گنجور

بخش ۱۹۷ - جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

گفت ای یاران از آن دیوان نیم

که ز لا حولی ضعیف آید پیم

کودکی کو حارس کشتی بدی

طبلکی در دفع مرغان می‌زدی

تا رمیدی مرغ زان طبلک ز کشت

کشت از مرغان بد بی خوف گشت

چونک سلطان شاه محمود کریم

برگذر زد آن طرف خیمهٔ عظیم

با سپاهی همچو استارهٔ اثیر

انبه و پیروز و صفدر ملک‌گیر

اشتری بد کو بدی حمال کوس

بختیی بد پیش‌رو همچون خروس

بانگ کوس و طبل بر وی روز و شب

می‌زدی اندر رجوع و در طلب

اندر آن مزرع در آمد آن شتر

کودک آن طبلک بزد در حفظ بر

عاقلی گفتش مزن طبلک که او

پختهٔ طبلست با آنشست خو

پیش او چه بود تبوراک تو طفل

که کشد او طبل سلطان بیست کفل

عاشقم من کشتهٔ قربان لا

جان من نوبتگه طبل بلا

خود تبوراکست این تهدیدها

پیش آنچ دیده است این دیدها

ای حریفان من از آنها نیستم

کز خیالاتی درین ره بیستم

من چو اسماعیلیانم بی‌حذر

بل چو اسمعیل آزادم ز سر

فارغم از طمطراق و از ریا

قل تعالوا گفت جانم را بیا

گفت پیغامبر که جاد فی السلف

بالعطیه من تیقن بالخلف

هر که بیند مر عطا را صد عوض

زود دربازد عطا را زین غرض

جمله در بازار از آن گشتند بند

تا چو سود افتاد مال خود دهند

زر در انبانها نشسته منتظر

تا که سود آید ببذل آید مصر

چون ببیند کاله‌ای در ربح بیش

سرد گردد عشقش از کالای خویش

گرم زان ماندست با آن کو ندید

کاله‌های خویش را ربح و مزید

همچنین علم و هنرها و حرف

چون بدید افزون از آنها در شرف

تا به از جان نیست جان باشد عزیز

چون به آمد نام جان شد چیز لیز

لعبت مرده بود جان طفل را

تا نگشت او در بزرگی طفل‌زا

این تصور وین تخیل لعبتست

تا تو طفلی پس بدانت حاجتست

چون ز طفلی رست جان شد در وصال

فارغ از حس است و تصویر و خیال

نیست محرم تا بگویم بی‌نفاق

تن زدم والله اعلم بالوفاق

مال و تن برف‌اند ریزان فنا

حق خریدارش که الله اشتری

برفها زان از ثمن اولیستت

که هیی در شک یقینی نیستت

وین عجب ظنست در تو ای مهین

که نمی‌پرد به بستان یقین

هر گمان تشنهٔ یقینست ای پسر

می‌زند اندر تزاید بال و پر

چون رسد در علم پس پر پا شود

مر یقین را علم او بویا شود

زانک هست اندر طریق مفتتن

علم کمتر از یقین و فوق ظن

علم جویای یقین باشد بدان

و آن یقین جویای دیدست و عیان

اندر الهیکم بجو این را کنون

از پس کلا پس لو تعلمون

می‌کشد دانش ببینش ای علیم

گر یقین گشتی ببینندی جحیم

دید زاید از یقین بی امتهال

آنچنانک از ظن می‌زاید خیال

اندر الهیکم بیان این ببین

که شود علم الیقین عین الیقین

از گمان و از یقین بالاترم

وز ملامت بر نمی‌گردد سرم

چون دهانم خورد از حلوای او

چشم‌روشن گشتم و بینای او

پا نهم گستاخ چون خانه روم

پا نلرزانم نه کورانه روم

آنچ گل را گفت حق خندانش کرد

با دل من گفت و صد چندانش کرد

آنچ زد بر سرو و قدش راست کرد

و آنچ از وی نرگس و نسرین بخورد

آنچ نی را کرد شیرین جان و دل

و آنچ خاکی یافت ازو نقش چگل

آنچ ابرو را چنان طرار ساخت

چهره را گلگونه و گلنار ساخت

مر زبان را داد صد افسون‌گری

وانک کان را داد زر جعفری

چون در زرادخانه باز شد

غمزه‌های چشم تیرانداز شد

بر دلم زد تیر و سوداییم کرد

عاشق شکر و شکرخاییم کرد

عاشق آنم که هر آن آن اوست

عقل و جان جاندار یک مرجان اوست

من نلافم ور بلافم همچو آب

نیست در آتش‌کشی‌ام اضطراب

چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست

چون نباشم سخت‌رو پشت من اوست

هر که از خورشید باشد پشت گرم

سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم

همچو روی آفتاب بی‌حذر

گشت رویش خصم‌سوز و پرده‌در

هر پیمبر سخت‌رو بد در جهان

یکسواره کوفت بر جیش شهان

رو نگردانید از ترس و غمی

یک‌تنه تنها بزد بر عالمی

سنگ باشد سخت‌رو و چشم‌شوخ

او نترسد از جهان پر کلوخ

کان کلوخ از خشت‌زن یک‌لخت شد

سنگ از صنع خدایی سخت شد

گوسفندان گر برونند از حساب

ز انبهیشان کی بترسد آن قصاب

کلکم راع نبی چون راعیست

خلق مانند رمه او ساعیست

از رمه چوپان نترسد در نبرد

لیکشان حافظ بود از گرم و سرد

گر زند بانگی ز قهر او بر رمه

دان ز مهرست آن که دارد بر همه

هر زمان گوید به گوشم بخت نو

که ترا غمگین کنم غمگین مشو

من ترا غمگین و گریان زان کنم

تا کت از چشم بدان پنهان کنم

تلخ گردانم ز غمها خوی تو

تا بگردد چشم بد از روی تو

نه تو صیادی و جویای منی

بنده و افکندهٔ رای منی

حیله اندیشی که در من در رسی

در فراق و جستن من بی‌کسی

چاره می‌جوید پی من درد تو

می‌شنودم دوش آه سرد تو

من توانم هم که بی این انتظار

ره دهم بنمایمت راه گذار

تا ازین گرداب دوران وا رهی

بر سر گنج وصالم پا نهی

لیک شیرینی و لذات مقر

هست بر اندازهٔ رنج سفر

آنگه ا ز شهر و ز خویشان بر خوری

کز غریبی رنج و محنتها بری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روفیا نوشته:

من توانم هم که بی این انتظار
ره دهم بنمایمت راه گذار
تا ازین گرداب دوران وا رهی
بر سر گنج وصالم پا نهی
لیک شیرینی و لذات مقر
هست بر اندازهٔ رنج سفر
آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری
کز غریبی رنج و محنتها بری
این عدالت خداوند در وضع جهان آفرینش است !
بسیاری می پرسند کدام عدالت؟
مگر شما این همه معلول مادرزاد و کودک متولد شده در فقر و جهل و بدبختی و این مرفهان بی درد متولد شده در ناز و نعمت را نمی بینی؟
البته که میبینم!
برای دیدنش نیاز به چشم تیز بین و نبوغ ندارم!
از خانه که خارج شوم در اولین چهار راه نوزاد دود زده ای را می بینم که بر پشت بانویی نحیف از فرط آلودگی هوا در وضعیت نیمه هشیاری از حال رفته است!
من گاهی برای این کودکان ده دوازده ساله نان شیرینی یا میوه می برم، اگر بدانید چه نگاه حق شناسانه ای به من میکنند.
من این نگاه را در چشم آن بچه پولداری که هدیه تولدش یک اتومبیل گرانقیمت است نمی بینم!
لذتی که او از خوردن آن شیرینی می برد دومی از خوردن غذای بهترین سر آشپزهای فرانسوی نمیبرد.
لیک شیرینی و لذات سفر
هست بر اندازه رنج سفر
به گمانم این rule of universe در همه موقعیت ها کار میکند.
چندی پیش بانوی عاشقی که از کانادا به وطنش ایران سفر کرده بود از من خواست چند مصرف کننده حقیقی ویلچر پیدا کرده و به ایشان معرفی کنم تا با کمک دوستان اقدام به خرید و اهدای آنها کنند.
پس از جستجوی نه چندان آسانی پسر جوانی را به من معرفی کردند که نیاز به ویلچر داشت. شخصا به منزل آن پسر رفتم و ناگهان با انسان بسیار کوتاهی روی زمین روبرو شدم که با کمک دست هایش روی زمین و پلکان خود را کشید تا در را برایم باز کند.
چهره ای زیبا و آراسته، بالاتنه ای موزون و پاهایی به غایت کوچک!
لازم نبود بیش از چند دقیقه با او سخن بگویم تا از میزان ادب و فرهنگ او آگاه شوم و بدو اعتماد کنم.
دانشجوی رشته ریاضی بود، بسیار سنجیده سخن میگفت و در چهره اش امید موج می زد. می گفت پیش از خراب شدن ویلچر کنونی اش روزانه مسافت طولانی ای را بمدت دو ساعت با دست ویلچرش را در خیابان می راند. به گونه ای که خیس از عرق و با احساس فاتحانه ای به خانه برمیگشت و من اطمینان داشتم لذتی که او از این ویلچر پیمایی میبرد ما از راه رفتن نمی بردیم!
همانگونه که رنجی که او از راه نرفتن میبرد ما نبردیم…

رضا نوشته:

آدمیان تا طفل طریق‌اند به لعبت‌های عقل و توسل به اوصاف
محتاج‌اند اما چون پخته شدند و کام گشتند و جانی فربه‌تر یافتند از قالب‌های اطفال رها خواهند شد و خدا را نه از طریق دانستن که از طریق یافتن درک نخواهند کرد.
http://naarvan1.blogfa.com/post/2

روفیا نوشته:

پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه کورانه روم
البته در نیم بیت دوم به جای کورانه دزدانه شنیده بودم!
به هر حال در اصل موضوع تفاوت چندانی ایجاد نمی کند و از آنجا که سواد متون ندارم بهتر است در این مقوله وارد نشوم!
اینجا مولانای عزیز درباره body language می گوید.
نیک می دانید گام نهادن و مجموعه حالات و حرکات کسی که پای در خانه خود می نهد با حالات دزد فرق دارد، صاحب خانه با جسارت و آرامش و بدون تردید حرکت می کند، این سو و آن سو را نگاه نمی کند، نگران این نیست که آیا کسی می پایدش یا نه،آیا کسی خوشش می آید یا نه،آیا چه چیزی در درون در انتظارش است، ولی ویدیوی ضبط شده از دوربین های مدار بسته را بینید، دزد بینوا راستی دزدانه می رود! همه حرکاتش فریاد می زند که من دزد هستم!!
نه گستاخ است نه آرامش دارد، پایش هم می لرزد…
شاید اگر ما ادعاهای آدم ها را نشنیده بگیریم و تنها به زبان بدن آنها گوش دهیم بفهمیم صاحبخانه هستند یا دزد!

کانال رسمی گنجور در تلگرام