشته:

من هنوز فرصت نیافته ام آن اشعار را با تامل بخوانم.
خواهم خواند ولی عجالتا این را از من بپذیرید حسین عزیز،
تنها نیروی عشق می تواند چنین جوششی در آدمی ایجاد کند که پس از قرنها هنوز حرارت گدازه هایش بسوزاند.
راستی چنین ابیات پرشوری در کجای ادبیات جهان سراغ دارید؟

حسین ۱ نوشته:

روفیا بانو ، گرامی
ابداً در شور و حرارت و جوشش طبع مولوی و قریحه خدادادی و دانش او شکی نیست . ولی شهوت نام آوری
و شهرت طلبی نیز می تواند در ایجاد اثری عظیم مؤثر باشد
ما نمی دانیم .
ولی موضوع سخن این نیست . درین است که با چنین مقامی و دانشی ، هضم سخنی نا روا از ایشان دشوار است چنان که نا برابری حقوق زن و مرد در بین جمعی عظیم جا افتاده و بر آن عمل می شود .
نقد ، حق مردمان است . و ایستادن در برابر سخن ناحق .
آیا شما چون مولوی مرد بزرگی ست ، گفتار او را که لباس کافری را خداوند بر پیکر زن دوخته قبول دارید ؟
پایدار باشید

نادر.. نوشته:

درود بر دوستان عزیزم..
از روی منطق، یزدان می تواند کافری را تنها و تنها به انواعی از “اعمال” انسان دوخته باشد - به واسطه ی اختیاری که گویا تنها در نهاد انسان است- و نه به هیچ چیز دیگر..
بنا براین بسیار واضح است که منظور مولانا از “این دو” ، همان “به جان پرستیدن زر” و “به جان پرستیدن زن” به عنوان دو نماد شاخص و بارز مال پرستی و شهوت پرستی که برخی دوستان ارجمند نیز بدان اشاره نموده اند می باشد:
بر این دو -کار- دوخت یزدان کافری را ..

حسین ۱ نوشته:

آقا نادر.. گرامی
مرحبا که از روی منطق { نمی دانم کدام منطق} زن را ” نماد شاخص شهوت پرستی ” دانسته اید .
مهناز خانم جواب شما را داده اند
ایشان مادرشان را به جان می پرستند و من نیز ، حتا کودکانم را مخصوصاً دخترم را
چشم ها را باید شست ، دگرگوبه باید دید
زنده باشی

نادر.. نوشته:

لطفا جمله ها را کامل ملاحظه فرمائید دوست عزیز!
“به جان پرستیدن زن” برابر نیست با “زن”
و هرچند که مادر مفهومی جداگانه از زن دارد - شاید شما به هر زنی بگوئید مادر! - در عین حال “مادر پرستی به جان” هم کافریست در این بیت..

حسین ۱ نوشته:

اشتباه نفرمایید
هر زنی مادر نیست ، ولی هر مادری زن است
مادر محترم شما هم زنی ست که موهبت مادر بودن را تجربه کرده است ،زنده باشند ، انشاالله ، شما اگر مادرتان را به جان نمی پرستید ، مختارید ، ولی من به این کفر افتخار می کنم

حمید رضا۴ نوشته:

۰۰۰ گرامی،
پاسخم به شما پس از دو روزی، فرصت بررسی از سوی گنجور یافت و درج شد.
اگر فرصتی یافتید لطف کنید و بخوانید.
گفتگو با شما موجب افتخار است، حتی اگر به نتیجه ای نرسیم.
با احترام

نادر.. نوشته:

حسین ۱ عزیز و بزرگوارم
من برداشتی را که از “ذهنیت مولانا در سرودن این بیت” داشتم بیان نمودم ..
و هرگز در جایگاه رد و یا تایید آن نیستم دوست من
به هر حال سپاسگزارم از توجه شما و شکر گزارم حضور در جمع دوستان را..

بابکى دیگر، نوشته:

حسین ١ گرامى،
البته بى اجازه روفیا خانم (و طلب پوزش از ایشان):
“…گفتار او را که خداوند لباس کافرى را بر پیکر زن دوخته قبول دارید؟”
پاسخ آنکه خیر،
چراکه زر و زن در اینجا همتا آمده اند و بر زر لباس کافرى نمى پوشانند (نهایتاً برایش کیسه مى دوزند) که بر زن بپوشانند…ضمن آنکه دوختن به معناى وصله زدن نیز مى آید.
این نشان از آن دارد که در اینجا باطن و طبع زر و زن هر دو عارى از کافریست، و اگر منظور مولوى این نبود به راحتى مى سرود که یزدان زر و زن را کافر آفرید…
دیگر آنکه پیش از هضم کردن سخن مى باید که آنرا به درستى فهمید، و شما در اینجا نه تنها یک جمله ساده و بى تکلف آقا رضا را به درستى در نیافتى که با چرخشى ناصواب (نادرست) صیغه حلال و مشروع ایشانرا به صیغه حرام و باطل تبدیل کردى:
آقا رضا آورد: “شاید منظور مولوى (در اینجا)علاقه افراطى (مردان) به جنس مخالف بوده …” و شما آنرا چرخاندى به :”…علاقه افراطى مولوى به جنس مخالف؟؟؟؟؟؟..”
و باز هم او به درستى “زن بارگى” را صفت خواند، و باز هم به درستى که “این صفت را در فرهنگ ما داراى بار منفى مى دانند”, و صد البته که شناخته شده است… ولى شما نوشته ایشان را به سخره گرفتى!!!
این مى رساند که یا شما سخن او را به درستى در نیافتى؟ و یا آنکه چون این خلاف باور شماست به جاى نقد آنرا مورد مضحکه قرار دادى…
گو اینکه گمان من بر آنست که همان مورد نخست مى باید مظنون باشد و شما عمد و قصدى در کارت نبود، ولى به هر حال از نوشتار و برخورد شما هر دو را مى توان برداشت کرد،( و از قضا دومى را بس قوى تر)…
حال اگر فردى اینرا بُل بگیرد و دایم هوار هوار و واویلا واویلا کند و الم شنگه راه اندازد خوب مى بینى که گفتمان به کدام سمت و سو کشیده خواهد شد….
خلاصه آنکه برادر جان، زن و زر در اینجا آنچنان آورده شده که کافرى در نهاد و باطنشان موجود نیست (اصلا” و ابدا”)، بلکه آن وصله ایست که یزدان به آنان آویخته و این اشاره به همان “به جان مپرست” دارد …در اینجا زن به صورت عام استفاده شده یعنى “تمام زنان” و زمانى که شخص تمامى زنان (و نه فقط زن خود) را بپرستد اشاره به همان شهوت است…کمااینکه زر پرست نیز اشاره به آز و حرص و طمع است…و این دو در کنار یکدیگر نشان از حرص و آز و طمع و شهوت دارد که مولوى آنرا نکوهش مى کند (همان کافرى) و نه آنکه زن و یا زر را کافر بداند…
چرا او اینگونه سروده؟ چرا قفل را قلف آورده؟ عطار هم زبان را زفان مى آورد…شاید که هشت قرن پیشتر اینگونه بیان را معیوب نمى دانستند…
(در ضمن اینرا سه نفر آقایان رضا و نادر و “جناب …” پیشتر ازمن هر کدام به زبانى آوردند و امید که دستبرد بنده به حساب نیاید)

... نوشته:

حمیدرضای بزرگوار
اول از همه به احترام ادبیات دلنشین و روند منطقی حرفهاتون کلاه از سر بر می دارم که به نظرم اولین شرط مباحثه همین هست.
قطعا هم کلامی با شما مایه سربلندی منه و نتیجه ای که من از این بحثها دنبال می کنم یاد گرفتن مطلبی جدید هست، ولو یک کلمه. هدف اصلا جدل نیست، بلکه تبادل اطلاعات هست.
۱- من قبل از نوشته قبلیم بارها نوشته شمارو خوندم. شما فقط فرمودین اشاره به «به جان پرستیدن» نیست. ولی تکلیف این عبارت رو روشن نکردین. اگه اشاره به این عبارت نیست پس نقش عبارت در بیت چیه و چه مفهومی رو دنبال می کنه؟
۲- من تصمیم نمی گیرم چه کلمه ای رو چی معنا کنم. بلکه شواهد و قرائن مختلفی من رو به این معنا می رسونن. شاید هم برداشت من درست نباشه، ولی مایلم کسی که ادعای معنای دیگه ای داره شواهدی بیاره که من رو قانع کنه.
در ادامه به نکته جالبی اشاره کردین. ببینید وظیفه هنرمند این نیست که قبل از خلق اثر به تحلیل های مختلف مردم فکر کنه و بعد اثر رو خلق کنه که مبادا مردم برداشتی غیر از منظور خودش داشته باشن. در هیچ دوره ای و هیچ مکتبی و هیچ جای دنیا این مرسوم نیست و اصلا درست نیست. اگه جامعه برداشت نادرستی داره جامعه باید اصلاح بشه، نه اثر. اگه اینطور فکر کنیم هنر هر چه قدر مبتذل تر باشه مردم اجازه برداشت منفی کمتری دارن. در مورد زن هم قبل از مولوی و هم بعد از ایشون جریان های زیادی به تحقیر زن پرداختن. اگر واقعا شما می دونید که اشعار ایشون به جامعه ضربه زده، خب من هم می پذیرم. ولی حتی اگر اینطور باشه کمترین ایرادی به مولوی وارد نیست. همونطور که کمترین ایرادی به هنرمندان و اندیشمندان دیگه ای که آثارشون به جامعه ضربه های احتمالی زده وارد نیست. ایراد به جامعه وارده و بس.
۳- شما در مثنوی عبارت «مرد و زن» رو زیاد می بینید. نمونه ای که همه شنیدیم :«در نفیرم مرد و زن نالیده اند». در اینجا دقیقا مرد و زن اشاره مستقیم به جنسیت داره و عبارت مفهوم «نوع بشر» رو می رسونه. مولوی در سلوک تفاوتی برای زن و مرد قائل نبوده و نوع بشر رو عبارت از «مرد و زن» می دونه که دوش به دوش هم می تونن مراتب تعالی رو طی کنن.
ایشون (ظاهرا) هیچ رفتار غیر متعارفی در قبال زن ها نداشتن. یه بار ازدواج کردن و بعد از فوت همسرشون یه بار دیگه ازدواج کردن. با چند همسری مخالف بودن و جایی (فکر کنم مثنوی) در این مورد هم تمثیلی دارن که خاطرم نیست متاسفانه. زن رو لایق تعالی می دونسته و ظاهرا براشون مجالس مختلفی مثل سماع هم ترتیب می داده. علاوه بر اینها هیچ جا هم مطلبی که نشون دهنده تحقیر زن از جانب مولوی باشه نخوندم و این یعنی در بدترین شرایط رفتارشون در این مورد خنثی بوده.
۴- ببینید اینکه تلاش کنم از مولوی انسانی کامل بسازم فرق داره با اینکه اعتقاداتمو بیان کنم. خودم هم می دونم بخاطر کثرت بحث هایی که موافق مولوی بودم این ذهنیت شکل می گیره ولی واقعا تلاشی در این زمینه نداشتم و فقط اعتقادمو گفتم. اینطور هم نیست که هیچ ایرادی به ایشون نداشته باشم ولی این ایرادها محدود هستن و تا حالا هم بحثی در موردش نشده که بگم. به هر حال فکر می کنم شما یا هر کس دیگه ای هم آدمایی رو داشته باشین که اونهارو بسیار کم عیب (از نظر خودتون) بدونین. فقط بهتون اطمینان میدم اگه جایی نظرم مخالف مولوی باشه، به خاطر مولوی بودنش از اظهار نظرم خودداری نمی کنم.
ممنون از توجهتون به بحث و عذر می خوام که خیلی طولانی شد.

... نوشته:

مهناز بزرگوار
لطفا آروم باشید. نیازی به داد و فریاد نیست. حرفتون اگه قرار باشه به گوشِ دل بشینه، به گوش تمام دنیا میرسه. حتی اگه نجوا کنید. اگر هم قرار نباشه که هرچقدر هم داد و فریاد کنید حتی به گوش آدمی که با شما نیم متر فاصله داره هم نمیرسه، دنیا که هیچ!
من نمی دونم چطور شما و حسین عزیز بحث مادری رو پیش کشیدین. اصلا مادر از کجای شعر دراومد؟
«زن» همیشه همه جا به مفهوم مطلق جنسیت نیست. من عذر میخوام واقعا که مجبورم برای توضیح این مسئله از این الفاظ استفاده کنم. میگن طرف «زن بازه»، «خانم بازه» یا مثلا «دختر بازه». کدوم یکی از این عبارت ها مفهوم جنسیت رو با خودش داره؟ تمام این عبارت ها یه معنی ساده داره که همه میدونن: «طرف عیاشه»، «طرف هوس باز و شهوت رانه»، «طرف فاسده».
چطور اینجا که لفظ زن میاد هیچ ذهنی به سمت مادر و خواهر هدایت نمیشه؟
یا مثال ساده تر، میگن «زن گرفتم»، یعنی «با همسرم ازدواج کردم». نه مادر نه خواهر نه دختر و نه هیچ چیز دیگه.
عیناً همین مسئله برای «زر» هم اتفاق میفته. «زر» اینجا به مفهوم مطلق جنس فلز طلا و نه آهن و نه مس و… نیست و همه هم میدونیم. زر دقیقا یعنی مال. همین «زر» امروز از جنس کاغذ و کارت اعتباریه.
هیچ کدوم از الفاظ زر و زن به مفهوم مطلق جنسیت اشاره نمی کنن. بلکه مفاهیم مجازی مال و غریزه جنسی مد نظر هست.
* حمیدرضای بزرگوار، نظر شما رو خوندم و جواب هم دادم. هنوز منتظر نشده البته. ممنونم ازتون.

حسین ۱ نوشته:

… گرامی
باز هم فرافکنی می بینم
مادر و خواهر و همسر همگی در لغت ” زن “ مستترند
حضرت /// میفرمایند گفته ی زنان را بر عکس عمل کنید ، ”نقل به مضمون “ ، بدین مانا که چه همسر و چه خواهر و مادر ، و چه هر زنی .
شما اگر از لغت زن تنها وسیله ی شهوت برداشت میکنید حق با شماست
دوم آنکه اگر مهناز بانو نوشتند فریاد بر می آورم ، منظور مسافت و بُعد نیست تا بشنوند ، یعنی بی پروا می گویم
ماندگار باشید

... نوشته:

حسین عزیزم، دوست خوبم
بله زن شاید خیلی معانی رو در خودش مستتر داشته باشه. هنر اینه که بفهمیم کجا در چه بافتی از متن کدوم یکی از معانیش برداشت میشه.
هم شیر خوراکی و هم شیر جنگل در لفظ «شیر» مستتر هستن. مهم اینه که یکی میگه «یه لیوان شیر بده» نریم از جنگل براش شیر بیاریم.
من از لفظ «زن» به تنهایی هیچ مفهومی برداشت نمی کنم. من از «زن» در چهار جمله «زن گرفتم»، «مادرم زن خوبی است» و «از زن کمتری اگه فلان کارو نکنی»، «فلانی آدم زن بازیه» چهار معنی مختلف برداشت می کنم. همین!
بهتون اطمینان میدم برداشتم از حرف مهناز عزیز اونجوری که شما تصور کردین نیست.

ناشناخته نوشته:


می فرمایید ” زن باز ” خانم باز ” دختر باز ” هیچکدام
مفهوم جنسیت با خود ندارند ؟؟
لابد مانای جنسی شان را نیز منکرید!!

... نوشته:

ناشناخته عزیز
نه. مفهوم جنسیت به شکل جامع خودش رو ندارن. چون دقیقا به یه قشر خاص از زن ها اشاره می کنن پس فاقد جامعیت و قابلیت تعمیم هستن. دقیقا بار مفهومی جنسی دارن.

ناشناخته نوشته:

…..عزیز
فرمایش سرکار در باره ” خانم باز ” راه به جایی می برد، در دو مورد دیگر ؟
مگر که ” مفهوم جنسیت به شکل جامع ”
نکته ای دارد که فهم آن از من بر نمی آید.

... نوشته:

در دو مورد دیگر هم راه به جایی می برد و در تمام موارد مشابه دیگر.
نکته خاصی نداره. واضحه. قشر خاصی از زن ها، همه زن ها نیستند. مثلا «کنیز»ها قشر خاصی از زن ها بودن. وقتی کسی کنیزها رو خطاب می کنه شما حق ندارین بگین همه زن ها رو خطاب کرده پس مادرها رو هم که جزئی از زنها هستند خطاب کرده.
حالا اگه در زمان یا مکانی خاص در چارچوب زبانی لفظ «زن» مجازاً به معنای کنیز به کار بره (البته مثال غیر واقعی هست، حداقل من تاحالا این رو ندیدم که زن در معنای کنیز به کار بره) و کسی لفظ زن رو در این معنا به کار ببره شما حق ندارین خطابش رو تعمیم بدین، چون اینجا لفظ «زن» جامع جنس مونث نیست، بلکه مجازاً به مفهوم قشر خاصی از زن ها به کار رفته.

ناشناخته نوشته:

… عزیز
نه به هفت آب ، که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقه زاهد ، می انگوری کرد
به قول دوستان مانا و ماندگار باشید

... نوشته:

ناشناخته بزرگوار
بیت زیبایی بود.
به هر حال خوشحال شدم از هم کلامی با شما.
موفق باشید!

حمید رضا ۴ نوشته:

… گرامی،
ممنون از پاسختان و ممنون از آنچه در مقدمه برایم نوشتید.
با نظرتان درباره کار هنرمندان و اندیشمندان و نقش جامعه کاملا موافقم. سخن با شما بسیار است، اما متاسفانه جای آن در حاشیه گنجور نیست.
کمابیش آنچه درباره آن یک بیت در این غزل در ذهن داشتم را نوشتم. زمانش برایم رسیده که از آن باید گذشت و به هزاران بیت آموزنده و عاشقانه و هنرمندانه که مولوی بزرگوار سروده پرداخت.
به امید گفتگوی چالشانه ای با شما در حاشیه ای دیگر.
پیروز و تندرست باشید

... نوشته:

حمیدرضای عزیز
ممنونم از ابراز لطفتون
موفق باشید

کانال رسمی گنجور در تلگرام