گنجور

بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

یک حکایت بشنو اینجا ای پسر

تا نگردی ممتحن اندر هنر

آن جهود و مؤمن و ترسا مگر

همرهی کردند با هم در سفر

با دو گمره همره آمد مؤمنی

چون خرد با نفس و با آهرمنی

مرغزی و رازی افتند از سفر

همره و هم‌سفره پیش هم‌دگر

در قفس افتند زاغ و جغد و باز

جفت شد در حبس پاک و بی‌نماز

کرده منزل شب به یک کاروانسرا

اهل شرق و اهل غرب و ما ورا

مانده در کاروانسرا خرد و شگرف

روزها با هم ز سرما و ز برف

چون گشاده شد ره و بگشاد بند

بسکلند و هر یکی جایی روند

چون قفس را بشکند شاه خرد

جمع مرغان هر یکی سویی پرد

پر گشاید پیش ازین بر شوق و یاد

در هوای جنس خود سوی معاد

پر گشاید هر دمی با اشک و آه

لیک پریدن ندارد روی و راه

راه شد هر یک پرد مانند باد

سوی آن کز یاد آن پر می‌گشاد

آن طرف که بود اشک و آه او

چونک فرصت یافت باشد راه او

در تن خود بنگر این اجزای تن

از کجاها گرد آمد در بدن

آبی و خاکی و بادی و آتشی

عرشی و فرشی و رومی و گشی

از امید عود هر یک بسته طرف

اندرین کاروانسرا از بیم برف

برف گوناگون جمود هر جماد

در شتای بعد آن خورشید داد

چون بتابد تف آن خورشید جشم

کوه گردد گاه ریگ و گاه پشم

در گداز آید جمادات گران

چون گداز تن به وقت نقل جان

چون رسیدند این سه همره منزلی

هدیه‌شان آورد حلوا مقبلی

برد حلوا پیش آن هر سه غریب

محسنی از مطبخ انی قریب

نان گرم و صحن حلوای عسل

برد آنک در ثوابش بود امل

الکیاسه والادب لاهل المدر

الضیافه والقری لاهل الوبر

الضیافة للغریب والقری

اودع الرحمن فی اهل القری

کل یوم فی القری ضیف حدیث

ما له غیر الاله من مغیث

کل لیل فی القری وفد جدید

ما لهم ثم سوی الله محید

تخمه بودند آن دو بیگانه ز خور

بود صایم روز آن مؤمن مگر

چون نماز شام آن حلوا رسید

بود مؤمن مانده در جوع شدید

آن دو کس گفتند ما از خور پریم

امشبش بنهیم و فردایش خوریم

صبر گیریم امشب از خور تن زنیم

بهر فردا لوت را پنهان کنیم

گفت مؤمن امشب این خورده شود

صبر را بنهیم تا فردا بود

پس بدو گفتند زین حکمت‌گری

قصد تو آن است تا تنها خوری

گفت ای یاران نه که ما سه تنیم

چون خلاف افتاد تا قسمت کنیم

هرکه خواهد قسم خود بر جان زند

هرکه خواهد قسم خود پنهان کند

آن دو گفتندش ز قسمت در گذر

گوش کن قسام فی‌النار از خبر

گفت قسام آن بود کو خویش را

کرد قسمت بر هوا و بر خدا

ملک حق و جمله قسم اوستی

قسم دیگر را دهی دوگوستی

این اسد غالب شدی هم بر سگان

گر نبودی نوبت آن بدرگان

قصدشان آن کان مسلمان غم خورد

شب برو در بی‌نوایی بگذرد

بود مغلوب او به تسلیم و رضا

گفت سمعا طاعة اصحابنا

پس بخفتند آن شب و برخاستند

بامدادان خویش را آراستند

روی شستند و دهان و هر یکی

داشت اندر ورد راه و مسلکی

یک زمانی هر کسی آورد رو

سوی ورد خویش از حق فضل‌جو

مؤمن و ترسا جهود و گبر و مغ

جمله را رو سوی آن سلطان الغ

بلک سنگ و خاک و کوه و آب را

هست واگشت نهانی با خدا

این سخن پایان ندارد هر سه یار

رو به هم کردند آن دم یاروار

آن یکی گفتا که هر یک خواب خویش

آنچ دید او دوش گو آور به پیش

هرکه خوابش بهتر این را او خورد

قسم هر مفضول را افضل برد

آنک اندر عقل بالاتر رود

خوردن او خوردن جمله بود

فوق آمد جان پر انوار او

باقیان را بس بود تیمار او

عاقلان را چون بقا آمد ابد

پس به معنی این جهان باقی بود

پس جهود آورد آنچ دیده بود

تا کجا شب روح او گردیده بود

گفت در ره موسی‌ام آمد به پیش

گربه بیند دنبه اندر خواب خویش

در پی موسی شدم تا کوه طور

هر سه‌مان گشتیم ناپیدا ز نور

هر سه سایه محو شد زان آفتاب

بعد از آن زان نور شد یک فتح باب

نور دیگر از دل آن نور رست

پس ترقی جست آن ثانیش چست

هم من و هم موسی و هم کوه طور

هر سه گم گشتیم زان اشراق نور

بعد از آن دیدم که که سه شاخ شد

چونک نور حق درو نفاخ شد

وصف هیبت چون تجلی زد برو

می‌سکست از هم همی‌شد سو به سو

آن یکی شاخ که آمد سوی یم

گشت شیرین آب تلخ هم‌چو سم

آن یکی شاخش فرو شد در زمین

چشمهٔ دارو برون آمد معین

که شفای جمله رنجوران شد آب

از همایونی وحی مستطاب

آن یکی شاخ دگر پرید زود

تا جوار کعبه که عرفات بود

باز از آن صعقه چو با خود آمدم

طور بر جا بد نه افزون و نه کم

لیک زیر پای موسی هم‌چو یخ

می‌گدازید او نماندش شاخ و شخ

با زمین هموار شد که از نهیب

گشت بالایش از آن هیبت نشیب

باز با خود آمدم زان انتشار

باز دیدم طور و موسی برقرار

وآن بیابان سر به سر در ذیل کوه

پر خلایق شکل موسی در وجوه

چون عصا و خرقهٔ او خرقه‌شان

جمله سوی طور خوش دامن کشان

جمله کفها در دعا افراخته

نغمهٔ ارنی به هم در ساخته

باز آن غشیان چو از من رفت زود

صورت هر یک دگرگونم نمود

انبیا بودند ایشان اهل ود

اتحاد انبیاام فهم شد

باز املاکی همی دیدم شگرف

صورت ایشان بد از اجرام برف

حلقهٔ دیگر ملایک مستعین

صورت ایشان به جمله آتشین

زین نسق می‌گفت آن شخص جهود

بس جهودی که آخرش محمود بود

هیچ کافر را به خواری منگرید

که مسلمان مردنش باشد امید

چه خبر داری ز ختم عمر او

تا بگردانی ازو یک‌باره رو

بعد از ان ترسا در آمد در کلام

که مسیحم رو نمود اندر منام

من شدم با او به چارم آسمان

مرکز و مثوای خورشید جهان

خود عجب‌های قلاع آسمان

نسبتش نبود به آیات جهان

هر کسی دانند ای فخر البنین

که فزون باشد فن چرخ از زمین

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روفیا نوشته:

هیچ کافر را به خواری منگرید
!!!
ما اینگونه ایم؟

شمس الحق نوشته:

بیت ۷۹ : من شدم با او به چارم آسمان …
ما مسلمانان معتقدیم که عیسی مسیح در آسمان چهارم جای دارد ، همان جا که مکان حضور خورشید است ، اما پیامبر اسلام در آسمان هفتم جلوس فرموده است ، من منبع موثقی برای این سخن در اختیار ندارم ، اما نتیجه پرس و جویم از علمای اسلام این بوده است که “مسیح مویی با خود از دنیا برده است” از عزیزانی که در این باب اطلاعاتی دارند تقاضای کمک دارم که بفرمایند این پیامبری که ۳۰ سال بیشتر عمر نکرده است و با هیچ زنی وصلت ننموده و فرزندی هم ندارد و با رنج بسیار عاقبت مصلوب شده است و پس از ۳ روز چهار میخ شدن ، به ضرب نیزه سرباز رمی که به پهلویش فرو رفت ، بر بالای صلیب عاقبت جان داده است ، چه مویی از جهان با خود برده است ؟!
بعدالتحریر :
مزید اطلاع ، مسیحیان بر بالین مردگان خود پنج شمع روشن می کنند ، به نشانه پنج زخمی که بر بدن عیسی وارد شد ، چهار میخ بر دو دست و دو پا و پنجم ، زخم همین نیزه سرباز رمی .

گمنام نوشته:

جناب شمس
آنگونه که در فیلم هایی که هالیوود ( مرکز فرهنگی یهود- مسیحی جهان) بر پایه زندگی و مرگ عیسا مسیح ساخته است ، حضرتش نه تنها سرشان بی مو نبوده است که انبوهی موی بور شانه و صورت درخشان و چشمان آبی شان را می پوشانده است( با وجود آنکه ایشان از یهودیان فلستینی بوده اند)،
در باب فرزند نداشتن حضرتشان تردیدهای بسیار است گرچه رسما با کسی وصلت ننموده است.
چهار میخ شدن وی را مل گیبسون به گونه ای به تصویر کشیده است که پشت جمله خاخامان را میلرزاند. و سر انجام
نیزه سرباز رومی مرا به یاد کلوخ بایزید می اندازد.
و اما ، اگر مراد از موی، مال و منال دنیاست او ثروتمند به جهان باقی شتافته است در باب محل زندگی حضرت و اینکه در کدام طبقه آسمان است باید از فضانوردان روسی ( و نه آمریکایی ) پرس و جو کرد.

بابک نوشته:

شمس الحق گرامى،
این گفته را به یاد دارید؟:
“هیچ بقالى نمى گوید که ماست من ترش است”…
این همواره ماست دیگر بقالان است که ترش است…
بارى،
به قول مش قاسم:
دروغ چرا بابام جان ما که به چشم خودمان ندیدیم که به کدام آسمان رفت، ولى به چشم خودمان دیدیم (عکس هم گرفتیم!) که آرامگاه کوروش ( هزار و صد سال پیش از اسلام) بر هفت پله نشسته…

گمنام نوشته:

جناب بابک،
در مشهد بودن جایی که امروز پاسارگاد خوانده میشود
تردید نیست ، چه در گذشته به تفاوت مشهد مرغاب و مشهد مادر سلیمان خوانده می شده است. اینکه بنای مورد اشاره سرکار، آرامگاه کوروش باشد همان اندازه نا پذَیرفتنی است که آرامگاه خانم والده حضرت سلیمان بوده باشد،.
چه محل در گذشت هردو بیش و کم دو سه هزار فرسنگ دور از مرغاب است.
امید که کاوشها و یافته های باستان شناخت جنوب جیرفت، شرق شهداد ،تل ابلیس و تپه یحیا پاسخی بر بسیاری پرسشهای بی جواب باشد.

گمنام نوشته:

بابک گرامی،
به قول شمس الحق ،بعد التحریر،
میگویند در دهستان مرغاب آبادیی است به نام” مشهد ام النبی ” به قرار مادر نبی نامی در آن محل به هر دلیل شهید شده است.
از آنجا که شیوه کار امامزاده سازان است ، نبی را پیامبر و آنهم سلیمان قالب کرده و بی گمان به نان و نوایی رسیده اند، چنانکه تاریخ سازان،
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به باد رفت و از آن خواجه هیچ ترف نبست

سیدمحمد نوشته:

روفیای گرامی
بنده کافر نمی شناسم، ولی انسان ، چرا
در جایی خواندم :
ای که در کبر و غرور بی مسمای نماز
چون مگس بر تار ِ کنج معبد پوچی گرفتار آمدی
ای بسا کافر که از صدها مسلمان پاک تر

روفیا نوشته:

درود دوستان
تا جایی که یادم است آنچه مسیح با خود برد سوزنی بود که همین سوزن میگویند در سیر او به آسمان او را به فلک چهارم دوخت و مانع از معراج او به مراتب بالاتر شد!
البته این گونه ثمثیلات و allegory ها برای تشریح مفاهیمی چون تجرد و تعلق یاریگر است ولی هنگامی که شخصیت های حقیقی برای این امر استخدام می شوند گاهی مرز بین تاریخ و اسطوره یا story محو می شود!
به هر حال در صفحه غزل ۴۱۷ بیدل دهلوی در گنجور آقای رضا کرمی توضیحات مبسوطی پیرامون حمل این سوزن توسط مسیح ارایه کرده اند!

شمس الحق نوشته:

مجدداً از روفیای عزیز تشکر میکنم و ……
از آقایان محترم گمنام و بابک که به عرایض بنده توجه فرمودند ، اگرچه از سر ظنز و شوخی نیز ممنونم ، اما خود نیز در سالهای اخیر به داستانی که قرار بود به فیلم بدل گردد برخورد داشته ام که در نوع خود فوق العاده جالب است ، موضوع داستان این است که دانشمند باستان شناسی در اسراییل و دقیقاً در تپه جلجتا [ محل تصلیب و دفن ورستاخیز مسیح ] در کاوش های خود اسکلت انسانی را می یابد که آزمایشات دقیق علمی شکی باقی نمی گذارد که مربوط به عیسی مسیح است ، این کشف علمی معلوم است که چه اثری بر کلیسای کاتولیک می نهد و بنیان دین مسیحیت را باژگون می کند ، زیرا مهمترین اصل این دین اعتقاد به رستاخیز مسیح بصورت فیزیکی است و البته جیمزباند بازی های بعدی که این یافته علمی را پنهان کنند و غیره .

بابک نوشته:

شمس الحق عزیز،
آنچه که براى جناب گمنام نوشتم به حبس رفت…
ولى آیا باخبرید که تنى چند از محققین در همان سرزمینهاى عیسوى و موسوى نه تنها عیسى (به خاطر تشابهاتش با میترا و مهاجرت این باور ایرانى به رُم و…) که موسى و حتى ابراهیم را نیز اشخاص حقیقى نمى دانند؟
اگر نظریات آنان درست باشد نه تنها باورهاى کلیسا که تمامى این باوران سامى (البته نسخى که به ما رسیده) جمله بر بادند…

بابک نوشته:

گمنام جان،
امید که آنچه براى شما نوشتم رها شود، ولى این از قلم افتاد:
چند سال پیشتر در حومه اى از تهران به کارگرى در مصالح فروشى برخوردم که موهایش بور بور (طلایى) و چشمانش آبى آسمانى بود که اگر نمى دانستى گمان میکردى اهل شمال اروپاست… ولى حسین آقا گفت که اهل افغانستان است! بنده هم بلافاصله ذهنم رفت سوى اسکندر و یونانیان و یا نهایتاً آندسته از رُمیان که پایتختشان باختر بود…
بارى،
مصریان در سنگ نگاره ها و نوشته هاى خود از قومى که آنان را مردم دریا (Sea people) خوانده آورده اند و آنکه در نبردى آنان را شکست دادند، و باور محققین که اینان هیتایتها (مردمانى آریایى) بوده اند…
سرباز داوود که پادشاه او را کشت و زنش را تصاحب کرد یک هیتایت بود…
نگاهى به ظواهر برخى از ایزدیان، کردها، و دیگر مردمان شمال عراق و سوریه و حتى برخى از فلسطینیان گواه بر روشن بودن پوست و چشمان و طلایى بودن موى آنان مى دهد…
با این تفاصیل بعید نمى آید که فلسطینیان خود قومى هندواروپایى بوده و یا با چنین اقوامى آمیزش کرده باشند، لذا بور و چشم روشن بودن مسیح اگر که او حقیقتاً وجود داشته مى تواند ممکن باشد…
البته بنده در منزل دوستى ارمنى پرتره اى از مسیح دیدم که خوب تمام عیار ارمنى میزد، و در مغازه اى آفریقایى پرتره اى دیگر که اینبار تمام و کمال آفریقایى بود… و پرتره هاى امامان در مملکت گل و بلبل را فراموش نکنید که به ایرانى بودن مى زند تا عرب…
و این یعنى آنکه مردمان آنچه را که بوده تغییر شکل مى دهند به آنچه که برایشان نزدیک و مفهوم است…

گمنام نوشته:

جناب بابک،
زنده یاد ذبیح بهروز می گوید: میترا یا مسیحا در روز یکشنبه ۲۵ ماه دسامبر، برابر با اورمزد روز از دی ماه، ۲۷۱ سال پیش از زادن عیسا مسیح ( چنانکه مقرر داشته اند در تقویم گریگوری!!) چشم به جهان گشوده است. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین…….

گمنام نوشته:

بابک گرامی،

ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم
با ما، به جز حکایت مهر و وفا مگو
پژوهش تاریخی بسیار خواندنی است کتاب سکندر و دارا( سالها پیش خوانده ام و در دسترسم نیست امید
که عنوان آن را درست نوشته باشم)
تاریخی است که آدمی را به تفکر وا میدارد و بد گمان میسازد نسبت به بسیاری از کتب تاریخی .
پرده از دروغ هایی که به او نسبت داده اند بر میدارد
از شهرها که ساخته است ،عشقها که ورزیده آتشها که افروخته و راهها که در نوردیده در زندگی کوتاهش،
من خود بخشی از مسیر اورا با اتومبیل طی کرده ام بر فلات سخت گذر بخش غربی ایران ،و هم تندیس وی را برهنه پا بر اسبی بی زین و برگ، بر ساحل سالونیک ،در چند گزی مهرابه ای ویران به چشم سر دیده .

گمنام نوشته:

بابک گرامی،

به یاد نمی آورم کی و کجا خوانده ام واژه فلستین،
پلستین ، پرستین خویشی نزدیکی با پارسیان دارد،
اما، به خوبی میتوانم شما را به شاه نامه ها نشانی دهم ، در پایان کار بیوراسب ، از زبان استاد توس:
آنجا که فریدون و یاران باره به اروند میرانند و؛

به خشکی رسیدند، سر کینه جوی
به بیت المقدس ، نهادند روی
چو بر پهلوانی سخن راندند
همی ، ” گنگ دژ هوخت ” اش خواندند
و گنگ دژ همان سیاوش گرد است.
خرم خفتار

بابک نوشته:

گمنام گرامى،
در مشهد بودن آن، یعنى محل شهادت مادر یک بابایى، تردیدى نیست ولى در بناى یادبود کورش بودنش محل تردید؟!
تا به حال شنیده بودم که بسیارى بعدها (پس از تازیان) آنرا “مشهد مادر سلیمان” مى خواندند تا از تخریب شبه داعشیان خودى و بیگانه در امان باشد…
براى حمل کالبد از ترکستان تا به فارس، در نمک خواباندن در قدیم العیام نیز موجود بوده…
اگر روایتى را که از سنگى که در این بنا شهادت مى داد که آرامگاه کورش است و او از خواننده مى خواست که بر این قبر او رشک نبرد و… مستند ندانیم (چرا که گویا این سنگ نبشته مدتها پیش به سرقت رفته )…
سندى دیگر در همین محوطه، و فقط چندین متر آنطرفتراز این بنا، در بقایاى بنایى که آنرا کاخ کورش مى خوانند بر دیوارى، نوشته اى از خط میخى، موجود است که گویا نه فقط نام کوروش که شجره نامه اش را نیز شامل است (بگذریم که برخى آنرا از جعلیات داریوش مى دانند، به هر حال به زمان آن و یادبود بودنش از کورش گواهى مى دهد)…
در آخر آنکه نحوه تراش سنگها در این بنا و اصلوب ساخت آن (بر خلاف طریقه بومى ایرانى که از خشت و یا نهایتاً لاشه سنگ بوده) گواهى مى دهند که این مى باید از تمدنهاى ایونى (Ionian) ،حتى بیش از تمدن آشورى، به غنیمت گرفته شده باشد یعنى پس از شکست کِرِسوس بدست کورش …
حال آنکه تمدنهاى جیرفت و شهداد که دو هزاره پیشتر از کورش و کمابیش همزمان با تمدنهاى ایلام و شهر سوخته مى باشند ربطى به این محوطه و بناى هخامنشى ندارند…
اگر سرى به تپه سیلک کاشان زده باشید زمانى که بر بام آن و در چشم انداز ٣٦٠ درجه اى بنگرید تا دوردستها کوچکترین نشانه اى از بر آمدگى در زمین نمى بینید، و این با در نظر گرفتن ابعاد تپه به گمان بنده حاکى از آنست که کل این تپه دست ساز و چه بسا نمونه اى همانند قلعه بم (و البته با قدمتى بیش از سه برابر آن) بوده که احتمالاً در اثر زمین لرزه هاى متداول تخریب شده اند… نمونه هاى بسیار دیگرى در این سرزمین موجود است مانند آق دره در نزدیکى ساوه ( که البته کاسه کوزه هاى یافت شده در آن بیشتر به زمان اشکانى و ساسانى مى آیند) و و و…
این ساکنین اولیه، که ما از آنان باخبریم، نه تنها از مهاجرین آریایى سه الى چهار هزاره بعد، که از تمدنهاى ایلام و جیرفت و شهداد دو الى سه هزاره پس از خود نیز بسیار کهنترند…
شاید رابطه اى میان آنان و ساکنین شهر سوخته بوده که به مناسبت موقعیت سوق الجیشى و در کنار دریاچه هامون و رودهاى متعدد بودن خود از دیر باز بهشتى بوده بر روى زمین و در محاصره دشتها و صحرا….
در مورد حضرت و پیامبر بودن سلیمان همانند داوود (که هر دو میان مردم خود یعنى یهود معروف به پادشاه بوده اند و نه پیامبر) بنده هم در عجبم که چرا هر شخصى که آوازه اى از او بدین سرزمین مى رسد تبدیل مى شود به پیغمبر؟!…
البته واقفم که این صد و بیست وچهار هزار پیامبر را به هر ضرب و زورى باید جا انداخت یعنى که علامگان وطنى به هر درى مى زنند که باورهاى خود را به کرسى بنشانند از جمله آنکه اینان با آنکه از قوم یهودند ولى متفاوتند از آنان! (با نمک نیست که اگر قومى غیر ایرانى مثلاً مغول بر این باور باشند که داریوش و خشایارشا و اردخشیر و… نه تنها شاه نبوده که پیامبر بوده اند و این ایرانیان غافل و ابله خود بر آن واقف نبوده اند! چراکه جنس اینان از آنان متفاوت است!؟)…
گویا که سلیمان پادشاه ناوگانى از کشتى داشته (که در هزار و یکشبها تبدیل شده به قالیچه پرنده!) و مشغول به تجارت و داد و ستد با آنان که از همان راه ثروت و زر بسیار و مثال زدنى بدست آورده…این با دانستن آنکه فنیقیان (اجداد لبنانیها) ماهر و بى نظیرترین کشتى رانان بوده اند دور از ذهن نمى آید…
جان کلام آنکه اشاره به هفت آسمان که براى جناب شمس الحق آورده شد، و هفت پلکان بناى یادبود کورش که نمادى از آنست، نه تنها کهنتر از هخامنشیان که قدمتش از زرتشت و پیشینیان او نیز به مراتب کهنتر و چه بسا از سومریان نیز بس کهنتر باشد…
خلاصه که این روایت کهن اندر کهن اندر کهن است…

کانال رسمی گنجور در تلگرام