گنجور

بخش ۹۳ - بیان آنک تن خاکی آدمی هم‌چون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم
 

پس چو آهن گرچه تیره‌هیکلی

صیقلی کن صیقلی کن صیقلی

تا دلت آیینه گردد پر صور

اندرو هر سو ملیحی سیمبر

آهن ار چه تیره و بی‌نور بود

صیقلی آن تیرگی از وی زدود

صیقلی دید آهن و خوش کرد رو

تا که صورتها توان دید اندرو

گر تن خاکی غلیظ و تیره است

صیقلش کن زانک صیقل گیره است

تا درو اشکال غیبی رو دهد

عکس حوری و ملک در وی جهد

صیقل عقلت بدان دادست حق

که بدو روشن شود دل را ورق

صیقلی را بسته‌ای ای بی‌نماز

وآن هوا را کرده‌ای دو دست باز

گر هوا را بند بنهاده شود

صیقلی را دست بگشاده شود

آهنی که آیینه غیبی بدی

جمله صورتها درو مرسل شدی

تیره کردی زنگ دادی در نهاد

این بود یسعون فی الارض الفساد

تاکنون کردی چنین اکنون مکن

تیره کردی آب را افزون مکن

بر مشوران تا شود این آب صاف

واندرو بین ماه و اختر در طواف

زانک مردم هست هم‌چون آب جو

چون شود تیره نبینی قعر او

قعر جو پر گوهرست و پر ز در

هین مکن تیره که هست او صاف حر

جان مردم هست مانند هوا

چون بگرد آمیخت شد پردهٔ سما

مانع آید او ز دید آفتاب

چونک گردش رفت شد صافی و ناب

با کمال تیرگی حق واقعات

می‌نمودت تا روی راه نجات

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام