گنجور

بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

مرد گفتش کای امیرالمؤمنین

جان ز بالا چون در آمد در زمین

مرغ بی‌اندازه چون شد در قفس

گفت حق بر جان فسون خواند و قصص

بر عدمها کان ندارد چشم و گوش

چون فسون خواند همی آید به جوش

از فسون او عدمها زود زود

خوش معلق می‌زند سوی وجود

باز بر موجود افسونی چو خواند

زو دو اسپه در عدم موجود راند

گفت در گوش گل و خندانش کرد

گفت با سنگ و عقیق کانش کرد

گفت با جسم آیتی تا جان شد او

گفت با خورشید تا رخشان شد او

باز در گوشش دمد نکتهٔ مخوف

در رخ خورشید افتد صد کسوف

تا به گوش ابر آن گویا چه خواند

کو چو مشک از دیدهٔ خود اشک راند

تا به گوش خاک حق چه خوانده است

کو مراقب گشت و خامش مانده است

در تردد هر که او آشفته است

حق به گوش او معما گفته است

تا کند محبوسش اندر دو گمان

آن کنم آن گفت یا خود ضد آن

هم ز حق ترجیح یابد یک طرف

زان دو یک را برگزیند زان کنف

گر نخواهی در تردد هوش جان

کم فشار این پنبه اندر گوش جان

تا کنی فهم آن معماهاش را

تا کنی ادراک رمز و فاش را

پس محل وحی گردد گوش جان

وحی چه بود گفتنی از حس نهان

گوش جان و چشم جان جز این حس است

گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است

لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کرد

وانک عاشق نیست حبس جبر کرد

این معیت با حقست و جبر نیست

این تجلی مه است این ابر نیست

ور بود این جبر جبر عامه نیست

جبر آن امارهٔ خودکامه نیست

جبر را ایشان شناسند ای پسر

که خدا بگشادشان در دل بصر

غیب و آینده بریشان گشت فاش

ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش

اختیار و جبر ایشان دیگرست

قطره‌ها اندر صدفها گوهرست

هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ

در صدف آن در خردست و سترگ

طبع ناف آهوست آن قوم را

از برون خون و درونشان مشکها

تو مگو کین مایه بیرون خون بود

چون رود در ناف مشکی چون شود

تو مگو کین مس برون بد محتقر

در دل اکسیر چون گیرد گهر

اختیار و جبر در تو بد خیال

چون دریشان رفت شد نور جلال

نان چو در سفره‌ست باشد آن جماد

در تن مردم شود او روح شاد

در دل سفره نگردد مستحیل

مستحیلش جان کند از سلسبیل

قوت جانست این ای راست‌خوان

تا چه باشد قوت آن جان جان

گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان

می‌شکافد کوه را با بحر و کان

زور جان کوه کن شق حجر

زور جان جان در انشق القمر

گر گشاید دل سر انبان راز

جان به سوی عرش سازد ترک‌تاز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا افراسیابی نوشته:

مولوی تمام اجرشو با این اشعارش نابود کرده

ناصر نوشته:

آقا علیرضا افسوس بر شما اگه از علی رض عنه بگن میگین عجب آدم خوبی بود ولی از اصحاب رسول الله بگه میگین آدم بدی بود چه برسر شما آوردن…

ناشناس نوشته:

وندر حق فرهنگ هنر پرور ایران اکرام عمر دیدم و اکرام شما نه

آدم نوشته:

سلام
آقای علیرضا شما شعر را بخوان به جای تعصب و کور بودن
اجر ایشان و هر کس دیگر هم به الله تعالی ربط پیدا میکند نه شما
به جای پرداختن به حاشیه سعی کن شما اجر و پاداش ببرید ولی اجر و پاداش با دشمنی و تهمت به مولانا و … به دست نمی آید
شما هم سعی کنید خوب باشید

تفکر با خدا نه تفکر با نفس خود نوشته:

آقا ناصر آقا یوسف ناشناس و اقای آدم تورو خدا شما دیگه حرف از خوب بودن و خوب باش و ….نزن دیگه بابا
خوب میدونید خوب کیه و چیه ،بد چیه و کیه
آخر بجای ایراد گرفتن از ما یک عیب از آقا امیرالمومنین علی بیارید
من نمیگم ما خوبیم .هرکی بگه عجب و غرور داره
ما میگیم این علی (ع ) خوب و بی هیچ عیبه و ما دنبالشیم
شما ها خیلی به خودتان مطمئنید که فکر میکنید راست و درستید البته دریغ از ۶۰ ثانیه فکر کردن راجع ب این موضوع با فکر این که قرار نیست سر خودم کلاه بزارم و با این دید فکر کنم .اینم دلیلش که اعتقادادتون یعنی استغفرالله استغفرالله پیغمبر از شما کمتر حالیش بوده که برای احکام جزئی مانند خلاء احکام داشت ولی سر موضوع جانشینی یکهو همه چیز رو ول کرد و به رحمت ایزدی پیوست برا خودش جانشین انتخاب نکرد.آخه کسی که دختر پیغمبر رو سیلی میزنه ،آدم عاقل دینش رو که دلیل وجودیتشه تا برسه به خدا از اون میگیره یا خودش با عقل ناقص خودش حساب کتاب میکنه یا نه میده دست کسی که خود رسول خدا معرفی اش می کنه و بقیه هم بهش شهادت میدن.
دختر رسول خدایی که پیغمبر میگه فداها ابوها.

تک نوشته:

دلم براتون میسوزد آخر شما ها استوره ای مثل ما ندارید برای رسیدن به خدا
از عمری که برا قضاوت‌ها گیر میکرد و پیش مولا علی میرفت چی خجالتی تر
واقعا چرا یک روز یک ساعت یک دقیقه بابا بین خودتون و خداتون فقط نه نفس رذیله آدمی تون فکر نمیکنید .چرا فکر نمیکنید .بابا اهل آخرتم نباشه آز نظر عقلی باز باید دنباله رو راه همین ادما بود
شما پیغمبر رو خوب نشناختید که دنبال کسی رو که حسین رو شهید کرده راه افتادید و از این طرف هم جالب باز تو محرم هم حسین حسین میکنید و سینه میزنید.ایولا بابا

مینا نوشته:

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این ره که تو میروی به ترکستان است
این دلسوزی ها راه به جایی نمی برد
همه ی تاریخ باهم جنگیدید جز فلاکت ندیدید
مدتی هم باهم باشید شاید راه به جایی ببرید
علی و عمر باهم دوستی داشتند و هردو از عشره ی مبشره ولی تفرقه را شما میاندازید
بد گویی از هر کدام ، توهین مستقیم به پیامبر است

Hamishe bidar نوشته:

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این

مهدی کاظمی نوشته:

مرد گفتش کای امیرالمؤمنین
جان ز بالا چون در آمد در زمین

ان فرستاده قیصر روم از عمر پرسید که جان چگونه از عالم بالا به زمین امد

مرغ بی‌اندازه چون شد در قفس
گفت حق بر جان فسون خواند و قصص

پرسید که این پرنده بیحد و بزرگ چگونه در قفس تن گرفتار امد و درجواب شنید که حضرت حق برای جانها و بر انان افسونها و حکایتها خواند تاوی را به عالم مادی دراورد

بر عدمها کان ندارد چشم و گوش
چون فسون خواند همی آید به جوش

اگر خداوند متعال بر عدم ها و نبودنها که بخودی خود چشم و گوشی ندارند افسون بخواند و بخواهد که هست شوند انان همگی بجوش و خروش میافتند

از فسون او عدمها زود زود
خوش معلق می‌زند سوی وجود

از افسون و خواست او نبودنها جامه بودن میپوشند و سرازیر میشوند سوی عالم وجود و از خداوند وجود میابند

باز بر موجود افسونی چو خواند
زو دو اسپه در عدم موجود راند

وبازهم اگر خداوند ما افسون و معجزه ای بخواند و بکند جانها و پدید امدگان سریعا به عدم شتابند

گفت در گوش گل و خندانش کرد
گفت با سنگ و عقیق کانش کرد

خداوند ما درگوش گل رازی از زیبایی گفت و گل خندید …..به سنگ هم چیزی از ارزشش گفت او را گرانبها در دل معدنش ساخت

گفت با جسم آیتی تا جان شد او
گفت با خورشید تا رخشان شد او

با جسم بیجان ایتی خواند تا او جاندار شد و با خورشید هم از درخشندگی دم زد تا او نور گرفت و خواست او بود که وجود بوجود امد

باز در گوشش دمد نکتهٔ مخوف
در رخ خورشید افتد صد کسوف

وبازهم این حضرت حق است که حیرت های افرینش را مثل کسوف در خورشید را ایجاد میکند یا کرده است که البته میکند بهتر است چون زمان برای عمل او و خود او معنی گذشته ندارد ئس فعل جاری میکند برای درک ما بهتر است و زمان حال را برای توصیف میکند

مهدی کاظمی نوشته:

تا به گوش ابر آن گویا چه خواند
کو چو مشک از دیدهٔ خود اشک راند

ودر در گوش ابر چه افسونی خواند که اشک از ابر مثل مشک ابی سرازیر شد

تا به گوش خاک حق چه خوانده است
کو مراقب گشت و خامش مانده است

حضرت حق در گوش خاک مگر چه خوانده است که خاک در سکوت و خاموشی و در سکون و ارامش مشغول مراقبه(مراقبت) شده است

در تردد هر که او آشفته است
حق به گوش او معما گفته است

هرکسی که دچار تردید است و ازین دوگانگی در اشفتگیست و بدنبال حقیقت میگردد …. این جستجو را هم حق در دل او قرار داده است و با او معما گفته است

تا کند محبوسش اندر دو گمان
آن کنم آن گفت یا خود ضد آن

تا گیر کنند انانکه بین گمان و شک و یقین هستند و با عقل خود میسنجند دنیارا و در کشمکش اند که سخن حق را گوش کنند یا برعکس ان رفتار کنند

هم ز حق ترجیح یابد یک طرف
زان دو یک را برگزیند زان کنف

و بازهم خواست خداونداست که بکدام طرف متمایل شویم و ازین دو یکی را بر گزینیم یا سر سپرده شویم و قبول کنیم و یا در چون و چرا غرق یشیم و گرفتار در دام منطق…

گر نخواهی در تردد هوش جان
کم فشار این پنبه اندر گوش جان

اگه نمیخوای تو این دو گانگی و تردید بمونه وجودت و جانت اگاه بشه کمتر فشار بده پنبه های خودسری و خیره سری را در گوش جان خودت تا حقیقت را دریابی

تا کنی فهم آن معماهاش را
تا کنی ادراک رمز و فاش را

تا اینکه بتونی اون معما ها رو حل کنی و به ادراک حقیقت دست پیدا کنی و انچه که بدنبالش هستی و در پرده ابهام قرار داره برات اشکار بشه

پس محل وحی گردد گوش جان
وحی چه بود گفتنی از حس نهان

پس گوش جانت قابلیت اگاهی از حقیقت را پیدا میکند و محل سماع حق میشود و اما وحی یعنی چی ؟ ادراک حواس پنهان ونتیجه دقت در درون و توجه به ذات غنی و مکاشفه در ان وجه فرشته خویی مان …. وشنیدن پیغام سروش در گوش جان یعنی الهاماتی بردل …

گوش جان و چشم جان جز این حس است
گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است

گوش جان و چشم جان ورای حس ظاهری است و برتر ازین گوش عقل و درگیر تردید بودنهای ناچیز است

مهدی کاظمی نوشته:

لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کرد
وانک عاشق نیست حبس جبر کرد

اینکه از اجبار بودن حرف زدم عشق را بی تاب و بیقرار برای فرود امدن در دل عاشق کرد و اونیکه هم از عشق بی بهره افتاد و دوری کرد ازین عشق عالم گیر برای اینه که تن به این جبر نداد جبری که از عظمت معشوق تمام ذرات عالم ناگزیر عاشقی میکنند را حبس کرد و به ندای درونش پشت کرد

این معیت با حقست و جبر نیست
این تجلی مه است این ابر نیست

این همراهی با حق هست و رقصیدن با عالم و عاشق و مبهوت معشوق بودن است و اجباری نیست این درخشش ماه است و ابر نیست … بازدارنده نیست و هدایتگر برای عاشقیست

ور بود این جبر جبر عامه نیست
جبر آن امارهٔ خودکامه نیست

اگه هم جبر هست ان معنی اجباری بودن همه چیز نیست که بر طبق هوای نفس خیلی کارها را بکنی بلکه بر عکس بواسطه شایستگی عشق است که این جبر بوجود امده است و رهبر شده است

جبر را ایشان شناسند ای پسر
که خدا بگشادشان در دل بصر

معنی جباری را کسانی میفهمند که دل به او دادند و به عشق جاری در هستی سر سپردند و از اینچنین موجی زیبا و عظیم در عالم روی برنگرداندند

غیب و آینده بریشان گشت فاش
ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش

دیگه اسیر زمان نیستند و حقیقت را میبینند و حرف گذشته برایشان بی معنیست و در حال زنده گی میکنند

اختیار و جبر ایشان دیگرست
قطره‌ها اندر صدفها گوهرست

در نزد عاشقان جبر و اختیار معنی متفاوتی دارد و انان این جبر را از عشق میبینند و ان را میستایند و اختیار خود بدست جبر میدهند همان طوری که قطره وقتی در صدف باشه و در جای مناسب باشه به گوهر تبدیل میشه … اگه انسان هم ازین بینش عشق بهرمند بشه مانند همون گوهر میشه از درک این حقیقت

هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ
در صدف آن در خردست و سترگ

هرکسی درین دایره جبر هست در درون صدف هست و بیرون ازین حلقه غافلانند و بیخبرانند

طبع ناف آهوست آن قوم را
از برون خون و درونشان مشکها

تن به عشق دادگان (عاشقان)از سرشتی خوش مانند ناف اهو برخوردارند و تشبیهه بیرون ماندگان چون خون بریده شده ناف اهو و تن به جبر عشق دادگان دست یافتگان به مشکند سرخوش و سر مست ازین بوی خوش

۹۲۱۶۵۵۷۴۷۱

مهدی کاظمی نوشته:

تو مگو کین مایه بیرون خون بود
چون رود در ناف مشکی چون شود

تو نگو که این مایع بیرونی خون هست ببین همین خون وقتی در ناف قرار میگیریه تبدیل به مشک خوشبو میشه ….. با این جریان جاری در جهان هرکسی همراه شد و داخل شد مانند مشک میشود از عشق ….. و اگر ازین عشق و ازین معبود دریغ باشد مانند خون اهو میشود

تو مگو کین مس برون بد محتقر
در دل اکسیر چون گیرد گهر

تونگو که این فلز مس حقیر و بی ارزش هست … ببین وقتیکه با اکسیری در میامیزد چه گوهر با ارزشی میشود

اختیار و جبر در تو بد خیال
چون دریشان رفت شد نور جلال

معنی جبر و اختیار برای تو یک مبحث فلسفی در فکرت است ولی وقتی به چشم نیکو در این جبر مینگری باعث تجلی نور حق و حقیقت و عشق به حق میشه

نان چو در سفره‌ست باشد آن جماد
در تن مردم شود او روح شاد

نان سر سفره یه تیکه جامد بیشتر نیست ولی وقتی خورده شود و مورد استفاده صحیح قرار گیرد ازو انرژی میگیریمو و روحمون شاد میشه

در دل سفره نگردد مستحیل
مستحیلش جان کند از سلسبیل

تو سفره این نان اتفاقی براش نمیفته و از حالت خودش خارج نمیشه (مستحیل) …. این تبدیل شدن رو جان انجام میده و اون نان گوارا میشه.. … یعنی باید در موقعیت درست قرار بگیریم تا بهره وری درستی پیدا کنیم و حقیقت رو در یابییم و مثل نان در مقابل خورده شدن مقاومت نکنیم … خیلی مهمه اینکه ما فقط باید مقاومت نکنیم و به این نیروی عظیم عشق تن بدیم و بدنبال اون به جستجو نپردازیم که دور میشیم زیراکه عشق همه جا جاریست و ما باید بدنبالش نگردیم و مقاومت نکنیم وقتی همه ذرات عالم میل به معشوق دارند و رقص کنان حضور اورا درک میکنند

قوت جانست این ای راست‌خوان
تا چه باشد قوت آن جان جان

ای کسی که درست میخونی این مطلب رو این عشق …این جبر همه جا حاکم و این درک حضور او و این دلدادگی به او و ذات لایزالش برای جان ما غذا است و مستی ….. تا برای خود این مستی و یگانگی چه باشد قدرت و غذا و…..

گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان
می‌شکافد کوه را با بحر و کان

این انسان با قدرت عقل و نیروی جانش کوه را میشکافد و معادن و دریا ها را به تصرف در میاره

زور جان کوه کن شق حجر
زور جان جان در انشق القمر

قدرت جان انسان کوه را میشکند و سنگ را دوتا میکند و قدرت جان جان ماه را میشکافد و چه تشبیهه زیباییست …….

گر گشاید دل سر انبان راز
جان به سوی عرش سازد ترک‌تاز

اگر اسرار از دل وباطن برای این جان ما بیرون بریزه و اشکار بشه … جان بسوی عالم بالا میتازه و به عرش میره … بسکه حقیقت انسان نورانی و والاست …..

پارسا نوشته:

جواب تو و امثال تورو آدم با شعری از عطار میدم
ای گرفتار تعصب مانده
دایما در بغض و در حب مانده
گر تو لاف از عقل و از لب می‌زنی
پس چرا دم در تعصب می‌زنی
در خلافت میل نیست ای بی‌خبر
میل کی آید ز بوبکر و عمر
میل اگر بودی در آن دو مقتدا
هر دو کردندی پسر را پیشوا
هر دو گر بودند حق از حق وران
منع واجب آمدی بر دیگران
منع را گر ناپدیدار آمدند
ترک واجب را روادار آمدند
گر نمی‌آمد کسی در منع یار
جمله راتکذیب کن یا اختیار
گر کنی تکذیب اصحاب رسول
قول پیغامبر نکردستی قبول
گفت هر یاریم نجمی روشن است
بهترین قرنها قرن منست
بهترین خلق یاران من‌اند
آفرین با دوست داران من‌اند
بهترین چون نزد تو باشد بتر
کی توان گفتن ترا صاحب نظر
کی روا داری که اصحاب رسول
مرد ناحق را کنند از جان قبول
یا نشانندش به جای مصطفا
بر صحابه نیست این باطل روا
اختیار جمله شان گر نیست راست
اختیار جمع قرآن پس خطاست
بل که هرچ اصحاب پیغامبر کنند
حق کنند و لایق حق ور کنند
تا کنی معزول یک تن را ز کار
می‌کنی تکذیب سی و سه هزار
آنک کار او جز به حق یک دم نکرد
تا به زانو بند اشتر، کم نکرد
او چو چندینی در آویزد به کار
حق ز حق‌ور کی برد این ظن مدار
میل در صدیق اگر جایز بدی
در اقیلونی کجا هرگز بدی
در عمر گر میل بودی ذره‌ای
کی پسر، کشتی به زخم دره‌ای
دایما صدیق مرد راه بود
فارغ از کل لازم درگاه بود
مال و دختر کرد بر سر جان نثار
ظلم نکند این چنین کس، شرم دار
پاک از قشر روایت بود او
زانک در معجز درایت بود او
آنک بر منبر ادب دارد نگاه
خواجه را ننشیند او بر جایگاه
چون ببیند این همه از پیش و پس
ناحق او را کی تواند گفت کس
باز فاروقی که عدلش بود کار
گاه می‌زد خشت و گه می‌کند خار
با در منه شهر را برخاستی
می‌شدی در شهر وره می‌خواستی
بود هر روزی درین حبس هوس
هفت لقمه نان طعام او و بس
سرکه بودی با نمک بر خوان او
نه ز بیت‌المال بودی نان او
ریگ بودی گر بخفتی بسترش
دره بودی بالشی زیر سرش
برگرفتی همچو سقا مشک آب
بیوه‌زن را آب بردی وقت خواب
شب برفتی دل ز خود برداشتی
جملهٔ شب پاس لشگر داشتی
با حذیفه گفت ای صاحب نظر
هیچ می‌بینی نفاقی در عمر
کو کسی کو عیب من در روی من
میل نکند تحفه آرد سوی من
گر خلافت بر خطا می‌داشت او
هفده من دلقی چرا برداشت او
چون نه جامه دست دادش نه گلیم
بر مرقع دوخت ده پاره ادیم
آنک زین سان شاهی خیلی کند
نیست ممکن کو به کس میلی کند
آنک گاهی خشت و گاهی گل کشید
این همه سختی نه بر باطل کشید
گر خلافت از هوا می‌راندی
خویش را در سلطنت بنشاندی
شهر هاء منکر از حسام او
شد تهی از کفر در ایام او
گر تعصب می‌کنی از بهر این
نیست انصافت بمیر از قهر این
او نمرد از زهر و تو از قهر او
چند میری گر نخوردی زهر او
می‌نگر ای جاهل ناحق شناس
از خلافت خواجگی خود قیاس
بر تو گر این خواجگی آید به سر
زین غمت صد آتش افتد در جگر
گر کسی ز ایشان خلافت بستدی
عهدهٔ صد گونه آفت بستدی
نیست آسان تا که جان در تن بود
عهدهٔ خلقی که در گردن بود

علیرضا نوشته:

ما از علی ابن ابیطالب طرفداری نمیکنیم. خدا میکنه
خدا درب خانهء علی را باز گذاشت-ماجرای مسجد، خدا با علی نجوا کرد-در جنگ، خدا آیات تطهیر و ولایت را نازل کرد. خدا غدیر را ایجاد کرد. ضربة علی کجا و عبادة الثقلین کجا را خدا گفت. علی مع الحق والحق مع العلی ، انا و علی ابوا هذه الامة، علی مع القرآن و القرآن مع العلی، و یطعمون الطعام علی حبه را همچنین، و خاتم بخشی در رکوع و خیبر و جانشینی پیغمبر در مراسم دعوت خویشان، و تزویج امیر المومنین و زهرای مرضیه و ….
از خدا دلیلش را بپرس.
به شما راه رانشان دادند اگر ببینید…

کانال رسمی گنجور در تلگرام