گنجور

بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

آن شنیدی تو که در هندوستان

دید دانایی گروهی دوستان

گرسنه مانده شده بی‌برگ و عور

می‌رسیدند از سفر از راه دور

مهر داناییش جوشید و بگفت

خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت

گفت دانم کز تجوع وز خلا

جمع آمد رنجتان زین کربلا

لیک الله الله ای قوم جلیل

تا نباشد خوردتان فرزند پیل

پیل هست این سو که اکنون می‌روید

پیل‌زاده مشکرید و بشنوید

پیل‌بچگانند اندر راهتان

صید ایشان هست بس دلخواهتان

بس ضعیف‌اند و لطیف و بس سمین

لیک مادر هست طالب در کمین

از پی فرزند صد فرسنگ راه

او بگردد در حنین و آه آه

آتش و دود آید از خرطوم او

الحذر زان کودک مرحوم او

اولیا اطفال حق‌اند ای پسر

غایبی و حاضری بس با خبر

غایبی مندیش از نقصانشان

کو کشد کین از برای جانشان

گفت اطفال من‌اند این اولیا

در غریبی فرد از کار و کیا

از برای امتحان خوار و یتیم

لیک اندر سر منم یار و ندیم

پشت‌دار جمله عصمتهای من

گوییا هستند خود اجزای من

هان و هان این دلق‌پوشان من‌اند

صد هزار اندر هزار و یک تن‌اند

ورنه کی کردی به یک چوبی هنر

موسیی فرعون را زیر و زبر

ورنه کی کردی به یک نفرین بد

نوح شرق و غرب را غرقاب خود

بر نکندی یک دعای لوط راد

جمله شهرستانشان را بی مراد

گشت شهرستان چون فردوسشان

دجلهٔ آب سیه رو بین نشان

سوی شامست این نشان و این خبر

در ره قدسش ببینی در گذر

صد هزاران ز انبیای حق‌پرست

خود بهر قرنی سیاستها بدست

گر بگویم وین بیان افزون شود

خود جگر چه بود که کهها خون شود

خون شود کهها و باز آن بفسرد

تو نبینی خون شدن کوری و رد

طرفه کوری دوربین تیزچشم

لیک از اشتر نبیند غیر پشم

مو بمو بیند ز صرفه حرص انس

رقص بی مقصود دارد همچو خرس

رقص آنجا کن که خود را بشکنی

پنبه را از ریش شهوت بر کنی

رقص و جولان بر سر میدان کنند

رقص اندر خون خود مردان کنند

چون رهند از دست خود دستی زنند

چون جهند از نقص خود رقصی کنند

مطربانشان از درون دف می‌زنند

بحرها در شورشان کف می‌زنند

تو نبینی لیک بهر گوششان

برگها بر شاخها هم کف‌زنان

تو نبینی برگها را کف زدن

گوش دل باید نه این گوش بدن

گوش سر بر بند از هزل و دروغ

تا ببینی شهر جان با فروغ

سر کشد گوش محمد در سخن

کش بگوید در نبی حق هو اذن

سر به سر گوشست و چشم است این نبی

تازه زو ما مرضعست او ما صبی

این سخن پایان ندارد باز ران

سوی اهل پیل و بر آغاز ران

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

کربلا اصلا به معنی کرب بعلاوه بلا نیست و مولانا هم اشتباه کرده اند این لغت آشوری است مانند نینوا که ninowa است .

امین کیخا نوشته:

مرحوم لغت زیبایی دیگر هم دارد و ان خوش آشیان است .

امین کیخا نوشته:

کار و کیا یعنی جاه و جلال . کیا و بیا را در بیچاره اسفندیار شادروان سیرجانی هم دیده ام .

امین کیخا نوشته:

جولان به معنی تکان و جنبش باید فارسی باشد با وول به معنی جنبش و نیز violence به معنی خشونت همستاک است . به لری جیل یعنی حرکت خیلی نرم و ریز ، به کردی جولاندن یعنی حرکت دادن و فعل اصلی حرکت دادن است .

امین کیخا نوشته:

هو اذن یعنی او گوشی است و این در قران کریم به جناب ختمی مرتبت گفته شده است و مفسرین می نویسند اهنگ خداوند از گوش بودن پیامبر اکرم ص ساده دلی و ساده گیری آن جناب بوده است . ولی چنانچه اشکارا می بینید مولانا بر این باور است جناب ختمی مرتبت گوشی نیوشا داشته اند و نه ان گوش ظاهری ، به پهلوی به ادم خوش توجه و گوش گیر و خوب شنوا می گفته اند هونیوش !

امین کیخا نوشته:

خرطوم به فارسی در برهان قاطع شنگ امده است .

امین کیخا نوشته:

اهل بیت می شود خانوار

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا !
سلام برتو و حال که این صفحه را به تنهایی اشغال کرده ای فکری بسرم زد و خیالی بذهنم آمد که فرمود نیست وش باشد خیال اندر روان تو جهانی برخیالی … . از آنجا که در یکی از حاشیه های قبلی که در خصوص تجربه های ردنک ای ام نوشته بودم و تشویقم کردی و خود نیز متنی عالی به زبان انگلیسی نوشتی بفکر افتادم که یک صفحه را مثل این من و تو ملک طلق خود بدانیم و یا از حمید رضا بعنوان ملک استیجاری اجاره و رهن کنیم و در آنجا هر غلطی خواستیم بکنیم!! و از همه جا و همه چیز و همه کس بگوییم و بشنویم بدون آنکه از ترس بخود بلرزیم که اینک حمیدرضا حذفمان کرد و آنک عشرت فحشمان داد که از تو چه پنهان بیش از نیم قرن است یا خدا را دقیقاً شصت سال است که با پستانک و شیر مادر شعر خوانده ام و خورده ام و مثنوی و دیوان شمس و شاهنامه و سعدی و خمسه نظامی و تذکرة الاولیای عطار و رباعیات خیام و تاریخ بیهقی از بر کرده ام و دیگر مرا بس است که خسته شدم و اینک چیز دگرت خواهم !! امروز که با تاوتک خوش سخن نیکو نهاد از دوران خوش جوانی که در آن جزیرۀ سرد بارانی به جای نهادم سخن می گفتم ، بیاد برخی خاطرات و خطرات آن دوران ، بر آن شدم تا اندکی هم این مردمان مغرور و سنتی و مرموز و با هوش را ارزیابی کنم و از دیده ها و شنیده هایم در آنجا بگویم . یادم است متناسب با سن و سال جوانی چندانکه افتد و دانی ما را با دوشیزه ای ماه رخ و سیه موی با چشمانی همچون دو زمرد سبز و لبانی چون لعل و قدی چون سرو و رنگ و رویی چون برگ گل الفتی بود و پیمانی نهان که در کلاس درس بسته شد . مردمان جزیره جماعتی بس مغرورند و زنان زیبا هم کمیاب است ، پس این دختر را غروری دوگانه بودی و روزی سِرّ این غرور و افتخار ملی شان برمن باز نمود که : ” در طول تاریخ مدون ، خاک وطن من هرگز به زیر پای و پوتین دشمن اجنبی نرفته است” سخن و دعوی راست که مرا با همه جوانی و دل نازکی بشدت معذب کرد و بر آن شدم که پاسخی درخور بیابم و بر اوضاع مسلط شوم . همه روز اندیشه کردم و شامگاهان او را گفتم ای ماه !!!! کشور تو جزیره ای در دل دریاست و همسایگانت همه آب است و بس ! { اگه مردین بیاین سَرِ چار راهِ ابریشم تا بهتون بگم یه من ماست چن من کره داره و اونکه در طول تاریخ مدونش از پس و پیشش !! و چپ و راستش و زیر و زبرش اسکندر و مغول و عرب و افغان و روس و پرتغال و انگلیس و آمریکای جهانخوار پدر سوخته بر او بتازند و بسوزند و ببرند و بدرند و بخورند و بک…ند و اما سرانجام همچون بلوط پیری از جاش تکون نخوره و با افتخار اگرچه شاخ و برش رو چیدن اما ساق و تنه و ریشش و زبون و فرهنگش همه سر جاشه ! اون افتخار داره آره داداش آره جونم !.. } و در پایان این سخنوری مشعشعانه از نو کار بسامان شد و اوضاع جهان بر مراد گشت . ا

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخای بزرگوار و دانشمند ، ای استاد !
در کامنت اولین اشاره ای به کربلا داشتی و مگر مولوی کجا از کرب و بلا سخن گفته است . اگر مقصودت بیت چهارمست :
” گفت دانم کز تجوع وز خلا / جمع آمد رنجتان زین کربلا
که تجوع گرسنگی است و خلا هم تشنگی
قدیمی ها به مستراح می گفتند خلا و گاه می گفتند دست به آب یعنی جایی که آب وجود دارد . من این کرب و بلا را در روضه خوانی و مداحی شنیده ام و مایلم بدانم اشتباه مولوی کدامست .
آری این خبر و این نقل وجود دارد که امام حسین علیه السلام هنگامیکه بدشت کربلا رسید از مردمان پرسید اینجا چه نام دارد وگفتند کربلا که قطعاً مثل نینوا اسم آشوریست چون نام آنجا قبل از عراق و بین النهرین بابل و آشور بوده واما امام که این نام را شنید برحسب علم غیب معصومین و آنچه که از پیامبر شنیده بود اندوهی ایشان را فرا گرفت و آن سخن که کرب و بلا باشد را فرمود و اشتباهی در کار امام نبود اما مولوی را ندانم .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق بزرگوارم راستی را باید خستوان شوم که جابجا گرفته ام و برای حجم بسیار چامه های محرم این روزها در گوشم من کربلا را کربو بلا خوانده ام !

امین کیخا نوشته:

شمس الحق تو پیر الحق راهبری هستی ببینم کاری می کنی همین پرهیز و خویشتنداری را هم یله کنیم و برهیم و برویم دنبال گزیرک های میان دریا و ما فی ها !

شمس الحق نوشته:

البته چندان گزیرک هم که چه عرض کنم متأسفانه نیست و هنوز هم آفتاب در امپراطوریش هرگز غروب نمی کند و ملکه اش ۱۶ کشور زیر نگین دارد . اما از تو دیگر گذشته پیرمرد . من ۲۰ سال داشتم و همچون عیسی بن مریم تنها می خفتم .

شمس الحق نوشته:

در خصوص گزیرک و حراست از سنت هاشان هم چیزی وجود دارد که جای دیگر و منجمله آمریکا نیست . طبقه اعیان این کشور موسوم به لرد ها را معمولاً نمی توان در اجتماع مشاهده کرد مگر به ندرت و در مکان های خاص که نشان حضورشان موجودست مثل صف اتومبیل های رولزرویس در ورودی تئاترها و اپرا خانه های مهم شهر و آنچه اما دیدنیست نه فقط آن اتومبیل هاست که یکی از آنهاست که شمارۀ پلاکش مثلاً ۲۵ است . این شماره را با هیچ مبلغی نمیتوان بدست آورد . فلان شیخ عرب میتواند برای هر یک از زنان ۴ گانه اش یک رویلزرویس با رانندۀ انگلیسی که یونیفورم و کلاه کاسکت پوشیده باشد بخرد اما ماشینی که شماره پلاک ۲۵ دارد مخصوص فلان لرد است که این اجازۀ غیر قابل انتقال را قانوناً دارد که نسلی در پس نسل آن شماره را که متعلق به کالسکه اجدادش بوده مورد استفاده قرار بدهد . در همین زمینه اموری که در دانشگاه های مهم آنجا رعایت میشود هم قابل توجه است و یکی از آنها بشدت توجه مرا جلب کرد و آن یک تابلوی عجیب سنگ نوشته شکل است که سردر دانشگاه اکسفورد دیدم . متن آن تابلو چنین میگوید [ نقل به مضمون ] دانشجویان این دانشگاه در حالیکه لباس فرم دانشجویی را در برکرده باشند در سطح شهر و سایر مکان های عمومی ، اگر مرتکب هر عمل خلاف و مجرمانه ای شدند در دادگاه های انگلستان بی گناه شناخته میشوند و در صورت وجود شاکی و بروز دعوی حقوقی طرف مقابل آن دانشجو گناهکار محسوب میگردد .

ناشناس نوشته:

پیشنهاد می کنم هرکس به این صفخات سر می زند برای استفاده عموم از شروح مختلف چیزی در آن درج کند. اگر شرح هزار صفحه ای هم باشد به دست هزار نفر هر نفر یک صفحه زود نوشته می شود و گنجور گنجینه واقعی شعر و ادب خواهدشد

ناشناس نوشته:

باعرض سلام وادب
نوشته های وزین اساتید را همیشه پیگیری مینمایم
متوجه شده ام.که کلماتی که در مثنوی نیاز به توضیح وتفسیر دارد دقیقا کلماتی از زبان لارستانیست که هنوز ما در زبان محاوره ایمان بکار میبریم…

منصور پویان نوشته:

رقص کردن یعنی سماع و از خودیت بى‏خود شدن. خود را شکستن یعنی از مَنیت رهیدن. پنبه از ریش شهوت کندن یعنی پنبه را از روى جراحت برداشتن تا چرک و خون فاسد که زیر آن جمع آمده برون رود. رقص اندر خون خود کردن یعنی از خودیت رهیدن و از هواى نفس آزاد شدن. دف زدن مطربان از درون کنایه از شور و نشاط درونى دارد. این شور و نشاط عارفان را خوش احوال می کند و به رقص و نشاط وا مى‏ دارد. حال ِخوش رقص وقتی ایجاد می شود که خود را شکسته و بر نفس غالب شده و پنبه را از ریش ِشهوت کنده باشى‏. جولان و رقص را در میدان عمل باید کرد و آن وقتى است که از دست ذهنیت و مَنیت خود رهایى یافته باشی. گوش سر را از سخنان یاوه رهائی بخش تا شهر جان یعنی حضور را با روشنى و فروغ ببینى‏.

روناک نوشته:

درود
همیشه از گنجور بهره میگیرم و آن را بسیار مفید وکارامد میدانم
کربلا در مفهوم رنج وسختی سفر به کار برده شده است
سپاس از همگان

کانال رسمی گنجور در تلگرام