گنجور

بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم
 

شد محمد الپ الغ خوارزمشاه

در قتال سبزوار پر پناه

تنگشان آورد لشکرهای او

اسپهش افتاد در قتل عدو

سجده آوردند پیشش کالامان

حلقه‌مان در گوش کن وا بخش جان

هر خراج و صلتی که بایدت

آن ز ما هر موسمی افزایدت

جان ما آن توست ای شیرخو

پیش ما چندی امانت باش گو

گفت نرهانید از من جان خویش

تا نیاریدم ابوبکری به پیش

تا مرا بوبکر نام از شهرتان

هدیه نارید ای رمیده امتان

بدرومتان هم‌چو کشت ای قوم دون

نه خراج استانم و نه هم فسون

بس جوال زر کشیدندش به راه

کز چنین شهری ابوبکری مخواه

کی بود بوبکر اندر سبزوار

یا کلوخ خشک اندر جویبار

رو بتابید از زر و گفت ای مغان

تا نیاریدم ابوبکر ارمغان

هیچ سودی نیست کودک نیستم

تا به زر و سیم حیران بیستم

تا نیاری سجده نرهی ای زبون

گر بپیمایی تو مسجد را به کون

منهیان انگیختند از چپ و راست

که اندرین ویرانه بوبکری کجاست

بعد سه روز و سه شب که اشتافتند

یک ابوبکری نزاری یافتند

ره گذر بود و بمانده از مرض

در یکی گوشهٔ خرابه پر حرض

خفته بود او در یکی کنجی خراب

چون بدیدندش بگفتندش شتاب

خیز که سلطان ترا طالب شدست

کز تو خواهد شهر ما از قتل رست

گفت اگر پایم بدی یا مقدمی

خود به راه خود به مقصد رفتمی

اندرین دشمن‌کده کی ماندمی

سوی شهر دوستان می‌راندمی

تختهٔ مرده‌کشان بفراشتند

وان ابوبکر مرا برداشتند

سوی خوارمشاه حمالان کشان

می‌کشیدندش که تا بیند نشان

سبزوارست این جهان و مرد حق

اندرین جا ضایعست و ممتحق

هست خوارمشاه یزدان جلیل

دل همی خواهد ازین قوم رذیل

گفت لا ینظر الی تصویرکم

فابتغوا ذا القلب فی‌تدبیر کم

من ز صاحب‌دل کنم در تو نظر

نه به نقش سجده و ایثار زر

تو دل خود را چو دل پنداشتی

جست و جوی اهل دل بگذاشتی

دل که گر هفصد چو این هفت آسمان

اندرو آید شود یاوه و نهان

این چنین دل ریزه‌ها را دل مگو

سبزوار اندر ابوبکری بجو

صاحب دل آینهٔ شش‌رو شود

حق ازو در شش جهت ناظر بود

هر که اندر شش جهت دارد مقر

نکندش بی‌واسطهٔ او حق نظر

گر کند رد از برای او کند

ور قبول آرد همو باشد سند

بی‌ازو ندهد کسی را حق نوال

شمه‌ای گفتم من از صاحب‌وصال

موهبت را بر کف دستش نهد

وز کفش آن را به مرحومان دهد

با کفش دریای کل را اتصال

هست بی‌چون و چگونه و بر کمال

اتصالی که نگنجد در کلام

گفتنش تکلیف باشد والسلام

صد جوال زر بیاری ای غنی

حق بگوید دل بیار ای منحنی

گر ز تو راضیست دل من راضیم

ور ز تو معرض بود اعراضیم

ننگرم در تو در آن دل بنگرم

تحفه او را آر ای جان بر درم

با تو او چونست هستم من چنان

زیر پای مادران باشد جنان

مادر و بابا و اصل خلق اوست

ای خنک آنکس که داند دل ز پوست

تو بگویی نک دل آوردم به تو

گویدت پرست ازین دلها قتو

آن دلی آور که قطب عالم اوست

جان جان جان جان آدم اوست

از برای آن دل پر نور و بر

هست آن سلطان دلها منتظر

تو بگردی روزها در سبزوار

آنچنان دل را نیابی ز اعتبار

پس دل پژمردهٔ پوسیده‌جان

بر سر تخته نهی آن سو کشان

که دل آوردم ترا ای شهریار

به ازین دل نبود اندر سبزوار

گویدت این گورخانه‌ست ای جری

که دل مرده بدینجا آوری

رو بیاور آن دلی کو شاه‌خوست

که امان سبزوار کون ازوست

گویی آن دل زین جهان پنهان بود

زانک ظلمت با ضیا ضدان بود

دشمنی آن دل از روز الست

سبزوار طبع را میراثی است

زانک او بازست و دنیا شهر زاغ

دیدن ناجنس بر ناجنس داغ

ور کند نرمی نفاقی می‌کند

ز استمالت ارتفاقی می‌کند

می‌کند آری نه از بهر نیاز

تا که ناصح کم کند نصح دراز

زانک این زاغ خس مردارجو

صد هزاران مکر دارد تو به تو

گر پذیرند آن نفاقش را رهید

شد نفاقش عین صدق مستفید

زانک آن صاحب دل با کر و فر

هست در بازار ما معیوب‌خر

صاحب دل جو اگر بی‌جان نه‌ای

جنس دل شو گر ضد سلطان نه‌ای

آنک زرق او خوش آید مر ترا

آن ولی تست نه خاص خدا

هر که او بر خو و بر طبع تو زیست

پیش طبع تو ولی است و نبیست

رو هوا بگذار تا بویت شود

وان مشام خوش عبرجویت شود

از هوارانی دماغت فاسدست

مشک و عنبر پیش مغزت کاسدست

حد ندارد این سخن و آهوی ما

می‌گریزد اندر آخر جابجا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بهزاد علوى نوشته:

براى تعبیر درست بیت ١٣ (لطفاً ابیات را شماره گذارى کنید)
و با ابیات ٤٩ تا ٥١ کاملاً آشنا و مانوس بشوید تا “مسجد سبزوار کائنات ” در ذهن تفهیم کامل پیدا کند. اینطور بنظر می آید که در افکار و ذهن سراینده “سبزوارى در کاینات نقش بسته که بطور طبیعى مسجدى هم دارد” که دربیت ١٣ هم إز همان مسجد سخن میگوید. البته بعضى إز مفسرین تعبیرات دیگرى إز این بیت کرده اند که إز دیدگاه این حقیر نمیتواند درست باشد، به چند دلیل: در درجه اول سراینده به مسجد در نهایت احترام نگاه مىکند - که امکاناً همگان در این مقوله متفق القول هستند - و بنا بر این نمى تواند که مسجدى را که در نهایت احترام موجود است
را با نشیمنگاه طى کند.

دیگراینکه واژه “ک-و-ن” در زمان مولانا به معناى کائنات مستعمل بوده و نه به معناى نشیمنگاه.

گونه سومى هم بالاجبار باید در مد نظر باشد که نیکلسون وتمام عناصر و عمال انگلیس در پى آن هستند که به عناوین مختلف و تحت لفافه به دین مبین و شریف اسلام و ارکان آن لطمه بزنند و حتى توهین نمایند و بهتر است که آزادگان و آگاهان دم به دام أیشان  ندهند … تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

امین کیخا نوشته:

من همه کسانی را که به خدا ایمان دارند گرامی می دارم و نیز برای کسانی که به باور های من نمی گرایند هم گزندی نمی خواهم .
اما این محمد خوارزم شاه که مولانای بزرگوار اورا ستوده بزی بوده است ترسو که با بی تدبیری فرستادگان مغولان را می کشد و هنگام تازش مغولان هیچ مردانگی ای از او دیده نمی شود و اگر آن پسر جوانمردش جلال الدین خوارزم شاه نبود یکجا تفی هم نمی ارزید .بهر سو جلال الدین چند نبرد با مغولان می کند و یک بار هم به هند واپس می رود ولی در بازگشت باز دلاوری می کند و نامی برای خود باز می گزارد تا اینکه یک بار با اسب به رود سند می زند و خود تموچین خوانخوار هم به ستایش دلاوری او روی می آورد و البته قلب پسر جلال الدین را در می آورد به بهانه دیدن یک دل نترس و در پیش سگان می اندازد و در پاسخ اینکه این کودک تنها ۹ سال داشت می گوید مگر نگاه آن پدر یعنی جلال الدین را در این چهره ندیدید ! بهر سو خوارزمشاه پدر جلال الدین که در کار کشتن مردم سبزوار از خود جگر نشان می دهد به دست پسر بزرگوارش در آبسکون با پیشکار و زر و زیور بازنشسته می شود ولی در یک گریز که جلال الدین برای دیدنش می رود می بیند که خوارزمشاه مرده است و زاغان چشمان اورا هم در آورده اند و هتا نتوانسته خود را برهاند ! این سرنوشت یک بز ترسو است که در برابر بیگانه نه خوب جنگید نه خوب مرد ! بهرسو درود به مولانای پاک نهاد ولی تاریخ را باید به درستی بازگفت ! باز می گویم که من باور همگان را گرامی می دارم .

فرزین نشاطی نوشته:

در این حکایت , مولانا با بازی با کاراکتر ها و شخصیت ها میخواهد درس شناخت نفس را بما بیاموزد . کاری با تاریخ , پادشاهان , مسجد , کون و شهر سبزوار و شیعه و ابوبکر و …… ندارد .

وقتی خوارزمشاه می گوید : همگی تان را که با مذهب هم هویت شده اید و سرتان را از دم تیغ خواهم گذراند اشاره به عشق دارد . می گوید یک ابوبکری که اینجا نماینده عشق است پیدا کنید تا سبزوار را که نماینده من ذهنی است ببخشم . جالب اینجاست که عشق ( ابوبکر ) را در خرابه ای پیدا می کنند که از هرگونه آبادی من دار خلاص شده است .

م. طاهر نوشته:

یا لطیف
دوست گرامی بهزاد علوى

چرا بی جهت کسی را که خودش در اشعارش بیشترین واژه های رکیک و زشت را به کار برده باید تطهیر کرد؟ و سپس با فرافکنی، گناه را به گردن اجانب انداخت؟ گیرم که واژه کون را در بیت ١٣ به معناى کائنات یا هستی و وجود بپذیریم [هرچند با هیچ سریشم و چسب دوقلو یا قطره ای هم نمی چسبد]، با سایر مواردی که جناب مولوی در اشعارش آورده چه باید کرد:

ور کشی مهمان همان کون خری
گاو تن را خواجه تا کی پروری

آن لب که بود کون خری بوسه گه او
کی یابد آن لب شکربوس مسیحا

آن یکی نایی که خـــــــوش نی میزدش 
ناگهان   بادی   بجسـت    از    مقعدش
نای   را   بر  کون   نهــــاد  او  که  ز من 
گر   تو    بهتر    میزنی   بسـتان    بزن

پوز سگ دایم پلیدی می‌خورد
مقعد خود را بلب می‌استرد

یک کنیزک یک خری بر خود فکند
از وفور شهوت و فرط گزند
آن خر نر را بگان خو کرده بود
خر جماع آدمی پی برده بود
یک کدویی بود حیلت‌سازه را
در نرش کردی پی اندازه را
در ذکر کردی کدو را آن عجوز
تا رود نیم ذکر وقت سپوز
گر همه کیر خر اندر وی رود
آن رحم و آن روده‌ها ویران شود

گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران
که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست

آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او
صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او
خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشد
یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او

در نظر داشته باشید که واژه کون به معنای سرین، نشستنگاه، و مقعد در اشعار متقدمین بر مولوی نیز آمده است:

تا پای نهند بر سر حران
با کون فراخ و گنده و ژند

عنصری بلخی ( ۴۳۱ -۳۵۰ هجری قمری )

پس به بی بی بگوی کز ره درد
با چنین کون هلیله نتوان خورد
باد اگر کونت را به فرمان نیست
غم مخور هیچ کون سلیمان نیست

حکیم سنایی (۴۷۳-۵۴۵ قمری)

همانگونه که پس از وی سعدی نیز به کار برده:
ور بی‌هنر به مال کنی کبر بر حکیم
کون خرت شمارد اگر گاو عنبری
(قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در پند و اندرز)

پس این واقعیت تلخ را بپذیریم که مولوی هرچند که اندیشمند و عالم بوده اما از اخلاق پسندیده و نیکو چندان بهره نبرده که در اشعارش از واژگان ناپسند و زننده پرهیز کند.

سخن واپسین آنکه سعدی آورده است:

لقمان را گفتند ادب از که آموختی، گفت از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهیز کردم.
نگویند از سر بازیچه حرفی
کزان پندی نگیرد صاحب هوش
و گر صد باب حکمت پیش نادان
بخوانند، آیدش بازیچه در گوش

همواره شاد و سربلند باشید
م. طاهر

پ.ن.: ارسال مجدد - زیرا بار اول درج نشد

محمد رضا نوشته:

م. طاهر عزیز:
هر کی تو اشعارش از کلمات زننده استفاده کرد، دلیل نمیشه که از اخلاق پسندیده و نیکو بهره نبرده باشه، در مورد مولانا و تفکرشم نمیشه به همین راحتی اظهار نظر کرد، عجولانه سخن بگیم و سرسری قضاوت کنیم…
از شما و بقیه کسایی که یه همچین تفکری دارن، میخوام با دقت به این حرف امام (ره) توجه کنن:
« مرحوم حاجى (مراد امام، حکیم ملا هادی سبزواری است) نیز در شرح خود بر مثنوى نتوانسته در شرح و تفسیر، مرام مولوى را برساند؛ زیرا حکیمى قول عارفى را بیان نموده، بدون اینکه حظ وافر از قریحه عرفانى داشته باشد و بلاتشبیه مثل این است که ملحدى، مرام نبى مرسلى را شرح کرده باشد. بیان مرام شخصى قریب الافق بودن با اعتقاد او را لازم دارد، براى شرح قول عارف رومى، مردى صوفى که یک نحوه کشف ذوقى داشته باشد لازم است که آن هم نه با نثر بلکه با نظمى که از روى ذوق عرفانى برخاسته باشد مانند نسیمى که از سطح آبى برمی‏خیزد، به شرح آن بپردازد.»
حالا منو شما هم در درجه ای نیستیم که همینطوری( صرفاً به خاطر وجود یه همچین ادبیاتی که مولانا داره،) عجولانه قضاوت کنیم…

محمد رضا نوشته:

و ضمن توضیح مطلب بالا خانم/ آقای م.طاهر عزیز:

شما که میگین مولانا از اخلاق پسندیده و نیکو بهره مند نبوده و دلیل و مدرک هم میارین، لطفاً نگاهتون فقط به همون ابیاتِ دارای کلمات رکیک نباشه و یه نگاهی هم به پس و پیش این ابیات بندازین… با تشکر
که در ادامه همون دو بیتی که شما آوردین اومده:

آن یکی نایی خوش نی می‌زدست

ناگهان از مقعدش بادی بجست

نای را بر کون نهاد او که ز من

گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن

ای مسلمان خود ادب اندر طلب

نیست الا حمل از هر بی‌ادب

هر که را بینی شکایت می‌کند

که فلان کس راست طبع و خوی بد

این شکایت‌گر بدان که بدخو است

که مر آن بدخوی را او بدگو است

زانک خوش‌خو آن بود کو در خمول

باشد از بدخو و بدطبعان حمول

لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست

نه پی خشم و ممارات و هواست

آن شکایت نیست هست اصلاح جان

چون شکایت کردن پیغامبران

ناحمولی انبیا از امر دان

ورنه حمالست بد را حلمشان

طبع را کشتند در حمل بدی

ناحمولی گر بود هست ایزدی

ای سلیمان در میان زاغ و باز

حلم حق شو با همه مرغان بساز

ای دو صد بلقیس حلمت را زبون

که اهد قومی انهم لا یعلمون

این ابیات خود پاسخگوی شما خواهند بود…

کامران منصوری نوشته:

با درود به کار بزرگ اهالی و دست اندرکاران گنجور برای نهادن ادبیات ایران پیش دست همه ملت و ملتها . واقعا پاسخ یا لطیف بسیار گویاست نمیدانم چرا دوستان ریسمان می بافند و از عالم ماورا می لافند زبان مولوی در برخی جاها سخیف بوده و این نافی بزرگی بسیاری از ابیات و در مجموع آثارش نیست . یا لطیف مستند سخن گفتند شما هم صرفا در مقام دفاع متعصبانه و متحجرانه بر نیایید . این چه حرفی است که فقط مردی از آسمانها با شنل قرمز و اسب سفید و با نظم و… میتواند مثنوی را تفسیر کند ؟ خب نوشته ک و ن یا ک…ر دیگر ماله کشی نمیشود بارها و بارها نوشته ادبیاتش در برخی جاها سخیف و فرومایه است بر خلاف حافظ و فردوسی که هرگز سخن به هزل و زشتی نیالودن البته این شاعر به حدی بزرگ است که این بی اخلاقی ها در این حد خرابش نمیکند بالاخره ولی هم بی ادبی کرده و هم با رافضی و شیعه میانه خوبی نداشته و هم متعصب مذهبی بوده و هم گاه از دین هم خارج شده مولوی مجموعی از همه آنچه است که گفته است

عبدالعزیز میرخزیمه نوشته:

به نظر من آنچه تیاز به توجه ویژه دارد اینست که :
دوستانی که گمان میکنند مولانا در این قصه به شیعیان اهانت کرده توجه ندارند که آنچه مولانا ضمن این قصه بیان میدارد یکی از اساسی ترین تعالیم شیعه هست و آن اینکه در هر عصری اگر حجت خدایی یا ولی خدایی وجود نداشته باشد زمین اهلش را فرو می بلغد فلذا باید او را یافت و از طریق او بکمال رسید زیرا :
پس به هر دوری ولیی قایم است /
آزمایش تا قیامت دایم است
این باور اختصاصی شیعه هست یطوریکه سایر مسلمین که اکثریت مسلمین نیز هستند چنین باوری نداشته و ندارند. حالا حضرت مولانا این اصل کلامی شیعیان را ضمن یک قصه ایی بیان کرده که ظاهرش مورد پسند چمهور مسلمین هست اما در نهایت و نتیجه و مغز قصه اندیشه ویژه شیعه بیان شده است بعبارت دیگر زیر یک ظاهر سنی پسند اصولی ترین اعتقاذ شیعی یعنی ولایت را بیان داشته البته باید گفت که تئوری ولایت مشترک بین تصوف و شیعه هست.
بلافاصله بعد از بیان صورت قصه اینگونه سمبولیسم قصه را برای مخاطبان توضیح میدهد که :
سبزوارست این جهان و مرد حق/
اندرین جا ضایع است و ممتحق ( ممتحق + محو شده )
هست خوارمشاه یزدان جلیل /
دل همی خواهد ازین قوم رذیل
من ز صاحبدل کنم در تو نظر /
نی به نقش سجده و ایثار زر
تو دل خود را چو دل پنداشتی /
چستجوی اهل دل بگذاشتی
این چنین دل ریزه ها را دل مگو /
سبزه وار اندر ابوبکری مجو

پس میگوید منظور از سبزه وار این جهان است و ابوبکر نماد مردان خدا در این جهان هست که قدرشان شناخته نمیشود . این اولیای خدا صاحبدلانی هستند که در حقیقت چشم خدا هستند چون خدا فرموده که از طریق آنها در سایر بندگان مینگرد یعنی خداوند نگاه میکند ببیند نظر ولی وقت هر کس راجع به آن فرد چگونه هست ؟ و نظر خدا هم منطبق با نظر آن ولی یا صاحبدل وقتست زیرا فرمود من ز صاحبدل کنم در تو نظر / نی به نقش سجده و ایثار زر یعنی خدا به میزان عبادت فرد یا میزان انفاقش کار ندارد بلکه به نظر ولی اش کار دارد . با این حساب پس عقل حکم میکند که به جستجوی این صاحبدل در هر وقتی بگردیم . زیرا عبادت بدون او بی اثر است زیرا هیچ فردی به تنهایی و با عبادت خود سرانه نمیتواند بر نفسش غلبه کند و یا نفس را بکشد :
هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر /
دامن این نفس کش را سخت گیر

و بعد وقتی از صاحبدل وقت سخن میگوید بلافاصله تذکر میدهد که گمان نکنی که این دل را که خودت هم داری پس نیازی به جستجوی صاحبدل نداری و خودت صاحبدلی زیرا آنچه اکثر مردم دارند گل هست نه دل ریرا دل همانست که انوار حق در او بتابد و بقیه موارد حداکثر دل ریزه هست نه دل.
همه آنهایی که به جستجوی صاحبدل وقت یا ولی وقت یا عارف وقت بر نمی آیند آنانی هستند که دچار توهم صاحبدل بودن خویشند :
تو دل خود را چو دل پنداشتی/
چستچوی اهل دل بگذاشتی

بعد میگوید مثل این صاحبدل هر وقتی و هر عصری از آنجهت که قدرش ناشناخته است و نادر و کمیابند مثل ابوبکر نامی در سبزه وار هست که وجودش نادر هست این اولیا هم بسیار کمیابند :
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما /
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
بهر حال راه کمال را چاره دیگری نیست که از راه همنشینی و مصاحبت با صاحبدلان به کمال رسید که بدون استمداد از این خاصان خدا قدم از قدم نمیتوان بر داشت :
اینهمه گفتیم لیک اندر بسیچ /
بی عنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق /
گر ملک باشد سیاهستش ورق

پس دوستان شیعی هیچ نگران نباشند . در مورد واژ های رکیک در مثنوی به این نکته بسنده میکنم که این اتفاقن عظمت کسی چون مولانا را نشان میدهد که چنان عظمتی دارد که هیچکس از مولوی پژوهان این عیب را بر مولانا نگرفته اند یعنی چنان عظمتش سایه افکنده بر مثنوی که هیچکس به این دلیل او را فرو نگذاشته است و یا حتی بر او عیب نگرفته اند نیز لازمست دوستان توجه داشته باشند که این خصلت یا ویژگی مثنوی نیز غیر قابل تقلید است یعنی کسی نمیتواند چنین کند و در اثرش واژه های رکیک کوچه و بازار را بکار برد و با اینحال مخاطبانش بر او خرده نگیرند و همچنان اثرش مهم تلقی شود

Golnar Riahi نوشته:

بیت (تختهٔ مرده‌کشان بفراشتند
وان ابوبکر مرا برداشتند) در کلاله خاور و نیکلسون
تختهٔ مرده‌کشان بفراشتند
“بر کتف بوبکر را برداشتند” درج شده
همچنین بیت بعدی خوارمشاه به خوارزمشاه تصحیح شود

کانال رسمی گنجور در تلگرام