گنجور

بخش ۳۷ - مناجات

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم
 

ای مبدل کرده خاکی را به زر

خاک دیگر را بکرده بوالبشر

کار تو تبدیل اعیان و عطا

کار من سهوست و نسیان و خطا

سهو و نسیان را مبدل کن به علم

من همه خلمم مرا کن صبر و حلم

ای که خاک شوره را تو نان کنی

وی که نان مرده را تو جان کنی

ای که جان خیره را رهبر کنی

وی که بی‌ره را تو پیغمبر کنی

می‌کنی جزو زمین را آسمان

می‌فزایی در زمین از اختران

هر که سازد زین جهان آب حیات

زوترش از دیگران آید ممات

دیدهٔ دل کو به گردون بنگریست

دید که اینجا هر دمی میناگریست

قلب اعیانست و اکسیری محیط

ایتلاف خرقهٔ تن بی‌مخیط

تو از آن روزی که در هست آمدی

آتشی یا بادی یا خاکی بدی

گر بر آن حالت ترا بودی بقا

کی رسیدی مر ترا این ارتقا

از مبدل هستی اول نماند

هستی بهتر به جای آن نشاند

هم‌چنین تا صد هزاران هستها

بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا

از مبدل بین وسایط را بمان

کز وسایط دور گردی ز اصل آن

واسطه هر جا فزون شد وصل جست

واسطه کم ذوق وصل افزونترست

از سبب‌دانی شود کم حیرتت

حیرت تو ره دهد در حضرتت

این بقاها از فناها یافتی

از فنااش رو چرا برتافتی

زان فناها چه زیان بودت که تا

بر بقا چفسیده‌ای ای نافقا

چون دوم از اولینت بهترست

پس فنا جو و مبدل را پرست

صد هزاران حشر دیدی ای عنود

تاکنون هر لحظه از بدو وجود

از جماد بی‌خبر سوی نما

وز نما سوی حیات و ابتلا

باز سوی عقل و تمییزات خوش

باز سوی خارج این پنج و شش

تا لب بحر این نشان پایهاست

پس نشان پا درون بحر لاست

زانک منزلهای خشکی ز احتیاط

هست دهها و وطنها و رباط

باز منزلهای دریا در وقوف

وقت موج و حبس بی‌عرصه و سقوف

نیست پیدا آن مراحل را سنام

نه نشانست آن منازل را نه نام

هست صد چندان میان منزلین

آن طرف که از نما تا روح عین

در فناها این بقاها دیده‌ای

بر بقای جسم چون چفسیده‌ای

هین بده ای زاغ این جان باز باش

پیش تبدیل خدا جانباز باش

تازه می‌گیر و کهن را می‌سپار

که هر امسالت فزونست از سه پار

گر نباشی نخل‌وار ایثار کن

کهنه بر کهنه نه و انبار کن

کهنه و گندیده و پوسیده را

تحفه می‌بر بهر هر نادیده را

آنک نو دید او خریدار تو نیست

صید حقست او گرفتار تو نیست

هر کجا باشند جوق مرغ کور

بر تو جمع آیند ای سیلاب شور

تا فزاید کوری از شورابها

زانک آب شور افزاید عمی

اهل دنیا زان سبب اعمی‌دل‌اند

شارب شورابهٔ آب و گل‌اند

شور می‌ده کور می‌خر در جهان

چون نداری آب حیوان در نهان

با چنین حالت بقا خواهی و یاد

هم‌چو زنگی در سیه‌رویی تو شاد

در سیاهی زنگی زان آسوده است

کو ز زاد و اصل زنگی بوده است

آنک روزی شاهد و خوش‌رو بود

گر سیه‌گردد تدارک‌جو بود

مرغ پرنده چو ماند در زمین

باشد اندر غصه و درد و حنین

مرغ خانه بر زمین خوش می‌رود

دانه‌چین و شاد و شاطر می‌دود

زآنک او از اصل بی‌پرواز بود

وآن دگر پرنده و پرواز بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روفیا نوشته:

قلب اعیانست و اکسیر محیط
ایتلاف خرقه تن بی مخیط
مخیط یعنی محل دوخت، درز خیاطی،
یعنی طوری خرقه تن را دوخته است که گویی یکپارچه است، یک جای درز و سوزن دوزی باقی نگذاشته، معادل انگلیسی ایتلاف integration است، یا همان یکپارچگی،
آیا تا کنون آدمی را دیده اید که روح و جسم و دست و زبان و خم ابرو و نگاه و پا و شکمش همه یکپارچه شده باشد و حتی یک درز این اجزا را از هم جدا و مستقل نکرده باشد،
هر چه زبانش بگوید چشمش همان گوید و دلش روی بدان سو داشته باشد و پایش بدان جانب رود و دستش همان کند و شکمش همان خواهد؟

روفیا نوشته:

آنچه موجبات این یکپارچگی را فراهم می آورد هدف مشترک است، وقتی همه اجزاء یک شیء یا پدیده در پی یک هدف مشترک باشند تا یک کار واحد و معینی صورت گیرد آن شیء integrated است،
یک در را در نظر بگیرید، متشکل از یک صفحه دو لولا و یک دستگیره است، همه اجزاء برای هدف معینی طراحی شده اند، جدا کردن دو فضا در هنگام لزوم و یکسره کردن آن دو فضا به هنگام نیاز، چون همه با هم همسو هستند و هدف واحدی را دنبال می کنند ما لفظ یک را بدان اطلاق می کنیم، می گوییم فلانی در را ببند، نمی گوییم آن صفحه و دستگیره و لولا را ببند، این اجزا با هم integrated شده اند چون با هم کار می کنند تا هدف معینی حاصل شود، گرچه ظاهرا درزهایی با هم دارند ولی هدف مشترک باعث میشود ما نام یک در را بر آن نهیم.
یک انسان integrated انسانی است که روح و جسم و اجزاء جسمش همگی هدف واحدی را دنبال می کند،
گرچه به بازار و بانک و سفر و حمام نیز می رود ولی در میانه هیاهوی عالم یک هدف قدرتمندی را دنبال می کند که موجب میشود همه هستی او یکپارچه و یگانه شود، نه اینکه یک روز دنبال یک حزب سیاسی روز دیگر پی شهوترانی و چند صباحی عاشق و عصر ها فارغ باشد،
همیشه شاغل است و یک شغل بیشتر ندارد و آن عاشقی است و همیشه آرام است چون عاشق واصل است، تنها هدف حقیقی را یافته و در هر لحظه وصال را با تمام وجود حس می کند. حاضر نیست آنرا با اباطیل معاوضه کند،
عشق کالای نقد جهان است
چرا؟
چون ما عشق را میدهیم،
ما در همان لحظه که عشق ورزیدیم کالا را در کف دست داریم، وابسته به دیگری نیست، همه و همه به خودمان بستگی دارد، از اینرو نقد است.
کسی که چنین یکپارچگی را در درون خود حس کرد اندک اندک با همه هستی احساس یکپارچگی میکند، مادر و برادر و همسایه و همشهری و همسیاره و هم کهکشان و هم جهان را جدای از خود نمی بیند، درد زخم بر پیکر درخت را می فهمد و غم دختر تن فروش را در لابلای خطوط چهره اش می بیند.
زمانی که توانست یک یگانه ای را در پس پرده این عالم ببیند، آن عروسک گردان را، زمانی که پشت این درزهای ظاهری و این مخیط ها که نقطه فصل کاینات است یکپارچگی آنها را حس کرد،
او را دیده است…

روفیا نوشته:

باز شیری با شکر آمیختند
عاشقان با همدگر آمیختند
روز و شب را از میان برداشتند
آفتابی با قمر آمیختند
رنگ معشوقان و رنگ عاشقان
جمله همچون سیم و زر آمیختند
چون بهار سرمدی حق رسید
شاخ خشک و شاخ تر آمیختند
رافضی انگشت در دندان گرفت
هم علی و هم عمر آمیختند

ساره نوشته:

خانوم روفیا، نمی شود شب و روز را با هم ستود. شب هست و باید باشد، اگر چه روسیاه است و ترسناک و وهم انگیز.
روز هم نشاط آور و روشن و پرنور.
عمر و علی حکایتشان همین است. ظلمت و نور با هم جمع نمی شوند. شما بهتر است یک مقدار بیشتر درباره ی این نقطه نظرهایتان اندیشه کنید.

روفیا نوشته:

سپاسگزارم ساره جان
ولی این را از من داشته باش :
هر چیز هر آنچنانکه هست آن می باید
ابروی تو گر راست بدی کژ بودی

ساره نوشته:

روفیا جان
شعری که نوشتید چیز جدیدی نداشت. فقط می گفت: آن می باید. من هم قبلا گفتم که: باید باشد.
دعوا بر سر بودن نیست. زهر و شکر در عالم هست، ولی این هست بودن، باعث نمی شود هر دو را خوردنی دانست.
مشکل اندیشه شما این است که فکر می کنید بودن لکه سیاهی مثل عم ر، یعنی کنار آمدن با آن.
و این تفکری است کاملا غلط، که انسان ضربه اش را خواهد خورد.
یا در این دست بحث ها سکوت پیشه کنید و یا در راه فهم درست واقعه، از روی جد بکوشید و کوبه درب حقیقت را بسیار لمس فرمایید . گفت پیغمبر که چون کوبی دری، عاقبت زان در برون آید سری
نظر دوستانه مرا به پای جدال، نگذاشته و دعوا نپندارید

حسین ۱ نوشته:

روفیا بانو
درود بر شما
نوشتید : آیا تا کنون آدمی را دیده اید که روح و جسم و دست و زبان و خم ابرو و نگاه و پا و شکمش همه یکپارچه شده باشد و حتی یک درز این اجزا را از هم جدا و مستقل نکرده باشد،
هر چه زبانش بگوید چشمش همان گوید و دلش روی بدان سو داشته باشد و پایش بدان جانب رود و دستش همان کند و شکمش همان خواهد؟.
روزگار درازیست که در پی آنم که چنین باشم
پایدار باشید

روفیا نوشته:

ساره جان
متاسفانه نتوانستم منظورم را بیان کنم!
البته که زهر و شکر در جهان هماره بوده و هست،
برای فهم این حقیقت نیاز نیست ادیب یا هوشمند باشیم، واژه می باید در ” هر چیز هر آنچنانکه هست آن می باید ” این نیست که “هست” بلکه باید باشد، جایگاهی در جهان دارد و ماموریتی به او داده اند، رنگ سیاه ماموریتی در جهان دارد، نقصی در نظام آفرینش نیست آنچنانکه موسی می پنداشت :
گفت موسی ای کریم کارساز
ای که یکدم ذکر تو عمر دراز
نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل
چون ملایک اعتراضی کرد دل
چه بسیارند آدم هایی که نقش کژمژ در آب و گل می بینند و اعتراض می کنند،
چه بسا عشق دادم و ناسپاسی و نفرت گرفتم، البته که از موسای پیامبر برتر نبودم و نقش کژمژ دیدم!
می دانید نقش کژمژ دیدن یعنی چه؟ یعنی همان اعتراض ملایک، اعتراض موسی، حس تنفر در من پدید آمد، شروع به پرخاشگری کردم، اعتراض کردم، اندوهگین شدم، پریشان شدم، که آخر این چه کژیست؟
چرا جهان درست کار نمی کند؟؟
قالوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ؟؟
امروز می دانم همه آن رفتارها و هیجانات غلط بود، هیچ چیز کژمژ نبود، همه همانطور بودند که می توانستند باشند و باید باشند، فکر من و باور من کژمژ بود، فکر خودم را درست کردم همه چیز درست شد!
من یاد گرفتم درگیری و نزاع و ستیز و خشم و نفرت و اندوه کژ است و بار کژ به منزل نمی رسد، یاد گرفتم آن روز مادر بیگناه من ماموریت داشت عشق مرا با نفرت پاسخ دهد تا من چیزی یاد بگیرم، یاد بگیرم که بر من است که خودم را درست کنم، اگر هم بخواهم کژی ای را راست کنم و کسی یا چیزی را درست، راهش حتما اندوه و خشم و ستیز و جنگ نیست!
من به حذف نیروهای به ظاهر مخالف در جهان اعتقاد ندارم، چرا که به وجود برکت در آنها باور دارم، بر این باورم که نه تنها ما نباید تلاش برای حذف مخالفین کنیم بلکه ما اساسا قادر به حذف آنها نیستیم، کاری که باید بکنیم این است که باورهای نادرست خود را اصلاح کنیم.
من اگر نیک و اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری بر تو نخواهند نبشت
این همه جنگ و خونریزی در طول تاریخ بشریت!
چه کژی ای راست شد؟
ابروی تو گر راست بدی کژ بودی
یعنی اگر ابروی تو راست بود و اگر همه چیز راست و درست بود که همه فعالیت های جهان میشد تحصیل حاصل و تحصیل حاصل محال است! ابروی تو کژ است و باید کژ باشد!
عشق ما را پی کاری به جهان آورده است
ادب این است که مشغول تماشا نشویم

روفیا نوشته:

تهنیت مرا بپذیرید حسین ۱ عزیز
مثنوی ما دکان وحدت است
غیر وحدت هر چه بینی آن بت است
در جهان هماره کسانی بوده اند که خطوط فصل موجودات را برجسته و bold می کردند و تمرکز بر تفاوتها داشتند،
کسانی نیز خطوط وصل را می دیدند و یگانگی کاینات را یاد آور می شدند!
یکی مانند مولوی هر چیز تفرقه افکن و وحدت شکنی را بت میداند، دیگری مثل داعش همه را کژ و تنها خود را راست می بیند!
هر دویشان هم ماموریتی دارند، ماموریت داعش نیز این است که به جهان نشان دهد خودبرتربینی چقدر خطرناک و منزجر کننده است!

مهناز ، س نوشته:

روفیای عزیز
و این همان تضاد لازم درین هستی ست تا روزگار هم داعش داشته باشد و هم ،،،،،،
سپید و سیاه
یین ، یانگ
ضدو نقیض
شب و روز
نور و تاریکی
و بالاخره مفهومی از یگانگی و یکپارچگی متضادها در جهان هستی
با پوزش از جسارتم
مانا باشی
با

حسین ۱ نوشته:

ای وای که یکپارچگی ، کُشت مرا
،،
آرزویم همه این است که یکرنگی را
چون زلال ته ِٰ آن چشمه ی آب
که سرازیر شود از کمر صخره و کوه
چون همان قطره ی اشک ، که ز چشمان یتیمی به کف خاک چکید
یا که چون دانه ی برف ، که هنوز از غم سرما سرد است
در سراپرده ی جانم ، به امانت گیرم
خانم روفیا ، مهناز خانم
پایدار باشید

روفیا نوشته:

مهناز جان حسین ۱ جان ساره جان
سپاس که می خوانید و می اندیشید و باور مرا به چالش می کشید!
حسین جان یکپارچگی کشت شما را؟
باز بهتر است از اینکه مفتعلن مفتعلن بکشد شما را!

متین نوشته:

با درود،
فکر میکنم در بحث انگور و عنب هستیم. روفیا گرامى بسیار زیبا یکپارچگى را به قلم کشید و ساره و مهناز محترم به تفاوتها که باید باشند اشاره دارند. هر دو یکیست. یکپارچگى به معناى همانندى اجزا نیست، بلکه هماهنگى آنان است. یکپارچگى مرتبتى است والاتر از والاترین. آنجا که خود را در هستى حل شده بینیم و هستى را در خود. آنجا که خود آگاهیم و خدا آگاه و خدا را در خود بینیم و خود را در خدا. آنجا که متوجه باشیم ما جزوى از این ابر مجموعه هستیم و گرچه ما را اشرف خواندند ولى جدا نساختند. در برابر این هستى ما و برگ درخت و ماسه ساحلى یکى هستیم و هر یک نقش خود را بازى میکنیم. آنجا که زیبائى را نه در تناسب که در تناقض ببینیم و ارزش روز را بر شب نه تنها که بیش نبینیم بلکه به قیاس نکشیم. این کمال است که برخى در جستجوى آن عمرى سپرى میکنند و شاید معدودى در طول تاریخ به آن دست یافته اند. این کمال معناى واقعى زندگى است و از قیود قومیت و ملیت و مذهب هم مبرا است. مرتبت آسایش و آرامش درونى و صلح و تسلیم برونى. آنجا که به کژى کژ و مژ نیدیشیم و در تفکر چراى آن به کشف دلائل تکاپو پردازیم و هر دم از بزرگى این جهان هستى لذت ببریم.

با پوزش از بزرگان این مجمع.

مهناز ، س نوشته:

با گرامیان روفیا و حسین و متین کاملاً هم دلم
اما ساره جان سخن از هماهنگی ست و یکپارچگی
جبهه گیری ساخته ی ذهن ماست . دنیای ما آمیختگی تلخ و شیرین است ، و ما ، درین میان غرقیم ، آنچه این جهان در دل خود دارد
ما ، خدا و طبیعت را چون یکی دانستی به وحدت میرسی ، درین نمایش نقشی بهر هر چیز و کسی معین است. تو اگر نقش خود را خوب بازی کنی به مراد دل میرسی . چه خوش گفت حسین گرامی :

آرزویم همه این است که یکرنگی را
چون زلال ته ِٰ آن چشمه ی آب
که سرازیر شود از کمر صخره و کوه
چون همان قطره ی اشک ، که ز چشمان یتیمی به کف خاک چکید
یا که چون دانه ی برف ، که هنوز از غم سرما سرد است
در سراپرده ی جانم ، به امانت گیرم .
مانا بوید

نادر.. نوشته:

درود ..
چقدر شیرین و دلپذیر است کلام دوستان گرانقدر!!
پرسشی بیان می کنم و امیدوار به پاسخ دوستان جان، که قند مکرر خواهد بود:
آگاهیم که فرصت رشد، شناخت و تعالی از بسیاری انسانها به شکل های گوناگون و بی آن که خود کوچکترین سهمی در آن داشته باشند گرفته می شود ..
دیدگاه شما دوست عزیزم - به ویژه با این فرض که شاید خود، یکی از این بسیار می بودید - چیست؟

مهناز ، س نوشته:

گرامی نادر ..
بحث مفصلی را بنیاد گزاردی {نهادی}
تا ” فرصت رشد، شناخت و تعالی “ را در چه ببینیم و به چه بگوییم ” تعالی“ . از اندیشه تا اندیشه درین میدان تفاوت هاست .
دیگر آنکه بلند پروازی انسان بی انتهاست ، گمان نمی کنم کسی به انچه دست یافته بسنده کند ، پس تعالی و رشد و شناخت را نیز انتهایی نیست .
خانواده و گرایش هایش ، انتخاب ها والویت هایش و حتا محله و محیط ومدرسه و طبیعت و،،،،، بسا دیگر تعیین کننده راه تعالی هستند
کوتاه می کنم در انتظار نظر دوستان
مانا باشید

نادر.. نوشته:

سپاس از شما مهناز ، س عزیز
نظرتان بسیار زیبا و متین است
اگر در مورد آن بخش از پرسشم که گرفته شدن کمترین فرصت ها از بسیار کسان برای دست یابی به حداقل رشد عقلی - به طور مثال گذر از دوران کودکی - است نیز نظر خود را بفرمائید، ممنون خواهم بود..

مهناز ، س نوشته:

سپاسگزارم گرامی نادر..
در نگاه من رشد عقل نا مفهوم است ، همه کس کم یا بیش از موهبت عقل برخوردار است و این تجربه هاست که پر و بال عقل اند، دانش آموزانی دارم که از آنان می آموزم ، و استادانی در دانشگاه دیدم که احتیاج به راهنمایی کودکان دارند ، آیا گمان می کنید اگر مولوی تجربه نیندوخته بود به غمزه مسأله آموز صد مدرس می شد؟
آری آنانکه این پر و بال را می شِکنند ، فرصت گیرند ، چه خانواده ، چه محیط
بهره گیری از فرصت ها نیاز به تجربه دارد و آگاهی .
خوشا آن کز نسیم صبح عطری ، زموج سهمگین گوهر شکارد
بیت از ” مرسده بانو “
مانا باشید

مهناز ، س نوشته:

گرامی نادر..
پاسخ شما در دست بازبینی ست ، به امید نشر
با احترام

متین نوشته:

نادر گرامى،
بى شک این پرسش بزرگى است و بدون وارد شدن در مبحث جبر و اختیار بسیار دشوار که به آن پاسخى در خور داد. بگویم که جبر و اختیار اقیانوسى است بسیار فراختر از آنچه سواد من توان فهم و بیان دارد، لذا به خود اجازه ورود به آن را نمیدهم.

اگر بخواهم از ساحل پنجه هاى خود را خیس نمایم، میتوان گفت که اگر ما به آن کمال و یکپارچگى باور آورده باشیم به این تقبل میرسیم که هر کس و چیز در هستى نقشى دارند و مکمل یکدیگر. اما این عقیده بنظر تلخ و ناعادلانه میاید و شاید هم که باشد. بى شک اشخاص مورد اشاره ما درگیر یک پارادکس دردناک هستند. از یک سو شاید درگیر جهل و فقر فرهنگى باشند و از جهتى دیگر مورد ملامت قشر آگاه ناآگاه.

چگونه میتوان به آن دختر بچه آفریقائى که در کودکى ربوده شده و بدون اختیار به ازدواج آدمربایش در آمده گفت که این نقش تو در هستى است و در بزرگیش او را ملامت کرد که رشد عقلانى ندارد و غیره. چگونه میتوان آنان را که در فقر و کمبود به دنیا قدم نهادند و یا در کودکى از برخوردارى مربى و معلم با کفایت بى بهره بوده اند را با نقشى از پیش قلمداد شده کنار گذاشت. بدون شک این بى رحمى است و شاید ساده اندیشى.
برگردیم به سیاه و سپید و کژ مژ که باید باشند تا که درب بر پاشنه بچرخد. ابتدا باید به تقبل و صلح با این ابرسامانه برسیم و بفهمیم که بسیار است آنچه که از توان کنترل ما خارج است، و یا لااقل در راه این کمال گام برداریم. اگر چنین کنیم شاید متوجه شویم که ما هم در این کارزار نقشى داریم و نقش ما شاید کمک به آنان است که از آن که ما موهبت مینامیم درمانده هستند. شاید ما با تفکرى بهینه و دیدى فراختر متوجه شویم که ممکن است نقش دردمندان تقبل درد نباشد، شاید نقش آنان آگاهى دیگران است و تدارک موقعیتى براى دیگران تا با تلاش بیشتر و تفکراتى نوین در راه کمک به آنان به خود کمک کنند تا به مراتبى والاتر دست یابند.

فرمودید که فرض بر آن نهیم که خود یکى از آنان هستیم. تصور دشوارى است اما بنظر میرسد اگر کسى در چنین شرائطى درگیر باشد بزرگترین کمک براى او آگاهى است، راهنمائى بدون قضاوت کردنش. مورد قبول قرار گرفتن و مورد لطف بودن و نه مورد ترحم. چون آگاهى آید شخص قدم هاى بعدى را آسانتر خواهد برداشت، چه با همیارى و چه با خود.

با پوزش براى فقر تحریرى و درازاى کلام

روفیا نوشته:

درود دوستان جان
خیال کردم مهناز بانو از من دلگیر است،
خدای را سپاس اگر چنین نیست و اگر چنین است کژی مرا گوشزد نمایند تا راستش نمایم!
نادر جان
اگر درست فهمیده باشم پرسش شما به چالش کشیدن موضوع عدالت در نظام آفرینش است،
بنده نیز به این موضوع اندیشیده ام و پاسخ را در اصالت احساس و تقدم و برتری قوت آن بر بسیاری از پدیده ها یافته ام. احساس آدمی مقوله بسیار پیچیده ایست که تحت تاثیر مواد شیمیایی بدنش، فرهنگش، رویدادهای زندگیش، ضریب هوشی اش و بسیاری عوامل دیگر است. درباره آنچه که ما آن را رشد و تعالی می نامیم تعریف واحدی وجود ندارد. الزاما آنچه من آن را رشد می نامم از دیدگاه یک بومی جزایر گالاپاگوس رشد تلقی نمی شود. شاید بسیاری از آن چیزهایی که من آنها را موهبت می نامم و برای برخورداری از آن خدای را سپاس می گویم « مانند گنجینه ادبیات فارسی » از نظر یک چینی که از صبح تا شب مانند ماشین کار می کند توهم و خیالبافی به شمار آید. ولی احساس درونی تک تک ما آدمیان اصالتی انکار ناپذیر دارد و در همه دوران ها و مکان های جهان واجد اعتبار و اهمیت بوده و ترازوی جهان آفرینش همیشه آن را در موازنه قوای عالم منظور خواهد کرد.
چون تجربه حضرتعالی حتما متفاوت از تجربه بنده است مثال هایی می آورم تا منظورم را به تصویر بکشم. حتما فراوان دیده اید بچه پولدارهای فسرده و دلمرده با وجود فراهم بودن همه شرایط ظاهری برای رشد و تعالی، نگاه بی فروغ شان را دیده اید؟ آن سو تر گاهی کودکان دستفروش یا جنگ زده را می بینید که چشمان زیبایشان برق می زند. پر از شور زندگیست، علت چیست؟
کمی در درون خود غور کنید، جوانتر که بودم فکر می کردم سالها پرستاری از مادر بیمار و وحشت زده و کج خلق در حالی که سایر فرزندانش با به خیال خودشان زرنگ بازی از زیر این بار شانه خالی میکنند چقدر غیر عادلانه است!
بعد که گاهی زندگی فرصتی می داد، می دیدم زندگی عجب رنگی دارد!
پاییز بو دارد، مهربانی حقیقت دارد، برف صدا دارد، راست می گویم، من اگر صبح از خواب بیدار شوم از صدای اتمسفر پیرامونم می فهمم که برف آمده است، صدای سکوت و فرکانس اصوات بم در باز گشت از برخورد به توده برف را از اتاقم حس می کنم. بدون اینکه دیده باشم…
من در این ثانیه ها زندگی را به تمامه زندگی کرده ام.چه بسیار روزهای بهاری زیبا و عصر های پاییزی نمناک و دل انگیز از پشت پنجره بیمارستان به بیرون خیره شدم، دلم پر می کشید برای کوهنوردی، برای نوشیدن چای عصرانه با یک دوست، مادر ماه هاست که خونریزی دارد ،روزی نیم لیتر ، پرستاران از دیدن آن همه خون گرخیدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند!
ولی با همه رنجی که متحمل شدم اگر روزی پرستار بود، ساعتی مادر با کسی گرم صحبت بود، دقایقی می خوابید، ثانیه ای درد نداشت، سماور با قوری چای رویش قل قل می کرد، آب تمیز بود، هوا بوی خون نمی داد…
جریان زندگی را که همه هستی ام را احاطه کرده بود در می یافتم. بسیار عمیقتر و لذت بخش تر از آن سال ها که مادر سالم بود، راه می رفت، غذا می پخت و من آزاد بودم، می توانستم هر روز و هر دقیقه از زندگی لذت ببرم…
ولی لذت نمی بردم…
نمی بردم…
داستان هم چنان ادامه دارد…
با اینکه همه این تجربیات را از سرگذرانده ام و تجزیه و تحلیل شان کرده ام،باز اگر مدتی زندگی روال آرام و عادی داشته باشد آن جریان و هجمه زندگی می رود، پاییز بی بو می شود و برف بی صدا، برق نگاه پسرک دست فروش دیگر مرا نمی گیرد…
این روال طبیعی هستی است، قانون طبیعت است، دستاورد به دنبال درد می آید و زمستان بهار را تعقیب می کند و ناگهان بهار را جلوی خود می یابد!
شب از دامان روز آویزان می شود و ناگهان روز را بالای سر خود می بیند!
عجب قایم موشک بازی در آورده اند این اطوار هستی!
او که درد دارد دستاورد «احساس خوب» دارد و او که ندارد اگر می خواهد دچار رخوت و رکود نشود باید خود را درگیر درد آدم ها کند. اگر می خواهد زندگی را حس کند باید دنبال درد برود، بدود…
این شعار نیست، آدم سالم و بی درد خود را از بالای برج به پایین می اندازد یا در کام اعتیاد خفه می کند، آدم دردمند و بیمار با هموگلوبین ۳ برای ادامه زندگی میجنگد!!
این احساس درون آدم هاست که اصالت دارد، آنچه ما آن را رشد می نامیم، با عرض پوزش کشک است جانم، ما اگر احساس خوب حقیقی در خود یا دیگران آفریدیم کاری کرده ایم، رشد کرده ایم، حرکت جوهری انجام داده ایم، در غیر این صورت تنها کژی ای به کژی های دیگر افزوده ایم…
انقلاب عصر ما اینترنت و تسهیل ارتباطات است، بیست سال پیش اگر ادعا می کردید روزی این فناوری در دسترس عموم خواهد بود خیال می کردند سر کارشان گذاشته آید! بشر ظاهرا رشد کرده است،
آیا انسان ها خوشحال تر از گذشته هستند؟
با عرض پوزش برای اطاله کلام!

نادر.. نوشته:

سپاس بی پایان از شما دوست متین و بزرگوارم برای بیان اندیشه های آزاد، زیبا و دلنشینتان ..
همچنان امیدوارم بازبینی گنجور گرامی، به نشر ادامه پاسخ دوست عزیزمان بیانجامد و سایر دوستان گرانقدر نیز ما را از نظرات ارزشمند و آگاهی بخش خود بهره مند نمایند ..

نادر.. نوشته:

دوستان جان!
بسیار بسیار ممنونم
و همراهی و همدلی تان را بی نهایت قدر دان

در هروله ی پهنه ی عطش
در محض آفتاب
پر اشتیاق، مستیِ مستور می کنند
بس خالصند و ناب،
کز اصل خویش وصل جسته اند
چندانکه ساده اند “بوته های بیابان”
چندانکه عاشقند ..

مهناز ، س نوشته:

گرامی روفیا بانو

بارها بر ستیز مولوی و سعدی و دیگران به زنان ، تاخته ام ، هرچند که بر درگاهشان همیشه دل باخته ام ، لیکن از نگارش شما بانوی گرامی با این نگاه منتقدم ، کلبه ای ساخته ام ، کز یک طرف به باغ و چمن باز می شود
هیچگاه از فرهیخته ای چون شما دلگیر نبوده ام و نمی دانم این تصور از کدام جمله ی من پدید آمده است. که اگر چنین بوده پوزش خواهم .
مانا باشید و خوب

روفیا نوشته:

هیچ هیچ هیچ دوست جان
هیچ تیرگی به یاد ندارم، تنها از سکوتتان چنین برداشت کردم، اشتباه از من بود. سرتان سلامت و دلتان خوش باد…

روفیا نوشته:

نادر جان شما هم؟
گویی همه دوستان دستی بر آتش دارند،
من هیچ شعر گفتن نمی دانم!
دست کم می توانم شعر دوست جانان را بخوانم و کیف کنم…

مهناز ، س نوشته:

گرامی روفیا بانو
میدانستم کژ و مژ ها را هیچگاه به یاد نمی آورید
اگر بر قلمم سکوت دیده اید ، دل را بنگرید، با شماست .
چند بیتی از دوستم به گواهی ، تقدیم شما
،،،
دوست را آن گوشه ابروش ماراخوشترست
کشتی توفانی دل را نگاهش لنگرست
جز به رخسارش ندارم چشم ، خاطر پُر زِ اوست
در قیاسش لؤلؤ لالا بَرَم خاکستر ست
روح پرور عالمی دارد هوای کوی دوست
باده ی نوشین دیدارش به سیمین ساغرست
مانا بوید

نادر.. نوشته:

روفیا جان،
گستاخی و بی نظمی گاه و بیگاهی است، نوشته هایم ..
و اگر ارزشی هست، بزرگی و نگاه زیبای شما و دوستان همراه است ..

کانال رسمی گنجور در تلگرام