گنجور

بخش ۸۸ - بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم
 

عقل می‌گفتش حماقت با توست

با حماقت عقل را آید شکست

عقل را باشد وفای عهدها

تو نداری عقل رو ای خربها

عقل را یاد آید از پیمان خود

پردهٔ نسیان بدراند خرد

چونک عقلت نیست نسیان میر تست

دشمن و باطل کن تدبیر تست

از کمی عقل پروانهٔ خسیس

یاد نارد ز آتش و سوز و حسیس

چونک پرش سوخت توبه می‌کند

آز و نسیانش بر آتش می‌زند

ضبط و درک و حافظی و یادداشت

عقل را باشد که عقل آن را فراشت

چونک گوهر نیست تابش چون بود

چون مذکر نیست ایابش چون بود

این تمنی هم ز بی‌عقلی اوست

که نبیند کان حماقت را چه خوست

آن ندامت از نتیجهٔ رنج بود

نه ز عقل روشن چون گنج بود

چونک شد رنج آن ندامت شد عدم

می‌نیرزد خاک آن توبه و ندم

آن ندم از ظلمت غم بست بار

پس کلام اللیل یمحوه النهار

چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش

هم رود از دل نتیجه و زاده‌اش

می‌کند او توبه و پیر خرد

بانگ لو ردوا لعادوا می‌زند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روفیا نوشته:

از کمی عقل پروانهٔ خسیس
یاد نارد ز آتش و سوز و حسیس
چونک پرش سوخت توبه می‌کند
آز و نسیانش بر آتش می‌زند
ضبط و درک و حافظی و یادداشت
عقل را باشد که عقل آن را فراشت
دو نقصانی که موجب می شود خطاهای پیشین را باز تکرار کنیم عبارتند از نقصان در درک و یادداشت.
نخست عاجز از تجزیه و تحلیل رفتارها و بازخوردهای رفتارهایمان هستیم و همچون اکثرهم لایعقلون برای کسب آرامش موقت به یک سری تجزیه و تحلیل های سطحی و پوچ که راستی هیچ چیزی در آن ها نیست پناه می بریم.
دو دیگر فراموشکاریم. بازخوردهای ناخوشایند که سراسر به ضررمان است را به باد فراموشی می سپاریم. این هم یحتمل ریشه در همان کمبود نخست دارد. اگر راستی مشکل را فهم کرده بودیم و می دانستیم از کجا خوردیم و دردمان می آمد که چگونه با دست خود خود را هلاک کردیم فراموش نمی کردیم.
فراموش می کنیم چون چیزی در درونمان می گوید تقصیر فلانی بود، او با همه بد می کند، تقدیر چنین بود….
و ناخودآگاه به این نتیجه می رسیم که هیچ قاعده ای وجود ندارد و من چه می توانم یاد بگیرم اگر هیچ قاعده ای نباشد. هر لحظه صاعقه ای بر سرم فرود می آید و من هیچ برنامه ریزی ای نمی توانم داشته باشم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام