گنجور

بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

کر امل را دان که مرگ ما شنید

مرگ خود نشنید و نقل خود ندید

حرص نابیناست بیند مو بمو

عیب خلقان و بگوید کو بکو

عیب خود یک ذره چشم کور او

می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو

عور می‌ترسد که دامانش برند

دامن مرد برهنه چون درند

مرد دنیا مفلس است و ترسناک

هیچ او را نیست از دزدانش باک

او برهنه آمد و عریان رود

وز غم دزدش جگر خون می‌شود

وقت مرگش که بود صد نوحه بیش

خنده آید جانش را زین ترس خویش

آن زمان داند غنی کش نیست زر

هم ذکی داند که او بد بی‌هنر

چون کنار کودکی پر از سفال

کو بر آن لرزان بود چون رب مال

گر ستانی پاره‌ای گریان شود

پاره گر بازش دهی خندان شود

چون نباشد طفل را دانش دثار

گریه و خنده‌ش ندارد اعتبار

محتشم چون عاریت را ملک دید

پس بر آن مال دروغین می‌طپید

خواب می‌بیند که او را هست مال

ترسد از دزدی که برباید جوال

چون ز خوابش بر جهاند گوش‌کش

پس ز ترس خویش تسخر آیدش

همچنان لرزانی این عالمان

که بودشان عقل و علم این جهان

از پی این عاقلان ذو فنون

گفت ایزد در نبی لا یعلمون

هر یکی ترسان ز دزدی کسی

خویشتن را علم پندارد بسی

گوید او که روزگارم می‌برند

خود ندارد روزگار سودمند

گوید از کارم بر آوردند خلق

غرق بی‌کاریست جانش تابه حلق

عور ترسان که منم دامن کشان

چون رهانم دامن از چنگالشان

صد هزاران فضل داند از علوم

جان خود را می‌نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خری

که همی‌دانم یجوز و لایجوز

خود ندانی تو یجوزی یا عجوز

این روا و آن ناروا دانی ولیک

تو روا یا ناروایی بین تو نیک

قیمت هر کاله می‌دانی که چیست

قیمت خود را ندانی احمقیست

سعدها و نحسها دانسته‌ای

ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای

جان جمله علمها اینست این

که بدانی من کیم در یوم دین

آن اصول دین بدانستی ولیک

بنگر اندر اصل خود گر هست نیک

از اصولینت اصول خویش به

که بدانی اصل خود ای مرد مه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بنام خدا
ابیات آخر این بخش به خوبی میرساند که آدمی چگونه ازخود غافل وبه چیزهای دیگر مشغولست
صدهزاران فضل داند از علوم
جان خود را می نداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری!
وبعد میگوید جان همه علوم اینست که بدانی من کیستم؟ اگر به راستی جان همه علوم فهم خویش است بسیاربسیار جای بررسی دارد
از طرفی هرکس توجیهی از خویشتن دارد اگر بپرسیم کیستی جواب روشن ومطمئن میدهد
یکی میگوید من یک معلم هستم دیگری میگوید یک کاسب یا کارگر یا کارمند یا جزآن هستم دراین موارد شغل پاسخ من کیستم شده است! آیااین پاسخها پاسخ حفیقی من کیستم است؟
نام وفامیل وفرزند چه کس بودن واهل کجا بودن وغیره هم پاسخ قاطع من کیستم میشود ولی آیا این پاسخها کافی ووافی است؟خیر پس اشکال کار خود شناسی ما خود شناسی ناقص است این فقط خودشناسی اجتماعی است خود شناسی الهی نیست وهرچه دراینگونه خود شناسی پیشتر رویم ازاصل خود دورتر میشویم
بنابراین راه مهم معرفت به خود آنست که بدانیم چه تصوری از خود پیدا کرده ایم ودرآن تجدید نظر کنیم و به تصوراتی که فقط باعتبار جامعه معنا پیدا کرده اکتفا نکنیم متاسفانه انسان از ابتدای کودکی در کنارمادرومربیان حالت وابستگی وبندگی پیدا میکند وبعد بنده یا برده عناصری در جامعه میشود وخود چه بسا متوجه این سفول وهبوط نمیگردد ولاجرم به قول او ایده ی کر وحرص نابینا و.. پیدا میکند وعیب خود را متوجه نمیشود ما ممکن است کم وبیش متوجه باشیم که اصل وجودمان آزاد وغیر وابسته است اما عاد تها وشرطی شد نها به شد ت اصرار دارند مارا وابسته واز مبدا هستی دور نگه دارند به هر حال مولوی در همه جای مثنوی بشکل هشدارو توصیه وخواهش وامر وتمنا ونوازش وگاه توهین.. باسماجت وجد یت هرچه تمامتر میگوید که باید کاری کرد پیداست که غفلت بزرگی در احوال ما دیده است.او راه پیامبران را که برای اکثرمردم حتی دینداران ناشناخته است توضیح میدهد

محمدرضاحاجی بنده نوشته:

آن اصول دین بدانستی ولیک
بنگراندراصل خودگرهست نیک
دانداوخاصیت هرجوهری
دربیان جوهرخودچون خری
صدهزاران فضل داندازعلوم
جان خودرامی نداندآن ظلوم
اگرکسی همه چیزراداندوخودرانداند جاهل است
واگرهیچ نداندوخودراداندعالم است.چه اینکه شناخت خودمؤدی به شناخت حق است .که:
” من عرف نفسه فقدعرف ربه “سرهمه علم هاست.

انتظار نوشته:

حضرت امیر علی علیه السلام در خطبه همام از نهج البلاغه فرمودند : ” وَقَفُوا أسمَائهم عَلَی العِلمِ النَّافِعِ لَهُم ” مومنان گوش خود را برای علم نافع وقف می کنند.

ارتباط این سخن مولا ع با این ابیات از حضرت مولوی :

صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را می‌نداند آن ظلوم

جان جمله علمها اینست این
که بدانی من کیم در یوم دین

امین کیخا نوشته:

بیت ٢٦ ناشسته ای یعنی چی به نگاه شما دوستان و هم - گنجان عزیزم؟

وحـ_‗ـیـ‗_ـد نوشته:

به نظر می رسد؛

ناشسته به معنی ناپاک و پلید درمقابل سعد(با سعادت و مبارک)!

امین کیخا نوشته:

وحید جان سپاس به لری وقتی کار بدی از کسی سر می زند می گوییم نشاسته با زبر نخست و نیز کتابی به پهلوی هم هست به نام شایست و نشایست که یعنی حلال و حرام، پس گمان کنم با نشایسته هم پیوندی داشته باشد .

رسته نوشته:

ناشسته در بیت ۲۶

به بیت ۷ بخش ۱۱۸ ( بخش قبلی همین داستان) بر می گردد:

مردم ده شهر مجموع اندرو // لیک جمله سه تن ناشسته‌رو

شاهد های دیگری برای این واژه در اشعار مولوی وجود دارد، به عنوان مثال به این قسمت ها نگاه کنید:

غ ۸۰۰
ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد
کوری دیده ناشسته شیطان چه شود
غ ۸۱۷
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
غ ۱۶۴۳
گلعذاریم ولی پیش رخ خوب شما
روی ناشسته و آلوده و بی‌تمییزیم
غ ۲۴۲۷
نقشی که بر دل می‌زند بر دیده گر پیدا شدی
هر دست و رو ناشسته‌ای چون شیخ ذاالنون آمدی
غ ۲۵۸۹
با سینۀ ناشسته چه سود ز رو شستن
کز حرص چو جارویی، پیوسته در این گردی

مثنوی ۲/۹۶
پس تو ای ناشسته‌رو در چیستی
در نزاع و در حسد با کیستی
م ۳/۱۴۲
روی ناشسته نبیند روی حور
لا صلوة گفت الا بالطهور
م ۴/۸
که ز هر ناشسته رویی گپ زنی
شرم داری وز خدای خویش نی
م ۴/۱۳۴

بندگی ناکرده و ناشسته روی
لقمهٔ دوزخ بگشته لقمه‌جوی

م ۵ / ۸

یا بریزد بر گیاه رسته‌ای
یا بشوید روی رو ناشسته‌ای

رضا نوشته:

سعد در برابر نحس است و گواه آن مصرع اول.

کانال رسمی گنجور در تلگرام