گنجور

بخش ۱۱۹ - دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وام‌داران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم
 

حاجت خود گر نگفتی آن فقیر

او بدادی و بدانستی ضمیر

آنچ در دل داشتی آن پشت‌خم

قدر آن دادی بدو نه بیش و کم

پس بگفتندی چه دانستی که او

این قدر اندیشه دارد ای عمو

او بگفتی خانهٔ دل خلوتست

خالی از کدیه مثال جنتست

اندرو جز عشق یزدان کار نیست

جز خیال وصل او دیار نیست

خانه را من روفتم از نیک و بد

خانه‌ام پرست از عشق احد

هرچه بینم اندرو غیر خدا

آن من نبود بود عکس گدا

گر در آبی نخل یا عرجون نمود

جز ز عکس نخلهٔ بیرون نبود

در تگ آب ار ببینی صورتی

عکس بیرون باشد آن نقش ای فتی

لیک تا آب از قذی خالی شدن

تنقیه شرطست در جوی بدن

تا نماند تیرگی و خس درو

تا امین گردد نماید عکس رو

جز گلابه در تنت کو ای مقل

آب صافی کن ز گل ای خصم دل

تو بر آنی هر دمی کز خواب و خور

خاک ریزی اندرین جو بیشتر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام