گنجور

بخش ۴۸ - باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

جمله با وی بانگها بر داشتند

کان حریصان که سببها کاشتند

صد هزار اندر هزار از مرد و زن

پس چرا محروم ماندند از زمن

صد هزاران قرن ز آغاز جهان

همچو اژدرها گشاده صد دهان

مکرها کردند آن دانا گروه

که ز بن بر کنده شد زان مکر کوه

کرد وصف مکرهاشان ذوالجلال

لتزول منه اقلال الجبال

جز که آن قسمت که رفت اندر ازل

روی ننمود از شکار و از عمل

جمله افتادند از تدبیر و کار

ماند کار و حکمهای کردگار

کسپ جز نامی مدان ای نامدار

جهد جز وهمی مپندار ای عیار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بدیع الزمان فروزانفر نوشته:

khodavand har kari bekhad mikonad…va asbab ghatE nistand…pas kasb v amal b fayede ast…ma sabr mikonim ta khoda har kar mikhahad bokonad.

محمدامین مروتی نوشته:

جبر و توکل
مولانا در داستان شیر و نخجیریان (دفتر اول)،- که از کلیله و دمنه اخذ کرده- توکل و جبر کاهلانه را در برابر، توکل عاقلانه و مشروع قرار می دهد. شیر با حملات همیشگی به حیوانات جنگل، آسایش و آرامش را از آن ها سلب کرده. حیوانات به او پیشنهاد می کنند تا شیر دست از تلاش و شکار و تدبیر و کار و کسب بردارد و به خدای رزاق توکل کند و آن ها به عوض، غذای او را تامین کنند:
جز که آن قسمت که رفت اندر ازل، روی ننمود از شکار و از عمل
جمله افتادند از تدبیر و کار ماند کار و حکم های کردگار
کسب، جز نامی مدان ای نامدار جهد، جز وهمی مپندار ای عیار
استدلال حیوانات با چاره اندیشی و حیلت سازی خودشان برای مهار شیر در تناقض آشکار است. شیر پاسخ می دهد که توسل به اسباب هم سنت پیامبر است و به همین علت کاسب و شاغل را حبیب خدا دانسته:
گفت آری گر توکل رهبرست این سبب هم سنت پیغمبرست
گفت پیغامبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببند
رمزِ الکاسب حبیب الله شنو از توکل در سبب، کاهل مشو
حیوانات پاسخ می دهند کودک تا پا نگرفته و تلاش نمی کند، از بابایش سواری می گیرد و مادر شیرش می دهد. انسان ها هم قبل از دست اندازی و دوندگی های حرص آلوده برای روزی، در بهشت صفا و یگانگی به سر می بردند ولی دست اندازی و افزون خواهی سبب هبوطشان از این بهشت شد و با هم دشمن شدند . ما هم طبق حدیث عیال الله هستیم و نباید از بهشت توکلِ کودکی خارج شویم:
طفل تا گیرا و تا پویا نبود مرکبش جز گردن بابا نبود
چون فضولی گشت و دست و پا نمود در عنا افتاد و در کور و کبود
جان های خلق پیش از دست و پا می‌پریدند از وفا اندر صفا
چون به امر “اهبطوا” بندی شدند، حبس خشم و حرص و خرسندی شدند
ما عیال حضرتیم و شیرخواه گفت الخلق عیال للاله
آنک او از آسمان باران دهد هم تواند کو ز رحمت نان دهد
شیر جواب می دهد اگر بیلی به دست کسی بدهیم، طبعا برای ان است که از آن استفاده ای کند. خدا هم که دست و پا به ما داده، برای آن است که از عالم بی دست و پاییِ کودکانه خارج شویم و شکر هر نعمتی در استفادة بهینه از آن نعمت است و به نفی جبر و توکل کاهلانه می پردازد:
گفت شیر آری ولی رب العباد نردبانی پیش پای ما نهاد
پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمعِ خام
پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ؟
خواجه چون بیلی به دست بنده داد بی زبان معلوم شد او را مراد
دست، همچون بیل، اشارت های اوست آخراندیشی عبارت های اوست
سعیِ شکرِ نعمتش، قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود
شکرِ قدرت، قدرتت افزون کند جبر، نعمت از کفت بیرون کند
جبر تو خفتن بود در ره مخسپ تا نبینی آن در و درگه مخسپ
گر توکل می کنی در کار کن کشت کن، پس تکیه بر جبار کن
نکتة جالب توجه در این داستان، روش و شیوة طرح موضوعات توسط مولاناست. بسیار اتفاق می افتد که مولانا بدون توجه به سیاق و جریان منطقیِ حکایت، جایگاهِ شخصیت های خوب و بد را نادیده می گیرد و حتی حرف حساب هایش را از زبان شخصیت های ناموجه هم می زند. چنان که در حکایت معاویه و ابلیس(دفتر دوم) ، سخنان عارفانه و بسیار زیبایی به زبان ابلیس می گذارد. در این جا هم هر دو طرف حرف های خوبی می زنند گو این که وزنة حرف حساب های شیر سنگین تر است. اما خود این شیر شخصیت ستمگری است که در نهایت مغلوب هوش و فراست خرگوش می شود و توسط او هلاک می شود و حیوانات جنگل با تدبیر او نجات می یابند. گاه مولانا هر چه به ذهنش می رسد بر اساس تداعی معانی به زبان می راند بی آن که خیلی جانب گفتمان خاصی را بگیرد و این مورد به خصوص در مباحث چالش انگیزی چون جبر و اختیار و قضا و قدر و توکل و نقش ابلیس در سناریوی آفرینش، بسیار پیش می آید. در واقع بخشی از موضوع به غموض این بحث ها و حتی روشن نبودن تکلیفِ مولانا با خودش در این مباحث هم بر می گردد. کما این که خود ما هم در موضع گیری های مان در این مباحث، در مقاطع مختلف، ممکن است مواضع مختلفی داشته باشیم که حتی متوجه تناقضات آن ها نباشیم و این به سبب طبیعت غامض و حل نشدة این مباحث هم هست.

کانال رسمی گنجور در تلگرام