گنجور

بخش ۳۴ - مثل

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

آن‌چنان که کاروانی می‌رسید

در دهی آمد دری را باز دید

آن یکی گفت اندرین برد العجوز

تا بیندازیم اینجا چند روز

بانگ آمد نه بینداز از برون

وانگهانی اندر آ تو اندرون

هم برون افکن هر آنچ افکندنیست

در میا با آن کای ن مجلس سنیست

بد هلال استاددل جان‌روشنی

سایس و بندهٔ امیریمؤمنی

سایسی کردی در آخر آن غلام

لیک سلطان سلاطین بنده نام

آن امیر از حال بنده بی‌خبر

که نبودش جز بلیسانه نظر

آب و گل می‌دید و در وی گنج نه

پنج و شش می‌دید و اصل پنج نه

رنگ طین پیدا و نور دین نهان

هر پیمبر این چنین بد در جهان

آن مناره دید و در وی مرغ نی

بر مناره شاه‌بازی پر فنی

وان دوم می‌دید مرغی پرزنی

لیک موی اندر دهان مرغ نی

وانک او ینظر به نور الله بود

هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود

گفت آخر چشم سوی موی نه

تا نبینی مو بنگشاید گره

آن یکی گل دید نقشین دو وحل

وآن دگر گل دید پر علم و عمل

تن مناره علم و طاعت هم‌چو مرغ

خواه سیصد مرغ‌گیر و یا دو مرغ

مرد اوسط مرغ‌بینست او و بس

غیر مرغی می‌نبیند پیش و پس

موی آن نور نیست پنهان آن مرغ

هیچ عاریت نباشد کار او

علم او از جان او جوشد مدام

پیش او نه مستعار آمد نه وام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

موی آن نوریست پنهان آن مرغ
که بدان پاینده باشد جان مرغ

کانال رسمی گنجور در تلگرام