گنجور

بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی بوی روی نمود یوم یفرالمرء من اخیه و امه و ابیه نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التراب ربیع الصبیان آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم
 

پادشاهی داشت یک برنا پسر

باطن و ظاهر مزین از هنر

خواب دید او کان پسر ناگه بمرد

صافی عالم بر آن شه گشت درد

خشک شد از تاب آتش مشک او

که نماند از تف آتش اشک او

آنچنان پر شد ز دود و درد شاه

که نمی‌یابید در وی راه آه

خواست مردن قالبش بی‌کار شد

عمر مانده بود شه بیدار شد

شادیی آمد ز بیداریش پیش

که ندیده بود اندر عمر خویش

که ز شادی خواست هم فانی شدن

بس مطوق آمد این جان و بدن

از دم غم می‌بمیرد این چراغ

وز دم شادی بمیرد اینت لاغ

در میان این دو مرگ او زنده است

این مطوق شکل جای خنده است

شاه با خود گفت شادی را سبب

آنچنان غم بود از تسبیب رب

ای عجب یک چیز از یک روی مرگ

وان ز یک روی دگر احیا و برگ

آن یکی نسبت بدان حالت هلاک

باز هم آن سوی دیگر امتساک

شادی تن سوی دنیاوی کمال

سوی روز عاقبت نقص و زوال

خنده را در خواب هم تعبیر خوان

گریه گوید با دریغ و اندهان

گریه را در خواب شادی و فرح

هست در تعبیر ای صاحب مرح

شاه اندیشید کین غم خود گذشت

لیک جان از جنس این بدظن گشت

ور رسد خاری چنین اندر قدم

که رود گل یادگاری بایدم

چون فنا را شد سبب بی‌منتهی

پس کدامین راه را بندیم ما

صد دریچه و در سوی مرگ لدیغ

می‌کند اندر گشادن ژیغ ژیغ

ژیغ‌ژیغ تلخ آن درهای مرگ

نشنود گوش حریص از حرص برگ

از سوی تن دردها بانگ درست

وز سوی خصمان جفا بانگ درست

جان سر بر خوان دمی فهرست طب

نار علتها نظر کن ملتهب

زان همه غرها درین خانه رهست

هر دو گامی پر ز کزدمها چهست

باد تندست و چراغم ابتری

زو بگیرانم چراغ دیگری

تا بود کز هر دو یک وافی شود

گر به باد آن یک چراغ از جا رود

هم‌چو عارف کن تن ناقص چراغ

شمع دل افروخت از بهر فراغ

تا که روزی کین بمیرد ناگهان

پیش چشم خود نهد او شمع جان

او نکرد این فهم پس داد از غرر

شمع فانی را بفانیی دگر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شیون نوشته:

باد تندست و چراغم ابتری
زو “بگیرانم” چراغ دیگری

باید اینگونه باشد :

باد تندست وچراغم ابتری
زو “بگریانم” چراغ دگری

چونکه هنوز در فارسی تاجیکستان و بسیاری از تاجیکان افغانستان نیز گریاندن چراغ به معنای روشن کردن چراغ می آید وهنوز مورد کاربرد همگانی قرار دارد !

وگرنه گیراندن چندان مانوس نیست!
با سپاس

دکتر ترابی نوشته:

بسیار زیباست ، شیون،
گریاندن و گیراندن، شمع است و شمع میگرید
تا روشنی بخشد و چراغ شاعر ابتر است، پس شمعی دیگر باید.
گیراندن را دست کم امروز برای هیمه و افروختن آتش به کار میبرند و آتش گیرا و …
و شیون نام راستین شماست؟

روفیا نوشته:

باد تندست و چراغم ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری
تا بود کز هر دو یک وافی شود
گر به باد آن یک چراغ از جا رود
جایی درباره دیدار شمس و مولانا خواندم :
چراغ افروخته چراغ نا افروخته را بوسید و رفت…
کاش اگر خاموشیم مشعلی روشن ما را ببوسد…
و اگر روشن مشعل خاموشی را ببوسیم…
که تند باد حوادث در راه است…

سیاوش بابکان نوشته:

روفیای گرامی،
شگفتا!
شمس چراغ وی افروخته بوده است، گیرانده بوده است، گریانده بوده است و او خویشتن خاموش می خوانده است؟؟
گویا تا بن جان تشنه بوده است و شمس سیرآبی ویرا بسندگی نکرده است.! تشنه ، خاموش ، سر گردان، خویش به بی عاری ، به بی نام و ننگی می زده است، ملامتی بوده است؟
باری؛

خاموش نیستید ، خاموش نیستیم
بعد ازین نور به آفاق دهیم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم ، و غبارآخر شد

Hamishe bidar نوشته:

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین‌الیقین عیان بینی

کانال رسمی گنجور در تلگرام