گنجور

بخش ۲۰۳ - تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

حرف قرآن را بدان که ظاهریست

زیر ظاهر باطنی بس قاهریست

زیر آن باطن یکی بطن سوم

که درو گردد خردها جمله گم

بطن چارم از نبی خود کس ندید

جز خدای بی‌نظیر بی‌ندید

تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین

دیو آدم را نبیند جز که طین

ظاهر قرآن چو شخص آدمیست

که نقوشش ظاهر و جانش خفیست

مرد را صد سال عم و خال او

یک سر مویی نبیند حال او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

شمس الحق جان بیت آخر به نگاه من کمی پوشیده است گویا می گوید هر چند ادم در سد سال بسیاری عمو و دایی دارد ولی بهنگام زادن انها را در نمی یابد و از دیدن انها محروم و بریده است؟ یا اینکه مانای( معنای) دیگری دارد ؟

شمس الحق نوشته:

سلام دکتر کیخا
این خال ، دایی نیست که خالیست که مثل نقطه سیاهی پنهان بر بدن انسان روییده است ولی صد سال عم یعنی عموی صد ساله . معنی بیت اینست که انسان میتواند عموی صد ساله ای داشته باشد که از خال پنهان بدن او بی خبرست .
بیت قبلی ظاهر قران را مثال انسان میداند که جانش مخفی است مثال آن خال که از چشم عموی صد ساله پنهانست . این تفسیر ومعنی شخصی حقیر است و تو میدانی که حقیر هرگز به هیچ یک از شروح و تفاسیر مثنوی نمی نگرم و معتقدم که هر کسی از ظن خود ….
بنابراین لطفاً به تفاسیر مثنوی نگاه کن و مرا هم از نتیجه مطلع بفرما چرا که باز میدانی من در منزل مادرم اینجا مهمان موقتم و فرسنگ ها از دفتر و کتاب و خانه ام دور .

امین کیخا نوشته:

امشب نگاه دیگری دارم شاید اینگونه هم بشود انرا برگردانید
هتا عمو و دایی ادم که سد سال خویشاوند ادم هستند از حال درونی ادم خبر ندارند یعنی باطن ادم را نمی دانند . ولی بهر حال هنوز تفسیر و آزندی را ندیده ام. با این نگاه موافقید ؟ یا بروم سراغ تفسیری ؟

شمس الحق نوشته:

همین که فرمودی عالیست و حقیر زیاده پیچش دادم که دیروز روانی پیچیده ام بود . خبرم کرده اند که باید بروم سراغ خانوادۀ کوچکی که در فرنگستان دارم . یک زن و یک پسر و زن اکنون بیمار است و مقیم دار الشفای پاریس . خوشبختانه ارتباط مجازی آسانست و مرتبط خواهیم بود ، اما بیشتر با ایمیلت و نه از طریق گنجور که مردمان را چکار با گرفتاری های من . حمید رضای عزیز تا همین جا که مرا تحمل کرده و هیچ نگفته از جان مستغنی اوست . زیاده روی شایسته نیست . نمیدانم که از آنجا که میانۀ راه به خانه ام است بکجا خواهم رفت و دلم برای خانه و وسایلم تنگ شده . بسته به حال خاتون . خبرت خواهم کرد .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق جان خدا به همراهت باشد پروزدگار از سر مهرورزی و بخشایشگری خانوادتان را بهبود بخشد و شما در بیمار خیزان ( نقاهت ) ایشان به بالینشان برسید و همه چیز به سامان شود . از ما نیایشی بر می اید و اگر یاری پزشکی ای هم خواستید خودم و دوستانم هستیم هیچ بیماری ای نیست که دانسته نباشد و درمان هم که از مرحمت پروردگار است . که پزشک همگان می باشد . بدرود

شمس الحق نوشته:

دکتر جان از همدلیت ممنونم اما چنانکه میدانی ضرب المثل مشهوری میگوید که شاهنامه را آخر پاییز می شمارند . !! واقعاً که زندگانی در این شهر چه سخت و جانکاه است . برای اخذ یک ویزای مضحک نیمی از روز مرا تلف کردند و عاقبت هم تحویل آن به فردا موکول شد در حالیکه من بلیط برای پرواز امشب رزرو کرده بودم ولاجرم امشب هم در خدمتم . بزرگترین علت حضور من در این سایت مستطاب گنجور شما بوده ای و چه بسیار التقاطها که از گندمزار سرشار و از زرین شاخه های پربار علم لغت دانی شما کرده ام که توشه ای برای همیشۀ منست و امیدوارم به محض آنکه سامان بگیرم هم خود و هم شاگردانم را بطور عملی از آنها بهره مند سازم .

تاوتک نوشته:

در بیت آخر به نظر بنده هم عم و خال عمو و دایی رسیدند و پس از مرا جعه به تصحیح زعفرنصیری معنی بیت را اینگونه دیدم:
هرکس عمو و دایی یی دارد که سالیان دراز با او زندگی کرده اند اما از احوال درونی او ذره ای آگاه نیستند

تاوتک نوشته:

شمس الحق جان باور بفرمایید که همین الان از مشغله اخیرم رهاشدم و توانستم نوشته های شما و دیگر دوستان عزیز را بخوانم اما بسیار اندوهگین گشتم بابت کسالت پیش آمده برای خانواده محترمتان .امیدوارم که به زودی خبر بهبودی همسر بزرگوارتان را از همین صفحه بخوانیم

شمس الحق نوشته:

هنوز هستم ! [ اینجا ]

امین کیخا نوشته:

شمس الحق بزرگوارم یزدان را به تندرستی تان می نیایم . هیچ وقت تصویری که از کیهان برایمان ستودید ( تعریف کردید ) فراموشم نمی شود . همه همین نزدیکی ها هستیم .

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا و تاوتک عزیز
بنظر میرسد که طبق قول مشهور قسمت نیست بروم . حال که ویزای این کشور اهالی گل را گرفتم و چه سخت و جانکاه بود این فعل ، از آن سو پسرم میگوید که جواب آزمایشگاه دلالت بر هیچ مرضی نمیکند الا خیالات کژ! [که اغلب زنها بدان گرفتارند] . پسرم دیمیتری میگوید دکتر ها به مادرم میگویند خانم جان برخیز و بخانه ات برو و جای بیماران واقعی را تنگ نکن که تو هیچ مرگت نیست ! القصه حاصل این همه دو روز اتلاف وقت من در سفارت فرانسه بود و بس . طرفه آنکه مدتی بود بزبان فرانسوی تکلم نکرده بودم و کتاب هم که شما می دانید هیچ نمی خوانم و نمی دانستم که زبان اینهمه فرّار است و بعضی لغات و کلمات بکلی فراموش کرده بودم و مدتی بطول انجامید تا خرده ، خرده بحرف آمدم و ای بسا این تنها کار مثبتی بود که در طی این دو روز بانجام رسید . اما عصر که بخانه آمدم گویی که کوه کنده ام و هفت خان رستم پس پشت نهاده ام ، غش کردم !!
اما تلفن دیمیتری بموقع بود ورنه چمدان بسته شده و آماده بودم که بروم و مادر هم قران و کاسۀ آبش حاضر بود و مشغول خوردن خورش بادنجان مادر بجای شام و نهار نخورده یکجا بودم که چنانکه گفتم ماندنی شدم و نه رفتنی . اما اگر یک چیز باشد که بطور کلی رفتن از اینجا را که بهر حال روزی محقق خواهد شد دشوار میکند همانا اغذیه و اطعمه و اشربۀ مادر است که نظیرش هیچ کجای دیگر جهان یافت می نشود . مادرم که حقیر را اگر صد ساله هم بشوم کماکان بچشم همان بچۀ لاغر و دراز و [ چرا که نه ] خوشگل کوچک خود می بیند می فرماید : بخور پسر جان که تو زیادی لاغری . بخور چاق شی بچه !! و از روزی که آمده ام طفلک رفته یخچال و یخدان خانه را انباشته از مرغ و ماهی و چرنده و درنده و پرنده و خزنده و هر روز هم صبح تا شام کارش بخت و پز است و حرف هم که گوش نمی دهد [ مثل اغلب زنان] میگویم مادرجان مگر من لشگر مغولم و آخر این همه اغذیه را چگونه بخورم . میفرماید بخور بچه جان بخور که تو سالهاست غذای درست و حسابی نخورده ای و مگر همبرگر و هات داگ هم غذای انسانست . که این را راست میگوید . این را هم بگویم و ختم کنم که مادر کل دیوان حافظ را از بر دارد و الحمدلله در این سن و سال کمترین فتوری در حافظه و قوۀ ذهن و فکرش رخ نداده است و یک خاصیت دیگرش هم اینست که روزانه بنفسه به بازار میرود و با دست خود دسته ای از انواع سبزیجات خوردنی شامل تربچه و پیازچه و ریحان و نعنا و شاهی و تره و چیز های دیگر که من اسمشان نمیدانم ابتیاع میکند و با دست خویش می شوید و لای پارچه ای سپید خشک میکند و بر سفره می نهد و خود با هر وعده غذا میل میفرماید و دیگران را هم ترغیب به تناول میکند و ۶۵ سال است که من این را بچشم خود دیده ام .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق جان حالا که ماندی بگیر که آمد نعنا همان نانوک است و فارسی است .

تاوتک نوشته:

شمس الحق چه خوب شد که ماندید عزیزم و چه خوب شد که همسرتان خوب شدند و خوب شد که فرانسه تان به روز شد اما از همه خوب تر این که مادر دارید و خوشا به سعادتتان که من با وجود اینکه نیم سن شما هم ندارم سالهاست که از این نعمت بی بهره ام..سایه شان مستدام باد و دستشان را میبوسم که دست مادر تنها دستیست که بوسیدن دارد

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا سلام بر شما
قبلاً عرض کرده ام که این لغات که شما از فارسی میفرمایی همه در یک فولدر مخصوص جمع و طبقه بندی و تلخیص میشود تا روزی هم خود و هم شاگردانم آنها را در پهنۀ گیتی بگسترانیم . آخر من خیر سرم معلم زبان فارسیم در بزرگترین کشور جهان بلحاظ وسعت و هم بلحاظ کثرت انواع نژاد ها و قومیت ها . در کلاس درس من بیگمان از سی تا چهل کشور جهان شاگردان جمعند که هر یکشان قرار است استاد زبان فارسی در مملکت خود باشند و اینکه می بینی فعلاً اینجا و در منزل مادر به شکم چرانی مشغولم از پس سی سال کار سخت است که یک چند صباحی از مرخصی بازنشستگی بهره بجویم و در آن دانشگاه که حقیر آمده ام استادان را باز نشسته و خانه نشین نمیکنند و تا واپسین لحظۀ عمرشان کرسی درسشان محفوظ است . من هم بناگزیر باید این تعطیلات دلنشین را رها کنم و منزل خود باز روم . پس غم مدار که آنچه تو میفرمایی هدر نخواهد شد و اما من دوست ندارم آن لغات را جسته گریخته در نوشتنم بکار زنم که وقتش که رسید از آنها جملات تمام فارسی خواهم ساخت و همه را به شاگردانم منتقل خواهم کرد که بعد از من هم کارم را پی بگیرند . باشد که این رویا بحقیقت بنشیند که همه مردمان جهان فارسی سخن برانند .

شمس الحق نوشته:

تاوتک جان راست گفتی دست مادر تنها دست بوسیدنیست . مادر شما با فرشتگان محشوراست . اما غم مدار که همه چیز را همگان دانند و همه چیز را همگان دارند . تو اگر مادر نداری هزار چیز دیگر داری که من ندارم . میدانی آنها چیستند . به قصه شکایت رنجور به طبیب دفتر دوم مثنوی رجوع کن تا بدانی :
گفت پیری مر طبیبی را که من
در زحیرم از دماغ خویشتن
گفت از پیریست ای شیخ قدیم
گفت پشتم درد می آید عظیم
گفت از پیریست ای شیخ نزار
گفت هر چه میخورم نبود گوار
گفت ضعف معده هم از پیری است
گفت وقت دم مرا دم گیری است
گفت آری انقطاع دم بود
چون رسد پیری دوصد علت شود
گفت پایم سست شد از ره بماند
گفت از پیریست در کنجت نشاند
گفت کم شد شهوتم یکبارگی
گفت از پیریست این بیچارگی
….
کسی که باور نمیکند تو مثنوی را از بر داری شمس الحق پس چه زور بی جهت میزنی پسر جان !!

کانال رسمی گنجور در تلگرام