گنجور

بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

گفت پیغامبر که نفحتهای حق

اندرین ایام می‌آرد سبق

گوش و هش دارید این اوقات را

در ربایید این چنین نفحات را

نفحه آمد مر شما را دید و رفت

هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت

نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش

تا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش

جان آتش یافت زو آتش کشی

جان مرده یافت از وی جنبشی

جان ناری یافت از وی انطفا

مرده پوشید از بقای او قبا

تازگی و جنبش طوبیست این

همچو جنبشهای حیوان نیست این

گر در افتد در زمین و آسمان

زهره‌هاشان آب گردد در زمان

خود ز بیم این دم بی‌منتها

باز خوان فابین ان یحملنها

ورنه خود اشفقن منها چون بدی

گرنه از بیمش دل که خون شدی

دوش دیگر لون این می‌داد دست

لقمهٔ چندی درآمد ره ببست

بهر لقمه گشته لقمانی گرو

وقت لقمانست ای لقمه برو

از هوای لقمهٔ این خارخار

از کف لقمان همی جویید خار

در کف او خار و سایه‌ش نیز نیست

لیکتان از حرص آن تمییز نیست

خار دان آن را که خرما دیده‌ای

زانک بس نان کور و بس نادیده‌ای

جان لقمان که گلستان خداست

پای جانش خستهٔ خاری چراست

اشتر آمد این وجود خارخوار

مصطفی‌زادی برین اشتر سوار

اشترا تنگ گلی بر پشت تست

کز نسیمش در تو صد گلزار رست

میل تو سوی مغیلانست و ریگ

تا چه گل چینی ز خار مردریگ

ای بگشته زین طلب از کو بکو

چند گویی کین گلستان کو و کو

پیش از آن کین خار پا بیرون کنی

چشم تاریکست جولان چون کنی

آدمی کو می‌نگنجد در جهان

در سر خاری همی گردد نهان

مصطفی آمد که سازد همدمی

کلمینی یا حمیرا کلمی

ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل

تا ز نعل تو شود این کوه لعل

این حمیرا لفظ تانیشست و جان

نام تانیثش نهند این تازیان

لیک از تانیث جان را باک نیست

روح را با مرد و زن اشراک نیست

از مؤنث وز مذکر برترست

این نی آن جانست کز خشک و ترست

این نه آن جانست کافزاید ز نان

یا گهی باشد چنین گاهی چنان

خوش کننده‌ست و خوش و عین خوشی

بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی

چون تو شیرین از شکر باشی بود

کان شکر گاهی ز تو غایب شود

چون شکر گردی ز تاثیر وفا

پس شکر کی از شکر باشد جدا

عاشق از خود چون غذا یابد رحیق

عقل آنجا گم شود گم ای رفیق

عقل جزوی عشق را منکر بود

گرچه بنماید که صاحب‌سر بود

زیرک و داناست اما نیست نیست

تا فرشته لا نشد آهرمنیست

او بقول و فعل یار ما بود

چون بحکم حال آیی لا بود

لا بود چون او نشد از هست نیست

چونک طوعا لا نشد کرها بسیست

جان کمالست و ندای او کمال

مصطفی گویان ارحنا یا بلال

ای بلال افراز بانگ سلسلت

زان دمی کاندر دمیدم در دلت

زان دمی کادم از آن مدهوش گشت

هوش اهل آسمان بیهوش گشت

مصطفی بی‌خویش شد زان خوب صوت

شد نمازش از شب تعریس فوت

سر از آن خواب مبارک بر نداشت

تا نماز صبحدم آمد بچاشت

در شب تعریس پیش آن عروس

یافت جان پاک ایشان دستبوس

عشق و جان هر دو نهانند و ستیر

گر عروسش خوانده‌ام عیبی مگیر

از ملولی یار خامش کردمی

گر همو مهلت بدادی یکدمی

لیک می‌گوید بگو هین عیب نیست

جز تقاضای قضای غیب نیست

عیب باشد کو نبیند جز که عیب

عیب کی بیند روان پاک غیب

عیب شد نسبت به مخلوق جهول

نی به نسبت با خداوند قبول

کفر هم نسبت به خالق حکمتست

چون به ما نسبت کنی کفر آفتست

ور یکی عیبی بود با صد حیات

بر مثال چوب باشد در نبات

در ترازو هر دو را یکسان کشند

زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند

پس بزرگان این نگفتند از گزاف

جسم پاکان عین جان افتاد صاف

گفتشان و نفسشان و نقششان

جمله جان مطلق آمد بی نشان

جان دشمن‌دارشان جسمست صرف

چون زیاد از نرد او اسمست صرف

آن به خاک اندر شد و کل خاک شد

وین نمک اندر شد و کل پاک شد

آن نمک کز وی محمد املحست

زان حدیث با نمک او افصحست

این نمک باقیست از میراث او

با توند آن وارثان او بجو

پیش تو شسته ترا خود پیش کو

پیش هستت جان پیش‌اندیش کو

گر تو خود را پیش و پس داری گمان

بستهٔ جسمی و محرومی ز جان

زیر و بالا پیش و پس وصف تنست

بی‌جهتها ذات جان روشنست

برگشا از نور پاک شه نظر

تا نپنداری تو چون کوته‌نظر

که همینی در غم و شادی و بس

ای عدم کو مر عدم را پیش و پس

روز بارانست می‌رو تا به شب

نه ازین باران از آن باران رب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید عباس جعفری نوشته:

مصرع اول بیت۲۴
ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل

پاسخ: با تشکر از شما، «ای حمیرا آتش اندر نه تو نعل» با روایت پیشنهادی شما جایگزین شد.

طوطی شکر خا نوشته:

بیت ۲۵ : این حمیرا لفظ تانیشست و جان
نام تانیثش نهند این تازیان

بدینصورت اصلاح شود :

این حمیرا لفظ تأنیث است و جان
نام تأنیث اَش تهند این تازیان

شکوه نوشته:

هش هم به معنی ساکت و خموش آمده و هم هوش ولی امیغش با گوش به معنی حواس به کار میرود هوش به معنی خرد و جان هم هست و همینطور به زبان پهلوی هلاک

شکوه نوشته:

انطفا خاموشی است و فرو نشستگی و فروکش کردن

رضا نوشته:

گفت پیغمبر که نفحت های حق ….
ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوالها
ای مردم بدانید که پروردگار شما در طول زندگیتان نسیم‌های رحمت و هدایت خاصه خود را به وزش در می آورد، هوشیار باشید و خود را در معرض این نسیم ها و نفحات الهی قرار دهید تا از آن بهره مند شوید.

آرش تبرستانی نوشته:

عقل جزوی عشق را منکر بود
گرچه بنماید که صاحب‌سر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست
تا فرشته لا نشد آهرمنیست
او بقول و فعل یار ما بود
چون بحکم حال آیی لا بود
هوش مادی با اینکه در نظر بلندمرتبه می آید منکر عالم معناست بافراست است اما از منیت خالی نشده و همین دلیل نابینایی آن است چون حتی اگر فرشته هم از نفس نگذرد شیطانی است با اینکه در کارهای روزمره هوش مادی بسیار به کار می آید ولی غافل نشو که در عالم حال هیچ است

مهدی کاظمی نوشته:

پیامبر میگفت دم بدم درین روزها رایحه و الطاف خوش الهی بیشتر میرسد بگوش و هوشیار باشید اگر طالب فیض ربانی هستید درکمین باشید که این باد خوش وزید و به هرکس که خواست جان بخشید و رفت ولی باز هم نفحه دیگری وزیدن گرفت مراقب باش ازین یکی درغفلت نباشی ای بزرگوار …..مولانا درمان سوختن جانهامان را در اتش حرص و شهوت رو با رایحه و لطف دوست میدونه و همینطور هم درمان مردگی و افسردگی هامان رو با زندگی یافتن ازین بوی خوش میدونه

گفت پیغامبر که نفحتهای حق
اندرین ایام می‌آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت
نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش
تا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش
جان آتش یافت زو آتش کشی
جان مرده یافت از وی جنبشی
جان ناری یافت از وی انطفا
مرده پوشید از بقای او قبا

این جنب و جوش در جانها از پاکیزگی حضور حضرت است و مثل جنبیدنهای عالم حیوانی نیست( معنی دیگر اینکه زنده شدن به حضرت مانند رویش درخت طوبی در بهشت جان ماست) ..این جنبش اگر بر زمین و اسمان نازل شود در یک زمان ازترس زهره هاشون آب میشود برهمین اساس از قبول این امانت الهی سرباز زدند ..اشاره است به ایه ای بدین مضمون ::«اِنّا عَرَضنا الاَمانَةَ علی السَّمواتِ و الارْضِ و الجبالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها وَ اَشْفَقْنَ مِنها وَ حَمَلَها الاِنسانُ اِنَّهُ کانَ ظلُوما جَهولاً؛ بی گمان، ما امانت (تکلیف) را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم، اما آن ها از برداشتن آن سر باز زدند و از آن ترسیدند و انسانْ آن را به دوش کشید، راستی که او بسیار بیداد پیشه و نادان است.»
اگر اینطور نیست پس چرا در ادامه ایه از ترسیدن کوها دلخون شدن اسمانها صحبت بمیان اورده شده …

تازگی و جنبش طوبیست این
همچو جنبشهای حیوان نیست این
گر در افتد در زمین و آسمان
زهره‌هاشان آب گردد در زمان
خود ز بیم این دم بی‌منتها
باز خوان فابین ان یحملنها
ورنه خود اشفقن منها چون بدی
گرنه از بیمش دل که خون شدی

مولانا در بیت بعدی میفرماید دیشب این احوالات برای ما روشن میشد که مانعی برای آن پیش امد و اون مانع رو به خوردن چند لقمه تشبیه میکنه حالا این غذا چه بوده که راه دریافت های الهی رو بسته بود رو در ابیات بعد میفرماید که این اضطراب و خارخار درجان ما از برای لقمه هاییست که روزانه بدنبال ان میدویم میفرماید مراقب دست و پاهایتان باشید که برای بیرون کشیدن این خار وسوسه دچار مشکل میشوید چونکه خار ریز رو در دست پیدا کردن خیلی سخته و اشاره میکنه به آثار این حرص و طمع در روح و روان ادمی که مثل خاری پیدا کرده محل دقیقش سخته و انسان رو به انحراف میکشونه

دوش دیگر لون این می‌داد دست
لقمهٔ چندی درآمد ره ببست
بهر لقمه گشته لقمانی گرو
وقت لقمانست ای لقمه برو
از هوای لقمهٔ این خارخار
از کف لقمان همی جویید خار
در کف او خار و سایه‌ش نیز نیست
لیکتان از حرص آن تمییز نیست

اون لقمه ای که گوارا به اصطلاح مولانا مانند خرما دیده ای خار بدون که تو بسی در اشتباه هستی و عشق لقمه و نان کورت کرده

خار دان آن را که خرما دیده‌ای
زانک بس نان کور و بس نادیده‌ای

پس جان یک انسان (لقمان) که جایگاه و گلستان خداست چرا باید زخمی خاری کوچک باشه یعنی باید حواسمون به لقمه های زندگیمون باشه تا خار زندگی در جان ما فرو نره …. این لقمه های رو میشه به حرص..طمع و لقمه های شهوت و هرچیزی که در طی روزمره گی هامون غذای نفسمون میشه تشبیه کرد ….مولانا در بیت بعد این وجود خاکی مارو به شتری مثال میزنه که بخوردن خار عادت کرده وسوار براین شتر و جان الهی ماست مولانا درینجا از مصطفی زاده بودن این جان الهی صحبت به میان میاره که یعنی برگزیده شدهء خداوندیست

جان لقمان که گلستان خداست
پای جانش خستهٔ خاری چراست
اشتر آمد این وجود خارخوار
مصطفی‌زادی برین اشتر سوار

ای شتر دسته گلی بزرگ و خوشبو بر پشت تو سواره که از رایحه اش و عطرش دردرون تو صدها گلزار و گلستان روییده میشه ولی میل تو سوی خار مغیلان و ریگ بیابان است و دریغا که نمیتونی گلی بچینی ازین خارستان …یعنی میل و گرایش این وجود خاکی ما سمت چیزهای بی ارزش و پوچه و توی اونها بدنبال خوشبختی میگردیم توی لذتهای آنی و زودگذر خودمون رو گم میکنیم مثل کسی میمونیم که دنبال خوشبختی ازین کوچه به کوچه دیگری میره و هی میپرسه که این گلستانی که میگن کجاست ؟میفرماید تا این خار رو از پا بیرون نکشیم چشم ما قادر بدیدن این گلستان نیست و الکی جولان میدیم

اشترا تنگ گُلی بر پشت تست
کز نسیمش در تو صد گلزار رست
میل تو سوی مغیلانست و ریگ
تا چه گل چینی ز خار مردریگ
ای بگشته زین طلب از کو بکو
چند گویی کین گلستان کو و کو
پیش از آن کین خار پا بیرون کنی
چشم تاریکست جولان چون کنی

ادمی که از بزرگی و مقام در جهانی نمیگنجد ببین چگونه بر سر خار خوردن دنیوی مشغول شده و در بازی این نفس و لذات جسمانی نهان گشته و مخفی شده ….. مولانا با اشاره به حدیثی که نشانگر توجه پیامبر اکرم ص به عایشه است (کلمینی یا حمیرا کلمی) و درخواست دل دادن عایشه(حمیرا) به اوست مبحث تازه ای رو باز میکنه که در زبان عربی مثل این کلمه :::حمیرا ::: جان و روح رو هم مونث خطاب میکنن و اینکه روح و جان ما عالی تر از مرد و زن بودن هست ازین موضوع هم باکی نداره و میدونه که بدین ترتیب معشوقه بیان میشه مولانا متذکر میشه که این جانی که ازش دم میزنه همان وجهه الهی ماست نه اون جانی که در طبیعت در سطوح و شعور پایینتر وجود داره و با خوردن جسمانی و حیوانی فربه تر میشه….

آدمی کو می‌نگنجد در جهان
در سر خاری همی گردد نهان
مصطفی آمد که سازد همدمی
کلمینی یا حمیرا کلمی
ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل
تا ز نعل تو شود این کوه لعل
این حمیرا لفظ تانیشست و جان
نام تانیثش نهند این تازیان
لیک از تانیث جان را باک نیست
روح را با مرد و زن اشراک نیست
از مؤنث وز مذکر برترست
این نی آن جانست کز خشک و ترست
این نه آن جانست کافزاید ز نان
یا گهی باشد چنین گاهی چنان

مهدی کاظمی نوشته:

[Forwarded from مهدی ( ͡ʘ ͜ʖ ͡ʘ) کاظمی]
این جان در تن و جسم خاکی ما علت اصلی شادمانی و سرخوشی ماست مولانا میفرماید بدون این خوشی نمیتونی خوش باشی و در ادامه از کلمه مرتشی به معنی رشوه گیر استفاده میکند که منظور این است که ادمیزادی برای هرکاری باید انعامی و رشوه ای بگیرد پس بنابراین پرداختن به جان و روح هم رشوه ای چون شادمانی و خوشی بهمراه دارد… برای مثال مولانا میفرماید وقتی کام تو از شکر خوردن شیرین شده باشد دیگر این شیرینی از تو جدا نیست وقتیکه ازین حلاوت روحانی برخوردار شدی و از سر وفاداری با این شیرینی خو گرفتی دیگه ازون جدا نیستی ….یکی از آثار مشهود در کسانیکه عشقی به حضرت حق دارند شادمانی و نشاط است

خوش کننده‌ست و خوش و عین خوشی
بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی
چون تو شیرین از شکر باشی بود
کان شکر گاهی ز تو غایب شود
چون شکر گردی ز تاثیر وفا
پس شکر کی از شکر باشد جدا

در ادامه مولانا از عاجز بودن عقل از ادراک این حالات روحانی و منشاء اون دم میزنه و میفرماید عاشق باید از شراب درون خودش تغذیه کنه و مست شه و درینجاست که عقل یکه و تنها گم میشه برای همین همیشه عالم عشق رو انکار میکنه و خودش رو صاحب اسرار نشون میده .. زیرک و دانا هست ولی به مقام نیستی نرسیده که بتونه بفهمه عشق یعنی چی فرشته هم اگر به مقام نیستی از منیّت نرسیده باشد اهریمن است مثل شیطان که منیت و خودبینی داشت عقل ماهم برای امرار معاش و گفتگو کردن مناسب است و یاری دهنده ماست ولی برای درک زندگی در لحظه حال باید از کار بیوفته و حیران بشه پس درینجا کاری ازش ساخته نیست

عاشق از خود چون غذا یابد رحیق
عقل آنجا گم شود گم ای رفیق
عقل جزوی عشق را منکر بود
گرچه بنماید که صاحب‌سر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست
تا فرشته لا نشد اهرمنیست
او بقول و فعل یار ما بود
چون بحکم حال آیی لا بود

عقل ناتوان است چونکه نمیخواد خودش رو فنا کنه وبرای اینکه مرگ اختیاری رو تجربه نکنه ستم ها و اجبار های بسیاری رو متحمل میشه ..مولانا میفرماید جان در حد کمال است و ندایی هم که سر میدهد نیز بهمین گونه در کمال است بهمین جهت حضرت مصطفی ص میگفت که ای بلال اذان بگو و اواز سربده …مولانا در تشبیهی زیبا محمد ص را به جانی کامل و بلال را ندای او خطاب میکنه
که به بلال میفرماید صدای اذانت رو بلند کن و دم بزن از همون دمی که خودم در درونت دمیدم
جان کمالست و ندای او کمال
مصطفی گویان ارحنا یا بلال
ای بلال افراز بانگ سلسلت
زان دمی کاندر دمیدم در دلت

مهدی کاظمی نوشته:

این جان در تن و جسم خاکی ما علت اصلی شادمانی و سرخوشی ماست مولانا میفرماید بدون این خوشی نمیتونی خوش باشی و در ادامه از کلمه مرتشی به معنی رشوه گیر استفاده میکند که منظور این است که ادمیزادی برای هرکاری باید انعامی و رشوه ای بگیرد پس بنابراین پرداختن به جان و روح هم رشوه ای چون شادمانی و خوشی بهمراه دارد… برای مثال مولانا میفرماید وقتی کام تو از شکر خوردن شیرین شده باشد دیگر این شیرینی از تو جدا نیست وقتیکه ازین حلاوت روحانی برخوردار شدی و از سر وفاداری با این شیرینی خو گرفتی دیگه ازون جدا نیستی ….یکی از آثار مشهود در کسانیکه عشقی به حضرت حق دارند شادمانی و نشاط است

خوش کننده‌ست و خوش و عین خوشی
بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی
چون تو شیرین از شکر باشی بود
کان شکر گاهی ز تو غایب شود
چون شکر گردی ز تاثیر وفا
پس شکر کی از شکر باشد جدا

در ادامه مولانا از عاجز بودن عقل از ادراک این حالات روحانی و منشاء اون دم میزنه و میفرماید عاشق باید از شراب درون خودش تغذیه کنه و مست شه و درینجاست که عقل یکه و تنها گم میشه برای همین همیشه عالم عشق رو انکار میکنه و خودش رو صاحب اسرار نشون میده .. زیرک و دانا هست ولی به مقام نیستی نرسیده که بتونه بفهمه عشق یعنی چی فرشته هم اگر به مقام نیستی از منیّت نرسیده باشد اهریمن است مثل شیطان که منیت و خودبینی داشت عقل ماهم برای امرار معاش و گفتگو کردن مناسب است و یاری دهنده ماست ولی برای درک زندگی در لحظه حال باید از کار بیوفته و حیران بشه پس درینجا کاری ازش ساخته نیست

عاشق از خود چون غذا یابد رحیق
عقل آنجا گم شود گم ای رفیق
عقل جزوی عشق را منکر بود
گرچه بنماید که صاحب‌سر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست
تا فرشته لا نشد اهرمنیست
او بقول و فعل یار ما بود
چون بحکم حال آیی لا بود

عقل ناتوان است چونکه نمیخواد خودش رو فنا کنه وبرای اینکه مرگ اختیاری رو تجربه نکنه ستم ها و اجبار های بسیاری رو متحمل میشه ..مولانا میفرماید جان در حد کمال است و ندایی هم که سر میدهد نیز بهمین گونه در کمال است بهمین جهت حضرت مصطفی ص میگفت که ای بلال اذان بگو و اواز سربده …مولانا در تشبیهی زیبا محمد ص را به جانی کامل و بلال را ندای او خطاب میکنه که به بلال میفرماید صدای اذانت رو بلند کن و دم بزن از همون دمی که خودم در درونت دمیدم

جان کمالست و ندای او کمال
مصطفی گویان ارحنا یا بلال
ای بلال افراز بانگ سلسلت
زان دمی کاندر دمیدم در دلت

ازون همون که دمی خداوند در حضرت ادم دمید و او مدهوش گشت و از تماشای این جان دادن به انسان اهل کبریا هم عقل و هوششون بیهوش شد پیامبر هم از صدای بلال مست و بیخویش میشد ….مولانا در ادامه اشاره به شب تعریس ((تعریس::فرود آمدن مسافر برای خواب))میکنه که نماز پیامبر و اصحابشون قضا شد و توی همون شب جانشان به دستبوس و دیدار آن عروس زیبا نائل شد مولانا توضیح میده که اگر عروس خواندمش خرده مگیر که که عشق و جان هردوشون پوشیده و پنهانند ….(عروس در آن زمان در کجاوه ای پوشیده شده به سمت خانه بخت میرفت)….و اگر اشتباه میگفتم یار خودش خاموشم میکرد اگرکه معتقد باشین که این یه دم و لحظه رو یار بما فرصت بودن داده است اما یار میگوید ادامه بده که این گونه سخنان جز خواست قضای الهی نیست

زان دمی کادم از آن مدهوش گشت
هوش اهل آسمان بیهوش گشت
مصطفی بی‌خویش شد زان خوب صوت
شد نمازش از شب تعریس فوت
سر از آن خواب مبارک بر نداشت
تا نماز صبحدم آمد بچاشت
در شب تعریس پیش آن عروس
یافت جان پاک ایشان دستبوس
عشق و جان هر دو نهانند و ستیر
گر عروسش خوانده‌ام عیبی مگیر
از ملولی یار خامش کردمی
گر همو مهلت بدادی یکدمی
لیک می‌گوید بگو هین عیب نیست
جز تقاضای قضای غیب نیست

زشت کسیه که که اینهارا زشت میبینه وگرنه واسه روان پاکان غیب بین هیچ زشتی درکار نیست مولانا در ادامه میفرماید اینها از نظر مردم نادان عیب داره وگرنه از نظر خداوند مقبول و پسندیده است همانطور که کفر ورزیدن هم از نگاه خالق حکمتی داره ولی وقتی نسبت به بنده باشه آفت و بلاست اگر هم عیبی باشه میان این همه خوبی مثل چوبی میمونه وسط شاخه نبات قرار گرفته که در ترازو هر دورا باهم وزن میکنند و میفروشند منظور اینست که در یک کار خیر که هزاران خوبی و ثواب در بر داره بودن اشکال به چشم نمیاد

عیب باشد کو نبیند جز که عیب
عیب کی بیند روان پاک غیب
عیب شد نسبت به مخلوق جهول
نی به نسبت با خداوند قبول
کفر هم نسبت به خالق حکمتست
چون به ما نسبت کنی کفر آفتست
ور یکی عیبی بود با صد حیات
بر مثال چوب باشد در نبات
در ترازو هر دو را یکسان کشند
زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند

مولانا با استدلال به این موضوع میفرماید پس این حرف بزرگان که گفتند جسم پاکان هم عین جانشان صاف و زلال است سخن گزافه ای نیست کلام و نقش و ذات این بزرگان و پاکان عین جانشان است و خرده گرفتن ازیشان جایز نیست و جان اوناییکه دشمنی میورزن با این پاکان برعکس است و عین جسم است مثل اینکه در بازی تخته نرد مهره های اضافه تر از نیاز باشد دیگر کارایی ندارد و صرفا فقط یک اسم بدون کارایی است (منظور از ادمهاییست که در جسم متعددند و ناکارامد )

پس بزرگان این نگفتند از گزاف
جسم پاکان عین جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان
جمله جان مطلق آمد بی نشان
جان دشمن‌دارشان جسمست صرف
چون زیاد از نرد او اسمست صرف

کانال رسمی گنجور در تلگرام