گنجور

بخش ۱۸۲ - پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دلگشاتر

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

گفت معشوقی به عاشق کای فتی

تو به غربت دیده‌ای بس شهرها

پس کدامین شهر ز آنها خوشترست

گفت آن شهری که در وی دلبرست

هرکجا باشد شه ما را بساط

هست صحرا گر بود سم الخیاط

هر کجا که یوسفی باشد چو ماه

جنتست ارچه که باشد قعر چاه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

یک شاخه گل » شمارهٔ ۴۱۷ » (بیات زند) (۴۴:۳۵ - ۴۷:۴۰) نوازندگان: مجد، لطف‌ الله (‎تار) خواننده آواز: شجریان، محمدرضا سراینده شعر آواز: مولوی مطلع شعر آواز: گفت معشوقی به عاشق کای فتی

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۱۷۳ب » (سه گاه) (۰۶:۰۱ - ۱۱:۵۸) نوازندگان: مرتضی محجوبی (‎پیانو) خواننده آواز: مرضیه سراینده شعر آواز: مولوی (مثنوی) مطلع شعر آواز: گفت معشوقی به عاشق کای فتی

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ب۱۹۵ » (سه گاه) (۲۳:۲۰ - ۲۹:۲۴) نوازندگان: مرتضی محجوبی (‎پیانو) خواننده آواز: مرضیه سراینده شعر آواز: مولوی (مثنوی) مطلع شعر آواز: گفت معشوقی به عاشق کای فتی

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ب۵۵۵ » (سه گاه) (۳۱:۰۴ - ۳۳:۰۲) نوازندگان: موسوی، محمد (‎نی) خواننده آواز: محمودی خوانساری سراینده شعر آواز: مولوی (مثنوی) مطلع شعر آواز: گفت معشوقی به عاشق کای فتی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بی نشان نوشته:

مولانا شمس الدین، قَدَسَ الله سِرّه می فرمود که قافله ای بزرگ به جایی می رفتند. آبادانی نمی یافتند و آبی نی. ناگاه چاهی یافتند بی دلو. سطلی به دست آوردند و ریسمانها. و این سطل را به زیر چاه فرستادند، کشیدند، سطل بریده شد. دیگری را فرستادند، هم بریده شد. بعد از آن، اهل قافله را به ریسمانی می بستند . در چاه فرو می کردند، بر نمی آمدند.
عاقلی بود. او گفت: من بروم.
اورا فرو کردند. نزدیک آن بود که به قعر چاه رسد، سیاهی با هیبتی ظاهر شد.
این عاقل گفت: من نخواهیدن رهیدن، باری، تا عقل را به خود آرم و بیخود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد رفتن.
این سیاه گفت: قصه دراز مگو، تو اسیر منی، نرهی الا به جواب صواب. به چیز دیگر نرهی.
گفت: فرما.
گفت: از جایها کجا بهتر؟
عاقل گفت من اسیر و بیچارۀ وی ام. اگر بگویم بغداد یا غیره، چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم. گفت: جایگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد. اگر در قعر زمین باشد، بهتر آن باشد؛ و اگر در سوراخ موشی باشد، بهتر آن باشد.
گفت: احسنت! رهیدی. آدمی در عالم تویی. اکنون من تو را رها کردم، و دیگران را به برکت تو آزاد کردم. بعد از این خونی نکنم. همۀ مردان عالم را به محبت تو بخشیدم. بعد از آن، اهل قافله را از آب سیراب کرد.
اکنون غرض از این، معنی است. همین معنی را توان در صورت دیگر گفتن. الا مقلدان همین نقش را می گیرند. دشوار است با ایشان گفتن. اکنون همین سخن را چون در مثال دیگر گویی، نشنوند.
شرح (استاد قمشه ای)
- جایگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد ….: این مضمون از موضوعات رایج ادب پارسی است و مولانا خود در مثنوی و دیوان شمس مکرر در تمثیلات گوناگون – از جمله همین تمثیل چاه – به بیان آن پرداخته است:
گفت معشوقی به عاشق کای فتی، تو به غربت دیده ای بس شهر ها.
پس کدامین شهر از آنها خوشتر است؟ گفت آن شهری که در وی دلبر است.
هر کجا تو با منی من خوشدلم، گر بود در قعر چاهی منزلم.
با تو دوزخ جنت است، ای جانفزا؛ با تو زندان گلشن است، ای دلربا.
شد جهنم با تو رضوان نعیم. بی تو شد ریحان و گل نار جحیم.
هر کجا یوسف رخی باشد چو ماه، جنت است آن گرچه باشد قعر چاه.
خوشتر از هردو جهان آنجا بود که مرا با تو سر و سودا بود.
(مثنوی)
گر بی تو بود جنت، بر کنگره ننشینم،
ور با تو بود دوزخ، در سلسله آویزم (سعدی)
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت؛
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم. (سعدی)
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم؟
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم؟ (حافظ)
- مقلدان همین نقش را می گیرند ….: مقصود مولانا از مقلد کسی است که به حقیقت علم که حضور معلوم نزد عالم است دست نیافته و از قول دیگران سخن می گوید و چون از عالم جان بیخبر است و جز نقش و صورت هیچ نمی بیند پیوسته می کوشد تا در قضاوتها از حدود صورت خارج نشود و اگر در بیان معنی مثالی آورند آن مثال را عین ممثل دانسته در صورت آن بحث و مجادله می کند – و به تعبیر مولانا گندم را از پیمانه تشخیص نمی دهد – چنانکه در حکایت شیرین نحوی در مثنوی آمده است:
گفت نحوی: زید عمروا قد ضرب. گفت: چونش کرد بی جرمی ادب؟
گفت: این پیمانۀ معنی بود؛ گندمی بستان که پیمانه است مرد.
دانه معنی بگیرد مرد عقل؛ ننگرد پیمانه را گر گشت نقل.
زید و عمرو از بهر اعراب ساز، گر دروغ است این، تو با اعراب ساز.
گفت این را من ندانم، عمرو را زید چون زد بی گناه و بی خطا؟
گفت از ناچار و لاغی بر گشود؛ عمرو، یک واوی فزون دزدیده بود.
و نیز تخیل خلاق مولانا مقلدان را به جوی آب، نوحه گر، ده، کوه و غیره تشبیه کرده و حکایات بسیار – از جمله حکایت آن رو ستائی که گاو در آخر ببست، و حکایت آن مسافر که صوفیان خر اورا فروختند و بزم سور و سماع آراستند در بیان احوال ایشان آورده است:
نوحه گر خواند حدیث سوزناک، لیک کو سوز دل و دامان چاک.
آن چو جوی است و نه آبی می خورد؛ آب از آن بر آب خوران بگذرد.
از مقلد تا محقق فرقهاست؛ آن یکی چون کوه و آن دیگر صداست.
در پایان حکایت روستایی و شهری گوید:
ده چه باشد؟ شیخ واصل ناشده، دست در تقلید و در حجت زده.

هادی رسولی فر نوشته:

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم
شیخ اجل

سجاد نوشته:

در مورد تعلق بیت های زیر به این شعر مولانا اساتید راهنمایی فرمایند:

بی تو شد جنات و گل نار جحیم
با تو شد آتش چو رضوان نعیم

هر کجا تو با منی من خوشدلم
گرچه باشد کنج زندان منزلم

خوشتر از هردو جهان آنجا بود
که مرا با تو سر و سودا بود

حسین آزاد نوشته:

استاد شجریان

یک شاخه گل ۴۱۷
باسپاس

بهروز نوشته:

سم الخیاط
لغت‌نامه دهخدا
سم الخیاط. [ س َم ْ مُل ْ ] (ع اِ مرکب ) سوراخ سوزن . رجوع به سم شود.

حمیدرضا محمدی نوشته:

عبارت «سم الخیاط» در برگردان عربی شعر منطقی راضی توسط بدیع‌الزمان همدانی (به خواستهٔ صاحب بن عباد و به نقل از عوفی در لباب الباب!) به کار رفته.
اصل شعر این بوده:
«یک موی بدزدیدم از دو زلفت
چون زلف زدی ای صنم به شانه
چونانش به سختی همی کشیدم
چون مور که گندم کشد به خانه
با موی به خانه شدم، پدر گفت:
منصور کدام است ازین دوگانه؟»
که عربی آن شده:
«سرقتُ من طرّته شَعره
حین غذا یمشطها بالمشاط
ثم تدلحت بها مثقلا
تدلح النّمل بحب الحناط
قال ابی: من ولدی منکما؟
کلا کما یدخل سمّ الخیاط»

به نقل از ادبیات تطبیقی فارسی ـ‌ عربی / دکتر مهدی محقق:
http://cgie.org.ir/fa/news/49630

کانال رسمی گنجور در تلگرام