گنجور

بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم
 

چون پیمبر دید آن بیمار را

خوش نوازش کرد یار غار را

زنده شد او چون پیمبر را بدید

گوییا آن دم مر او را آفرید

گفت بیماری مرا این بخت داد

کآمد این سلطان بر من بامداد

تا مرا صحت رسید و عافیت

از قدوم این شه بی حاشیت

ای خجسته رنج و بیماری و تب

ای مبارک درد و بیداری شب

نک مرا در پیری از لطف و کرم

حق چنین رنجوریی داد و سقم

درد پشتم داد هم تا من ز خواب

بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب

تا نخسپم جمله شب چون گاومیش

دردها بخشید حق از لطف خویش

زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد

دوزخ از تهدید من خاموش کرد

رنج گنج آمد که رحمتها دروست

مغز تازه شد چو بخراشید پوست

ای برادر موضع تاریک و سرد

صبر کردن بر غم و سستی و درد

چشمهٔ حیوان و جام مستی است

کان بلندیها همه در پستی است

آن بهاران مضمرست اندر خزان

در بهارست آن خزان مگریز از آن

همره غم باش و با وحشت بساز

می‌طلب در مرگ خود عمر دراز

آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست

مشنوش چون کار او ضد آمدست

تو خلافش کن که از پیغامبران

این چنین آمد وصیت در جهان

مشورت در کارها واجب شود

تا پشیمانی در آخر کم بود

حیله‌ها کردند بسیار انبیا

تا که گردان شد برین سنگ آسیا

نفس می‌خواهد که تا ویران کند

خلق را گمراه و سرگردان کند

گفت امت مشورت با کی کنیم

انبیا گفتند با عقل امام

گفت گر کودک در آید یا زنی

کو ندارد عقل و رای روشنی

گفت با او مشورت کن وانچ گفت

تو خلاف آن کن و در راه افت

نفس خود را زن شناس از زن بتر

زانک زن جزویست نفست کل شر

مشورت با نفس خود گر می‌کنی

هرچه گوید کن خلاف آن دنی

گر نماز و روزه می‌فرمایدت

نفس مکارست مکری زایدت

مشورت با نفس خویش اندر فعال

هرچه گوید عکس آن باشد کمال

برنیایی با وی و استیز او

رو بر یاری بگیر آمیز او

عقل قوت گیرد از عقل دگر

نیشکر کامل شود از نیشکر

من ز مکر نفس دیدم چیزها

کو برد از سحر خود تمییزها

وعده‌ها بدهد ترا تازه به دست

که هزاران بار آنها را شکست

عمر اگر صد سال خود مهلت دهد

اوت هر روزی بهانهٔ نو نهد

گرم گوید وعده‌های سرد را

جادوی مردی ببندد مرد را

ای ضیاء الحق حسام الدین بیا

که نروید بی تو از شوره گیا

از فلک آویخته شد پرده‌ای

از پی نفرین دل آزرده‌ای

این قضا را هم قضا داند علاج

عقل خلقان در قضا گیجست گیج

اژدها گشتست آن مار سیاه

آنک کرمی بود افتاده به راه

اژدها و مار اندر دست تو

شد عصا ای جان موسی مست تو

حکم خذها لا تخف دادت خدا

تا به دستت اژدها گردد عصا

هین ید بیضا نما ای پادشاه

صبح نو بگشا ز شبهای سیاه

دوزخی افروخت بر وی دم فسون

ای دم تو از دم دریا فزون

بحر مکارست بنموده کفی

دوزخست از مکر بنموده تفی

زان نماید مختصر در چشم تو

تا زبون بینیش جنبد خشم تو

همچنانک لشکر انبوه بود

مر پیمبر را به چشم اندک نمود

تا بریشان زد پیمبر بی خطر

ور فزون دیدی از آن کردی حذر

آن عنایت بود و اهل آن بدی

احمدا ورنه تو بد دل می‌شدی

کم نمود او را و اصحاب ورا

آن جهاد ظاهر و باطن خدا

تا میسر کرد یسری را برو

تا ز عسری او بگردانید رو

کم نمودن مر ورا پیروز بود

که حقش یار و طریق‌آموز بود

آنک حق پشتش نباشد از ظفر

وای اگر گربه‌ش نماید شیر نر

وای اگر صد را یکی بیند ز دور

تا به چالش اندر آید از غرور

زان نماید ذوالفقاری حربه‌ای

زان نماید شیر نر چون گربه‌ای

تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ

واندر آردشان بدین حیلت به چنگ

تا به پای خویش باشند آمده

آن فلیوان جانب آتشکده

کاه برگی می‌نماید تا تو زود

پف کنی کو را برانی از وجود

هین که آن که کوهها بر کنده است

زو جهان گریان و او در خنده است

می‌نماید تا بکعب این آب جو

صد چو عاج ابن عنق شد غرق او

می‌نماید موج خونش تل مشک

می‌نماید قعر دریا خاک خشک

خشک دید آن بحر را فرعون کور

تا درو راند از سر مردی و زور

چون در آید در تک دریا بود

دیدهٔ فرعون کی بینا بود

دیده بینا از لقای حق شود

حق کجا همراز هر احمق شود

قند بیند خود شود زهر قتول

راه بیند خود بود آن بانگ غول

ای فلک در فتنهٔ آخر زمان

تیز می‌گردی بده آخر زمان

خنجر تیزی تو اندر قصد ما

نیش زهرآلوده‌ای در فصد ما

ای فلک از رحم حق آموز رحم

بر دل موران مزن چون مار زخم

حق آنک چرخهٔ چرخ ترا

کرد گردان بر فراز این سرا

که دگرگون گردی و رحمت کنی

پیش از آن که بیخ ما را بر کنی

حق آنک دایگی کردی نخست

تا نهال ما ز آب و خاک رست

حق آن شه که ترا صاف آفرید

کرد چندان مشعله در تو پدید

آنچنان معمور و باقی داشتت

تا که دهری از ازل پنداشتت

شکر دانستیم آغاز ترا

انبیا گفتند آن راز ترا

آدمی داند که خانه حادثست

عنکبوتی نه که در وی عابشست

پشه کی داند که این باغ از کیست

کو بهاران زاد و مرگش در دیست

کرم کاندر چوب زاید سست‌حال

کی بداند چوب را وقت نهال

ور بداند کرم از ماهیتش

عقل باشد کرم باشد صورتش

عقل خود را می‌نماید رنگها

چون پری دورست از آن فرسنگها

از ملک بالاست چه جای پری

تو مگس‌پری بپستی می‌پری

گرچه عقلت سوی بالا می‌پرد

مرغ تقلیدت بپستی می‌چرد

علم تقلیدی وبال جان ماست

عاریه‌ست و ما نشسته کان ماست

زین خرد جاهل همی باید شدن

دست در دیوانگی باید زدن

هرچه بینی سود خود زان می‌گریز

زهر نوش و آب حیوان را بریز

هر که بستاید ترا دشنام ده

سود و سرمایه به مفلس وام ده

ایمنی بگذار و جای خوف باش

بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه سازم خویش را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

هــیــــچـــــ... نوشته:

ودیوانه هنوز نمیداند آن بیرون رانده ایست
که محو بود
ونمیدانست!

آرمین آشا نوشته:

سلام و خسته نباشید.
در بیت ۷۱ این شعر واژه ی انتهای بیت اشتباه تایپ شده که هم بی معنی است و هم موجب نقص قافیه نیز شده است.
عنکبوتی نه که در وی عابش است –> عنکبوتی نه که در وی عابث است

روفیا نوشته:

بیت های اخر اشاره به مفهوم تضاد داره و اینکه خیلی پدیده ها درست عکس اون چیزی هستند که به نظر میان :
مقام خوف انرادان که هستی تودراوایمن مقام امن انرادان که هستی تودراولرزان

من خیلی دوست دارم بدونم این مفهوم در فلسفه ایا بررسی شده یا نه از دوستان فرهیخته ام خواهش میکنم راهنمایی کنند .

حمید نوشته:

آرمین آشای گرامی درود!
عابش در اینجا به معنی نادانیست و منظور این است که انسان که عقل دارد می داند خانه حادث است نه عنکبوت بی عقل!
البته نظر من اینست چون نسخه مکتوب را هنوز ندیده ام.
با سپاس

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
ای خجسته رنج و بیماری و تب/ای مبارک درد و بیداری شب
مناسب این است، آن چه گفته شده:
به بستر افتم و مردن کنم بهانۀ خویش/بدین بهانه مگر آرمت به خانۀ خویش
و:
بیماری من چون سبب پرسش او شد/می میرم از این غم که چرا بهترم امروز
زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد/دوزخ از تهدید من خاموش کرد
رحم شاهان: متخلق به اخلاق خدایند و خدا فرموده: انا عند المنکسرة قلوبهم لاجلی
آن بهاران مضمرست اندر خزان/پر بهار است آن خزان مگریز از آن
مگریز از آن، با خزان، جناس مضارع دارد و خزان با بهار طباق. در بعضی از نسخ، در بهار، آمده که غلط است.
نفس خود را زن شناس از زن بتر/زانکه زن جزو است نفست کل شر
زن جزو است: تلمیح است به آن که حوا از ضلع آدم مخلوق شده است.
نفست کل شر: توهم نکنی که به تحقیق پیوسته است که شر عدم است، پس باید نفس عدم باشد، پس چگونه مبدا اثر باشد؟ زیرا که عدمِ شانی، خود وجود ضعیف دارد و موضوع می خواهد.
پس فرق است میانۀ عدم علم و عدم حلم و عدم بصیرت و جز این ها، از جماد؛ و میانۀ عدم این ها از نفس، که از شان او وجدان این ها است در آن. پس عدم بصر در جماد شر نیست و در انسان شر است. پس نفسی که مجمع عدم صفات کمال و عدم اخلاق حسنه شد، کل الشرور است.
گر نماز و روزه می فرمایدت/نفس مکارست فکری بایدت
فکری بایدت در دفع مکر او و علاج مرض صعب او. در بعضی از نسخه ها آمده است: مکری زایدت، که صحیح نیست چرا که: و التاسیس خیر من التاکید.
اژدها و مار اندر دست تو/ شد عصا ای جان موسی مست تو
شد عصا: یعنی نفس اماره شد مسخر تو.
ای جان موسی مست تو: یعنی از حیثیت سرالحقیقة در تو و جان او از حیثیت جنبۀ امکان.
حکم خذها لاتخف دادت خدا/تا به دستت اژدها گردد عصا
لاتخف: اشارت است به کریمۀ: خذها ولاتخف سنعیدها سیرتها الاولی. چون موسی(ع) عصا زا انداخت و اژدها شد، موسی(ع) ترسید: فاوجس فی نفسه خیفة موسی.
حق تعالی فرمود: بگیر آن را که برمی گردانیم آن را به هیئت اول آن.
دوزخی افروخت در دم وی فسون/ای دم تو از دم دریا فزون
دوزخی افروخت: یعنی دوزخ را دمید دم تو بر آن افسون، و بر تو و بر آن که از صقع تست، بَرد و سلام شد.
بحر مکارست بنموده کفی/دوزخ است از مکر بنموده تفی
بحر مکارست: یعنی نفس اماره.
همچنانکه لشکر انبوه بود/مر پیمبر را به چشم اندک نمود
اندک نمود: اشارت است به آیۀ: و اذ یریکموهم اذ التقیتم فی اعینکم قلیلا، یعنی: وقتی که ملاقات کردید در حین جنگ، می نمود ایشان را در چشم شما اندک.
آنکه حق پشتش نباشد از ظفر/وای اگر گربه اش نماید شیر نر
شیر نر: تمثیل برای آدم کامل است، یعنی شیر چون گربه نماید، چنان که در بیت شیر نر چون گربه فرمود. و در جای دیگر همانند این تمثیل، جنابش فرموده است:
گر به جان عطسۀ شیر الست/شیر بلرزد چو کند گربه مو
پس گربه از عطسۀ شیر حاصل شده، که جان آدمی از تجلی عقل کل است، و چون بنالد عقل کل متاثر شود و اجابت کند.
می نماید تا به کعب این آب جو/صد چو عاج بن عنق شد غرق او
کعب: برآمدگی پشت پا، وامسحوا بروسکم و ارجلکم الی الکعبین
عاج بن عنق: فرزند«نوه» حضرت آدم(ع)، که حضرت موسی(ع) او را به هلاکت رساند، عصای خود را بر کعب (قوزک) پای او زد. (به تفاسیر مراجعه کنید)
می‌نماید موج خونش تل مشک/می‌نماید قعر دریا خاک خشک
خونش تل مشک: چون مشک از خون آهوست. جمع خون و مشک از ملایمات است.
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان/تیز می‌گردی بده آخر زمان
فتنۀ آخر زمان: فیض خداوند انقطاع ندارد. پس آخر زمان آخرهاست. فتنۀ آخر زمان، هر کس مرگ و مقدمات مرگ است. و از آخر زمان هر دولت حقه، فتور آداب آن است.
وجه دیگر، آن که به حسب سلسلۀ طویله گرفته شود، و فتنۀ آن صور برازخ اعمال و ملکات است. اگر چه صور ملکات حمیده باشد، که تعلق به آن ها تعطل در برزخیات شمرده شده است. و در مصرع دویم «امان» بهتر است.
آدمی داند که خانه حادث است/عنکبوتی نه که در وی عابث است
آدمی داند: لطیفۀ مجرده دارد، که محیط است به عالم صورت.
اختران پرتو مشکوة دل انور ما/دل ما مظهر کل کل همگی مظهر ما
نه همین اهل زمین را همه باب اللهیم/نه فلک در دورانند به دور سر ما
و:
بازی بازوی نصریم نه چون نسر به چرخ/دو جهان بیضه و فرخی است به زیر پر ما
ور بداند کرم از ماهیتش/عقل باشد کرم باشد صورتش
از ماهیتش: یعنی آن کرم به ذاتش و معنیش عقل باشد.
عقل خود را می‌ نماید رنگها/چون پری دورست از آن فرسنگها
می نماید رنگ ها: یعنی عقل آدمی در مقام نازل مثالی و خیالی، متشکل می شود به اشکال مختلفه که اظلال ویند. چنان که جن متشکل می شود به اشکال مختلفه. ولی عقل به اعتبار مقام ذات و باطن ذاتش دور است، حضرت پیامبر(ص) می فرماید: لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و نبی مرسل، یعنی: مرا با خداوند وقتی است که در آن وقت هیچ ملک مقرب و هیچ پیغمبر مرسل نمی گنجد.
حدیث شریف قدسی: لا تسعنی ارضی و سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن، یعنی: دل محل ظهور تجلیات انوار الهی است.
و در آخر:
آزمودم عقل دور اندیش را/بعد ازین دیوانه سازم خویش را
پوزش از اطناب و پریشان گویی
بمنه و کرمه

کانال رسمی گنجور در تلگرام