گنجور

بخش ۱۳۷ - رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگوی

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم
 

رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف

دید او را کز زمرد بود صاف

گرد عالم حلقه گشته او محیط

ماند حیران اندر آن خلق بسیط

گفت تو کوهی دگرها چیستند

که به پیش عظم تو بازیستند

گفت رگهای من‌اند آن کوهها

مثل من نبوند در حسن و بها

من به هر شهری رگی دارم نهان

بر عروقم بسته اطراف جهان

حق چو خواهد زلزلهٔ شهری مرا

گوید او من بر جهانم عرق را

پس بجنبانم من آن رگ را بقهر

که بدان رگ متصل گشتست شهر

چون بگوید بس شود ساکن رگم

ساکنم وز روی فعل اندر تگم

هم‌چو مرهم ساکن و بس کارکن

چون خرد ساکن وزو جنبان سخن

نزد آنکس که نداند عقلش این

زلزله هست از بخارات زمین

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

25 نوشته:

در حد آشغال

ناشناس نوشته:

جناب مجتبی خراسانی
لطفاً برای این شعر مولانا حاشیه ای بنویسید
چون من هرچه فکر میکنم از علوم انسانی فراتر است
با احترام

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
ما را چه حد حمد و ثنای تو بود/هم حمد و ثنای تو سزای تو بود
به استهزاء گفته ای، ولی بدان، نظیر جلال الدین در عالم وجود ندارد. جوان هستی و خام، البته این علوم صعب و مشکل است، حق می دهم این گونه برخورد کنی، خودِ جنابش فرموده: در نیابد حال پخته هیچ خام…
اما اگر قصدت استهزاء حقیر است، باشد، حرفی نیست. به منظور و مقصودت رسیده ای! زهی…
مقصر خود هستم که به مجاز آمده ام، گمان می کردم،
مجاز پلی باشد برای رسیدن به حقیقت.
مثنوی مشکل است، فقط کوه قاف را در حد بضاعتِ اندکم توضیح می دهم، اما نه برای تو…عرض کردم که، صعب و مشکل است.
موید باشید
کوه قاف:
معنیش قلب انسان کامل است، ابویزید بسطامی فرماید: که اگر عرش و آن چه حاویست با آن در آید در زاویه ای از زوایای قلب ابی یزید احساس به آن نشود. چنان که ق و القران المجید قاف قلب است و صورتش عالم مثال است که صورش بی نهایت است و احاطه دارد و حلقه زده به دنیا و زمرد صافست که عالم مثال رکن اخضر عرش است؛ هر چه به عالم ماده که عالم ظلمت است قریب است مشوب (آلوده، آمیخته) به سیاهی است و اما عالم نفوس کلیه که اعلی است، رکن اصفر است و عالم عقول رکن ابیض است و در نازل تر عالم طبایع دهریه رکن احمر است.
بسیط:
از بسط است، در اصطلاح حکما سطح را بسیط گویند.
عُظم:
به ضم اول، می شود بزرگی.

بیبسواد نوشته:

جنابان ۲۵، ناشناس و خراسانی،
نخست تکلیف این آقای ذوالقرنین را روشن بفرمایید
که، که باشند، پس به شرح سفرنامه و گفتگوی کوهنوردانه شان بپردازید.

ناشناس نوشته:

جناب مجتبی خراسانی
باز هم با احترام
بنده ی جوان گمان بردم چون از عهده ی این معانی بر نمیآیم از چون شمایی تقاضای معنی کنم
شاید دیگرانی چون من نیز راه به جایی ببرند
ملاحظه فرمودید که در پایان هم به آحترام خاتمه دادم
متاًسف شدم که برداشتی این چنین از خواهش بنده داشتید و چنین با بغض جوانی را از هرکه دیندار
است و هرچه دین است منزجر کردید . بفرمائید کجای نوشته ی من استهزا بود؟
احترامم ، یا خواهشم ویا کلمه ی لطفاً؟
شاید جنابی که قبل از نام شما آوردم؟
باشد که دیگر از امثال شما خواهشی نکنم
باشد که دیگر به دین مداران و قرآن خوانان اعتماد نکنم
باشد تا به گفته ی آنان که از قرآن و ائمه دلیل و برهان می آورند ارزشی قائل نشوم
خیالتان راحت دیگر مزاحم اوقات شریفتان نخواهم شد
مارا به خیر و شما را به آنچه در ضمیرتان موج میزند

مسعود سعیدی نوشته:

ناشناس عزیز
لطف کردی و باز هم با احترام جواب نوشتی
همه ی زشتی ها به زشتگو بر میگردد
تا به حال هیچ حاشیه نویسی که با ایشان هم کلام شده از نیش زبانش جان به در نبرده
باز هم به این همه ادب شما در مقابل استهزا و بی احترامی آفرین میگویم و غبطه میخورم ، کاش او هم به جنابعالی تاًسی میکرد.
زنده باشید

Hamishe bidar نوشته:

جناب ناشناس
نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است.
شما این بی ادبی را نباید از چشم اسلام یا دین ببینی.
از کوزه همان برون تراود که دراوست.
دوست عزیز شما که هر کسی را که “بسم الله الرحمن الرحیم” می گوید که نباید مسلمان بدانی. آدمی که بگوید مسلمان است و خلق محمدی نداشته باشد فقط منافق بدان. شما کمی از اخلاق محمدی امامان حقیقت ببین و با رفتار این آقای متظاهر به شیعه مقایسه کن. اگر ایشان را بعد از مقایسه شیعه یا مسلمان دیدی، از اسلام دوری کن که ایینطور اسلام دوریی هم دارد.
راوی می گوید: روزی شخصی کتابی غیر مسلمان به امام باقر (علیه السلام) رسید و بی احترامی کرد و با بد زبانی با امام سخن گفت و با بی ادبی گفت: (انت بقر، فقال الامام لا، انا باقر. )
به امام گفت: تو گاو هستی، امام بدون ناراحتی فرمودند: نه، من باقر هستم. و دوباره با هجوم به امام گفت: مادر تو خدمتکار و آشپز است، امام با روی خوش جواب داد: اینکه صفت بد نیست، بلکه یک حرفه است، دوباره با غضب به امام فریاد زد، که مادر تو سیاه زنگی و برده و بدکاره است، امام همچنان با آرامی جواب دادند اگر سخن تو راست باشد خدا ایشان را ببخشد و اگر دروغ بگویی خدا تو را ببخشد، شخص نا مسلمان بهت زده و متعجب شد از صبر و حلم و اخلاق این بزرگوار که این صفت انبیاء است. پس به روی دستان امام باقر (ع) افتاد و مسلمان شد.
شما رفتار بچگانه ایشان را با کسی که برای ایشان امام پنجم است مقایسه کن و بعد در باره اسلام قضاوت کن.
با احترام فراوان!

... نوشته:

Hamishe bidar نوشته:

جناب ناشناس
نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است.

Hamishe bidar نوشته:

راوی می گوید: روزی شخصی کتابی غیر مسلمان به امام باقر (علیه السلام) رسید و بی احترامی کرد و با بد زبانی با امام سخن گفت و با بی ادبی گفت: (انت بقر، فقال الامام لا، انا باقر. )
به امام گفت: تو گاو هستی، امام بدون ناراحتی فرمودند: نه، من باقر هستم. و دوباره با هجوم به امام گفت: مادر تو خدمتکار و آشپز است، امام با روی خوش جواب داد: اینکه صفت بد نیست، بلکه یک حرفه است، دوباره با غضب به امام فریاد زد، که مادر تو سیاه زنگی و برده و بدکاره است، امام همچنان با آرامی جواب دادند اگر سخن تو راست باشد خدا ایشان را ببخشد و اگر دروغ بگویی خدا تو را ببخشد، شخص نا مسلمان بهت زده و متعجب شد از صبر و حلم و اخلاق این بزرگوار که این صفت انبیاء است. پس به روی دستان امام باقر (ع) افتاد و مسلمان شد.
شما رفتار بچگانه ایشان را با کسی که برای ایشان امام پنجم است مقایسه کن و بعد در باره اسلام قضاوت کن.
با احترام فراوان!

بیبسواد نوشته:

جناب همیشه بیدار،
شما که گویا به عهد عتیق و جدید و جمله نوشته های آنها آشنایی و دسترسی دارید امیدوارم داستان استر و مردخای را نیز برای ایران دوستان این ادب خانه بیاورید.
اجرتان با مولا علی

Hamishe bidar نوشته:

دوست عزیز شما اغراق میفرمایید. فارسی برای حقیر یک زبان خارجی هست، هر چند که در مورد استر و مردخای مطالعات کمی داشتم که مناسبتش با این شعر فقط اینست که بسیاری از مفسران قرآن میپندارند که ذوالقرنین که نامش در قرآن مجید به نیکی آمده همان کوروش کبیر میباشد. کوروش کبیر وقتی بابل را فتح کرد به یهودیانی که در اسارت بابلیان بودند اجازه داد تا به وطن خود بازگردند و معبد خود را بازسازی کنند در همان زمان تعدادی از یهودیان به ایران آمده و وارد دستگاه حکومتی شدند و کم کم افکار خود را وارد حکومت ایران کردند
بر اساس داستانی در تورات، خشایار شاه در روز جشن تاجگذاری در حال مستی از ملکه وشتی میخواهد در برابر مردان بیاید تا زیبایی او را به رخ مهمانان بکشد. اما ملکه به دلیل حجب و حیا و عفت ایرانی اش قبول نمی کند و به همین دلیل پادشاه خشمگین شده و تصمیم می گیرد شخص دیگری را به عنوان ملکه انتخاب کند. در این بین یک دختر یهودی به نام هدسه (استر) مورد توجه شاه قرار می گیرد و به عنوان ملکه انتخاب می شود. ملکه ابتدا با همکاری پسر عمویش مردخای که قیم او نیز هست؛ هامان وزیر خشایارشاه را برکنار کرده و به همراه ۱۲ پسرش می کشند و مردخای را جانشین وی می کنند.
یکی از بخش های پایانی کتاب مقدس یهودیان که در دوره هخامنشی نوشته شده؛ دفتری است به نام “اِستِر” که در پارسی باستان به معنی “ستاره” بوده است. اعمال استر و مردخای موجب جشنی با عنوان جشن پوریم برای یهودیان شده است.
منتقدان تاریخ روایت استر را روایتی تاریخی نمی شمارند. نخست اینکه هیچ سندی تاریخی در دست نیست که نشان دهد شاهان هخامنشی ملکه ای به نام استر داشته اند. بااین همه پاره ای اشارات تاریخی و توصیف هایی که از اوضاع دربار شاهان هخامنشی شده و برخی دیگر از اطلاعات مندرج در این کتاب می تواند برای مورخ مورد استفاده قرار گیرد.
آرامگاه یا بقعه استر و مردخای، مقبره‌ای در همدان متعلق به قرن سوم هجری قمری است که به نظر می‌رسد در سده هفتم تجدید بنا شده‌ است. آرامگاه استر و مردخای جزء مهم‌ترین زیارتگاه های یهودیان ایران و جهان می باشد. وجود این زیارتگاه، عامل مهمی در شکل گیری و تداوم حضور جامعه یهودی در همدان بوده است.
با احترام فراوان!

بیبسواد نوشته:

جناب بیدار،
تقیه فرمودید !! جان کلام و مناسبت جشن پوریم ( قرعه) اینجاست که مردخای با توطیه استر را وادار میکند تا اجازه قتل عام ایرانیان را از پادشاه بگیرد . دلیل ان اینکه گویا هامان قصد کرده است یهودیان را بکشد و برای انتخاب روز قرعه انداخته است!!!، و همان روزکه عید پوریم کلیمیان است از قرعه به دست آمده است!!
پادشاه اجازه میدهد و در پنج روز ۷۵۸۰۰ ( هفتادو پنج هزار و هشتصد تن ایرانی بی گناه را به پاداش آزادیشان به دست کورش از دم تیغ میگذرانند.
جشن پوریم یادبودآن کشتار ددمنشانه است.

Hamishe bidar نوشته:

منتقدان تاریخ روایت استر را روایتی تاریخی نمی شمارند. من هم دیده ام که گویی آن روز هم روز ۱۳ بدر بوده که رسم از خانه بیرون رفتن در این روز هم از آنجاست. سرور گرامی درستی این روایت حتمی نیست و قضاوت در مورد آن بسیار دشوار. برای همین جریان آن “کشتار” نوشته نشد!
با احترام!

بیبسواد نوشته:

منتقدان تاریخ بسیاری از روایات دینی و تاریخی را که اجازه بررسی داشته اند!!! افسانه میدانند اینجا،سخن از عهد عتیق است کتاب مقدس ترسایان و یهودیان وکتاب استر که به صراحت از توطیه و کشتار با عدد و رقم و با افتخار یاد کرده است.
آن قتل عام با توجه به شرایط زمان و پراکندگی و کمی جمعیت از هولوکاست ادعایی جنگ دوم فاجعه بار تر بوده است.

Hamishe bidar نوشته:

دوست گرامی: شما همین حالا در اسرائیل هولوکاست را میبینی. اینها که فرمودی را انکار نمیکنم ولی خدا بهتر میداند. بدان که این قوم ظالمین هم به ارادهْ خداوند هست که نابود نمیشوند.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست
که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
با حترام فراوان!

کانال رسمی گنجور در تلگرام