گنجور

بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم
 

اژدهایی خرس را در می‌کشید

شیر مردی رفت و فریادش رسید

شیر مردانند در عالم مدد

آن زمان کافغان مظلومان رسد

بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند

آن طرف چون رحمت حق می‌دوند

آن ستونهای خللهای جهان

آن طبیبان مرضهای نهان

محض مهر و داوری و رحمتند

همچو حق بی علت و بی رشوتند

این چه یاری می‌کنی یبکارگیش

گوید از بهر غم و بیچارگیش

مهربانی شد شکار شیرمرد

در جهان دارو نجوید غیر درد

هر کجا دردی دوا آنجا رود

هر کجا پستیست آب آنجا دود

آب رحمت بایدت رو پست شو

وانگهان خور خمر رحمت مست شو

رحمت اندر رحمت آمد تا به سر

بر یکی رحمت فرو مای ای پسر

چرخ را در زیر پا آر ای شجاع

بشنو از فوق فلک بانگ سماع

پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش

تا به گوشت آید از گردون خروش

پاک کن دو چشم را از موی عیب

تا ببینی باغ و سروستان غیب

دفع کن از مغز و از بینی زکام

تا که ریح الله در آید در مشام

هیچ مگذار از تب و صفرا اثر

تا بیابی از جهان طعم شکر

داروی مردی کن و عنین مپوی

تا برون آیند صد گون خوب‌روی

کندهٔ تن را ز پای جان بکن

تا کند جولان به گردت انجمن

غل بخل از دست و گردن دور کن

بخت نو در یاب در چرخ کهن

ور نمی‌توانی به کعبهٔ لطف پر

عرضه کن بیچارگی بر چاره‌گر

زاری و گریه قوی سرمایه‌ایست

رحمت کلی قوی‌تر دایه‌ایست

دایه و مادر بهانه‌جو بود

تا که کی آن طفل او گریان شود

طفل حاجات شما را آفرید

تا بنالید و شود شیرش پدید

گفت ادعوا الله بی زاری مباش

تا بجوشد شیرهای مهرهاش

هوی هوی باد و شیرافشان ابر

در غم ما اند یک ساعت تو صبر

فی السماء رزقکم بشنیده‌ای

اندرین پستی چه بر چفسیده‌ای

ترس و نومیدیت دان آواز غول

می‌کشد گوش تو تا قعر سفول

هر ندایی که ترا بالا کشید

آن ندا می‌دان که از بالا رسید

هر ندایی که ترا حرص آورد

بانگ گرگی دان که او مردم درد

این بلندی نیست از روی مکان

این بلندیهاست سوی عقل و جان

هر سبب بالاتر آمد از اثر

سنگ و آهن فایق آمد بر شرر

آن فلانی فوق آن سرکش نشست

گرچه در صورت به پهلویش نشست

فوقی آنجاست از روی شرف

جای دور از صدر باشد مستخف

سنگ و آهن زین جهت که سابق است

در عمل فوقی این دو لایق است

وآن شرر از روی مقصودی خویش

ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش

سنگ و آهن اول و پایان شرر

لیک این هر دو تنند و جان شرر

در زمان شاخ از ثمر سابق‌ترست

در هنر از شاخ او فایق‌ترست

چونک مقصود از شجر آمد ثمر

پس ثمر اول بود و آخر شجر

خرس چون فریاد کرد از اژدها

شیرمردی کرد از چنگش جدا

حیلت و مردی به هم دادند پشت

اژدها را او بدین قوت بکشت

اژدها را هست قوت حیله نیست

نیز فوق حیلهٔ تو حیله‌ایست

حیلهٔ خود را چو دیدی باز رو

کز کجا آمد سوی آغاز رو

هر چه در پستیست آمد از علا

چشم را سوی بلندی نه هلا

روشنی بخشد نظر اندر علی

گرچه اول خیرگی آرد بلی

چشم را در روشنایی خوی کن

گر نه خفاشی نظر آن سوی کن

عاقبت‌بینی نشان نور تست

شهوت حالی حقیقت گور تست

عاقبت‌بینی که صد بازی بدید

مثل آن نبود که یک بازی شنید

زان یکی بازی چنان مغرور شد

کز تکبر ز اوستادان دور شد

سامری‌وار آن هنر در خود چو دید

او ز موسی از تکبر سر کشید

او ز موسی آن هنر آموخته

وز معلم چشم را بر دوخته

لاجرم موسی دگر بازی نمود

تا که آن بازی و جانش را ربود

ای بسا دانش که اندر سر دود

تا شود سرور بدان خود سر رود

سر نخواهی که رود تو پای باش

در پناه قطب صاحب‌رای باش

گرچه شاهی خویش فوق او مبین

گرچه شهدی جز نبات او مچین

فکر تو نقش است و فکر اوست جان

نقد تو قلبست و نقد اوست کان

او توی خود را بجو در اوی او

کو و کو گو فاخته شو سوی او

ور نخواهی خدمت ابناء جنس

در دهان اژدهایی همچو خرس

بوک استادی رهاند مر ترا

وز خطر بیرون کشاند مر ترا

زاریی می‌کن چو زورت نیست هین

چونک کوری سر مکش از راه‌بین

تو کم از خرسی نمی‌نالی ز درد

خرس رست از درد چون فریاد کرد

ای خدا این سنگ دل را موم کن

ناله‌اش را تو خوش و مرحوم کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

خرس لغت گیرایی است در فارسی خرس است به کردی ورچ یعنی خرس و به لری هورچ یعنی درشت اندام و به انگلیسی هورس یعنی اسب ( که اندامی درشت دارد ) و به فرانسه اورس یا اوغس یعنی خرس گویا همه با هم در پیوند باشند ولی بیگمان نیستم

امین کیخا نوشته:

صاحب رای می شود رایور یا دیده ور اما اندیشه ور یعنی اندیشنده و بینشور یعنی عارف .

امین کیخا نوشته:

از نال تلخنال را داریم که بسی تلخ است

امین کیخا نوشته:

راه بین هنوز در کردی نام پسران می گزارند و ریبین می خوانند .

منصور پویان نوشته:

در این داستان، اژدهائی خرسی را در دهانش می بلعد و مرد ِدلاوری در بزنگاه ِحول و هراس؛ آن خرس را از دهان اژدها می رهاند و سپس اژدها را مَـرد می کشد
مولانا در این حکایت، بشارت می دهد که فائق آمدن بر دشمن ِبیرونی امری ساده است؛ چرا که اژدها را قوت حیله فراهم نیست؛ منتها فوق حیلهٔ عوامل ِخارجی؛ همانا حیله‌ء نـَـفس توست که بصیرت بدان امری ست معرفت-جویانه که تجهیز به آن؛ مستلزم انفصال از مَـنـیـَـت است. هوشیاری نسبت به نفس، آنچنان که حیلت آن بدیدی کز کجا
پدید همی آید؛ سوی بیداری آنگاه روشنی گیرد انظار ِتو. چشم را به روشنایی حضور عادت ده تا عاقبت‌بینی خصلت دیدهء معرفت-بین ِتو شود و تکبر ز جان و جهان ِتو دور گردد

سالار فرحزادی نوشته:

فکر تو نقش است و فکر اوست جان/ نقد تو قلبست و نقد اوست کان
او توی خود را بجو در اوی او/ کو و کو گو فاخته شو سوی او
فکر ما نقش است و تصویرهایی که در ذهن ماست، فکر انسان را تشکیل میدهد ولی فکر حق تعالی (روح، روان، زندگى، حیات، عمر، هستی) یعنی جان آدمهاست. داشته های ما در این دنیا فقط قلب یا دل ماست یعنی آگاهی که آن نورعقل میباشد و بجز آگاهی خود ما مالک هیچ چیزدیگرنیستیم حتی بدن خود، چون هر لحظه ممکن است آنرا از دست بدهیم، ولی آگاهی همیشه همراه ما خواهد بود حتی بعد از مرگ. آگاهی یعنی انسان. و خداوند این آگاهی را به ما بخشید تا از طریق پرتو نور آن به او برسیم. آگاهی در دل ماست جستجو کردن از درون دل خود ما را به او میرساند. جستجوگر بودن سرنوشت انسانهاست.

کانال رسمی گنجور در تلگرام