گنجور

بخش ۳۶ - وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آب افکن

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

باز وحی آمد که در آبش فکن

روی در اومید دار و مو مکن

در فکن در نیلش و کن اعتماد

من ترا با وی رسانم رو سپید

این سخن پایان ندارد مکرهاش

جمله می‌پیچید هم در ساق و پاش

صد هزاران طفل می‌کشت او برون

موسی اندر صدر خانه در درون

از جنون می‌کشت هر جا بد جنین

از حیل آن کورچشم دوربین

اژدها بد مکر فرعون عنود

مکر شاهان جهان را خورده بود

لیک ازو فرعون‌تر آمد پدید

هم ورا هم مکر او را در کشید

اژدها بود و عصا شد اژدها

این بخورد آن را به توفیق خدا

دست شد بالای دست این تا کجا

تا بیزدان که الیه المنتهی

کان یکی دریاست بی غور و کران

جمله دریاها چو سیلی پیش آن

حیله‌ها و چاره‌ها گر اژدهاست

پیش الا الله آنها جمله لاست

چون رسید اینجا بیانم سر نهاد

محو شد والله اعلم بالرشاد

آنچ در فرعون بود اندر تو هست

لیک اژدرهات محبوس چهست

ای دریغ این جمله احوال توست

تو بر آن فرعون بر خواهیش بست

گر ز تو گویند وحشت زایدت

ور ز دیگر آفسان بنمایدت

چه خرابت می‌کند نفس لعین

دور می‌اندازدت سخت این قرین

آتشت را هیزم فرعون نیست

ورنه چون فرعون او شعله‌زنیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شهرام همائی بروجنی نوشته:

در نوشته بالا هم نا درستی نوشتاری و هم از قلم افتادگی بسیار هست . برای همین آنچه را به نظر این کوچک درست است یکجا در زیر مینویسم :

باز وحی آمد که در آبش فکن
روی در امید دار و مو مکن

در فکن در نیلش و کن اعتمید
من ترا با او رسانم رو سپید

مادرش انداخت اندر رود نیل
کار را بگذاشت با نعم الوکیل

این سخن پایان ندارد مکرهاش
جمله می‌پیچید اندر ساق پاش

صد هزاران طفل می‌کشت از برون
خصم او در صدر خانه در درون

از جنون می‌کشت هر جا بد جنین
از حیل آن کورچشم دوربین

اژدها بد مکر فرعون عنود
مکر شاهان جهان را خورده بود

لیک ازو فرعون‌تر آمد پدید
هم ورا هم مکر او را در کشید

اژدها بود و عصا شد اژدها
این بخورد آن را به توفیق خدا

دست شد بالای دست این(بین )تا کجا
تا به یزدان که الیه المنتهی

کآن یکی دریاست بی غور و کران
جمله دریاها چو سیلی پیش آن

حیله‌ها و چاره‌ها گر اژدهاست
پیش الا الله آنها جمله لاست

چون رسید اینجا بیانم سر نهاد
محو شد والله اعلم بالرشاد

آنچه در فرعون بود اندر تو هست
لیک اژدرهات محبوس چهست

ای دریغ این جمله احوال توهست
تو بر آن فرعون بر خواهیش بست

آنچه گفتم جملگی احوال تست
خود نگفتم صدیکی زآنها درست

گر ز تو گویند وحشت زایدت
ور ز دیگر آن فسانه آیدت

چه خرابت می‌کند نفس لعین
دور می‌اندازدت سخت این قرین

این جراحتها همه از نفس تست
لیک مغلوبی زجهل ای سخت سست

آتشت را هیزم فرعون نیست
زآنکه چون فرعون او را عون نیست

گلخن نفس ترا خاشاک نیست
ورنه چون فرعون او شعله‌زنیست

کانال رسمی گنجور در تلگرام