گنجور

بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه‌هاش را هم دزدیدند

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

آن یکی قج داشت از پس می‌کشید

دزد قج را برد حبلش را برید

چونک آگه شد دوان شد چپ و راست

تا بیابد کان قج برده کجاست

بر سر چاهی بدید آن دزد را

که فغان می‌کرد کای واویلتا

گفت نالان از چئی ای اوستاد

گفت همیان زرم در چه فتاد

گر توانی در روی بیرون کشی

خمس بدهم مر ترا با دلخوشی

خمس صد دینار بستانی به دست

گفت او خود این بهای ده قجست

گر دری بر بسته شد ده در گشاد

گر قجی شد حق عوض اشتر بداد

جامه‌ها بر کند و اندر چاه رفت

جامه‌ها را برد هم آن دزد تفت

حازمی باید که ره تا ده برد

حزم نبود طمع طاعون آورد

او یکی دزدست فتنه‌سیرتی

چون خیال او را بهر دم صورتی

کس نداند مکر او الا خدا

در خدا بگریز و وا ره زان دغا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام