گنجور

بخش ۶۰ - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم
 

یک فقیهی ژنده‌ها در چیده بود

در عمامهٔ خویش در پیچیده بود

تا شود زفت و نماید آن عظیم

چون در آید سوی محفل در حطیم

ژنده‌ها از جامه‌ها پیراسته

ظاهرا دستار از آن آراسته

ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت

چون منافق اندرون رسوا و زشت

پاره پاره دلق و پنبه و پوستین

در درون آن عمامه بد دفین

روی سوی مدرسه کرده صبوح

تا بدین ناموس یابد او فتوح

در ره تاریک مردی جامه کن

منتظر استاده بود از بهر فن

در ربود او از سرش دستار را

پس دوان شد تا بسازد کار را

پس فقیهش بانگ برزد کای پسر

باز کن دستار را آنگه ببر

این چنین که چار پره می‌پری

باز کن آن هدیه را که می‌بری

باز کن آن را به دست خود بمال

آنگهان خواهی ببر کردم حلال

چونک بازش کرد آنک می‌گریخت

صد هزاران ژنده اندر ره بریخت

زان عمامهٔ زفت نابایست او

ماند یک گز کهنه‌ای در دست او

بر زمین زد خرقه را کای بی‌عیار

زین دغل ما را بر آوردی ز کار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روفیا نوشته:

تا شود زفت و نماید آن عظیم
چون در آید سوی محفل در حطیم
این بیت مرا در اندیشه فرو برد که ما بینندگان نیز در ریاکاری و نفاق آدمیان نقش داریم، اگر ما به عمامه بزرگ بیش از عمامه کوچک بها و credit نمی دادیم کسانی هم که با پارچه های ژنده و پوسیده سعی دارند عمامه خود را عظیم بنمایند پیدا نمی شدند!

روفیا نوشته:

پس فقیهش بانگ بر زد کای پسر
باز کن دستار را آن گه ببر
حتما همه ما تجربیاتی این چنینی داشتیم. کالایی یا باوری یا اندیشه ای را با ذوق و حرص فراوان ربودیم ولی پس از چندی درون فاسد و پوسیده آن از پس ظاهر دلفریبش هویدا شد.

روفیا نوشته:

سپس شروع کردیم به ناسزا گویی و کین ورزی،
که ای ناخالص فریبکار وقت و انرژی ما را با دغل کاری ات هدر دادی!

سید محمد نوشته:

من که اصلاً نمی فهمم عبا و ردا و نعلین و عمامه
برای چیست ؟
رد گم کردن است ؟
خود را تافته ی جدا بافته نشان دادن است ؟
تلکه کردن مردم است ؟
یا واقعاً لباس کار است ؟
از سالها پیش برای رفتن نزد مدیر کل ، یا شخص دارای پست مهم ، ترسی وجودم را فرا میگرفت ،ولی ابتدا در ذهنم تمام لباسهایش را در میآوردم تا ببینم چه مزیتی بر من دارد ، چون خوب براندازش میکردم ، هراسم از بین میرفت ، چون او هم مثل من بود ، و در برخورد با او میدانستم که : همین لباس زیباست ، نشان آن هویت
از قدیم میگفتند : عینک سواد نمیآورد
کاش میگفتند : لباس هم شخصیت و مقام نمیآورد

دوستدار نوشته:

آسید ممد گرامی،
ار چه افروختن چراغ روشن است، باشد که به خواندنش بیرزد.

نعلین، همانگونه که میدانید جمع دوتایی نعل است و داستان نعل روشن، از وارونه زدن تا تعل کردن برخی چارپایان و.نعل در آتش افکندن و ……..
و نعلین چوبی که میگویند برای استنجا!! و دست نماز در پای میکرده اند و خداوند آگاه تر است.
استاد توس و استاد سخن هردو به مانا ی موزه به کار برده اند:
خاک نعلین تو ای دوست، نمی یارم شد
تا بر آن دامن عصمت، ننشیند گردم.

ردا و عبا همان بالا بوش اند ، مگر که ردا به مانای چادر هم آمده است!! و عبای نایین که مشهور خاصان است!! چه عوام از پس خرید آن بر نمی آیند

عمامه همان دستار است که هنوز در بسیاری بخشهای میهنمان مردان بر سر میبندند ، گرچه واژه عمامه گویا خاص اهل عمایم است. و شغل شریف عمامه پیچی و مراسم عمامه گذاری و….

گمان می برم این بیت صایب تبریزی پاسخ بسیاری از پرسشها باشد:

تا ازین بعد چه از پرده بر آید، کامروز
دور پرواری عمامه و قطر شکم است!!

روفیا نوشته:

قطع یقین لباس برای آدمی جنبه هویتی دارد.
لباس فرم، لباس راحت، لباس ژنده، لباس فاخر، لباس روحانیت، لباس کارگری، همگی اطلاعاتی درباره شخص به ما می دهند.
اما این جامعه و جریانات و امواج هستند که برای لباس ارزش گزاری میکنند.
مثلا در یک جامعه ممکن است لباس روحانیت به تنهایی برای فرد احترام و امتیازاتی به دنبال داشته باشد،
در بسیاری جوامع ممکن است لباس کارگری چندان احترام برانگیز نباشد،
ما کمتر دیده ایم کسی در برابر یک کارگر از خود تواضع نشان دهد و بدنش را به نشانه تواضع خم کند،
ولی بسیار دیده ایم مردم در برابر پزشکان خصوصا تخصص هایی که مستقیما با مرگ و زندگی آدم ها سر و کار دارند کرنش می کنند،
لباس مامور نیروی انتظامی در برخی کشورها به مردم احساس امنیت القا می کند حال آنکه در برخی جوامع مردم عادی نیز با دیدن نیروهای انتظامی احساس رعب و وحشت می کنند،
این که جو غالب جامعه و جریانات سیاسی و اجتماعی حاکم چگونه باشد آدمیان مختلف را به سوی لباس های به خصوصی می کشاند،
اینکه جامعه به دانش اهمیت بدهد،
یا به سنت ،
یا مدرن باشد،
یا در حال گذار باشد،
یا مذهب حرف آخر را بزند،
یا کار و فعالیت از احترام برخوردار باشد شدیدا در اقبال نوع خاصی از پوشش تاثیرگزار است،
در زمان ماعو در چین کمونیست زمانی تصمیم گرفته شد مردم همه لباس های متحد الشکل خاکستری بپوشند که این تصمیم با اقبال مواجه نشد!
مولانا در اینجا میگوید :
تا شود زفت و نماید آن عظیم….
معلوم می شود در جامعه آن روز عظمت عمامه امتیازاتی به همراه داشت.

اعظم نوشته:

با تشکر از سوال بسیار بجای آقا محمد.
جواب سوال را صائب به زیبایی داده است:
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
درباره ی قبا و ردا و اهل عمامه ها هم شعر فراوانی شعرای بزرگ ما که اکثرشان هم عمامه به سر بوده اند سروده اند. از رودکی و فردوسی و سنایی و ناصرخسرو به بعد تا انوری و مولانا و سعدی و حافظ و جامی و صائب و قاآنی و ادیب الممالک و عارف قزوینی و بهار و صدها شاعر برجسته ی دیگر.
این نیز شعری زیبا از صائب:
ما را ز شب وصل چه حاصل،که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده‌ست
و این هم بیتی دیگر از وی-که البته از مولانا تاثیر پذیرفته است-:
هر که در بهشت را گوید وا شود چسان
لطف نما و باز کن بند قبا که همچنین
از مولانای رومی:
هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود
باز گشا گره گره بند قبا که همچنین
مقایسه ی دو نظر بانو روفیا و خانم دوستدار کاملا نشانگر بغض و کینه ی نهفته در نظر دوستدار و گشادگی سینه ی بانو روفیاست. تحلیل این گونه نظر دادن ها هم کار سختی نیست و لازم نیست همه را به جبر ازلی منسوب نمود و گفت:
ببرید خیاط ازل دو جامه بر اندام ما
بهر تو گلگون قبا، وز بهر من خونین کفن-شاطر عباس صبوحی
این هم فرجام نظر ما، خطاب به آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست:
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بوده‌ای

سیدمحمد نوشته:

اعظم خانم
این همه نوشتید ، ولی من نفهمیدم ” بغض و کینه ی نهفته در نظر دوستدار “ را از کجای نوشته ی ایشان متوجه شدید ؟ ، چگونه دریافتید که خانم هستند ؟
ایشان که فقط اطلاعاتی از عبا و عمامه و دستار و نعلین
در اختیار بنده گذاشتند که ممنونم .
بغض و کینه در نوشتار شما درین شعر بیشتر مشاهده شد، :
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد

ناصر نوشته:

بسمه تعالی
خدمت دوستان معروضم که دستار را با عمامه اشتباه نکنید
هموطنان خراسانی ما همه دستار داشته اند و آن جامه که میپوشیده اند لباس روزمره و همیشگی آنان بوده ، نه برای کسب و کار ، که با جامه ی آخوندی متفاوت است
آن موزه که استاد توسی یاد میکند نیم چکمه ایست که بزرگان به پا میکرده اند و نعلین چیز دیگری ست . در بیژن و منیژه ، بیژن ، خنجر کوتاهی در موزه پنهان داشته ،
بپیچید بر خویشتن بیژنا
که چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بور
همانا که برگشتم امروز هور
ز گیتی نبینم همی یار کس
بجز ایزدم نیست فریادرس
کجا گیو و گودرز کشوادگان
که سر داد باید همی رایگان
همیشه بیک ساق موزه درون
یکی خنجری داشتی آبگون
بزد دست و خنجر کشید از نیام
در خانه بگرفت و برگفت نام
شعرای ماهم عمامه نداشته اند ، که دستار داشته اند
و اگر در باره ی اهل عمامه سروده اند که سر ِ همه ی آنها عبید زاکانی ست به خاطر نا همگونی و ظاهر سازی آنان بوده ، که خلوت و جلوتشان تفاوت داشته
چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند ،
به قول سمانه خانم
شاد زی پایدار

دوستدار نوشته:

سرکار بانو/ دوشیزه اعظم،
خواهشمندم
دل مرا نیز به صد قافله دل همراه سفر کرده تان بیفزایید.
هر کجا هست خدای به سلامتش بدارد.
دو دیگر؛

زن و مرد بودن مردمان در نگاه من به آدمیان جایی ندارد، مرا با هویت خارجی ، با کیستی عرضی کاری نیست درون و حال را می جویم، مینگرم، ماهیت را
و سرانجام؛

از کین نهفته نوشته اید، ببخشایید، خود نمی دانم و هر چه بیشتر کاویدم کمتر یافتم،
چه:
تا خبر دارم ازو ، بی خبر از خویشتنم
با وجودش ، زمن آواز نیاید که منم.

ایران نژاد نوشته:

جناب ناصر ،
با تشکر از توضیحات در باره موزه که چکمه ( ترکی )
است، ا ما موزه گاهی به معنای کفش و پای افزار به طور عام نیز به کار رفته است.
دستار در فرهنگهای معتبر فارسی( دهخدا، معین..) گذشته از دستمال و دستار شراب !!!و… به معنای هرگونه پارچه ای که مردان برگرد سر می بستند و میبندند، از جمله عمامه نیز آمده است.
و دستار شراب دستمالی بوده است برای پاک کردن لب از شراب!!

کانال رسمی گنجور در تلگرام