گنجور

بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

گفت شیر آری ولی رب العباد

نردبانی پیش پای ما نهاد

پایه پایه رفت باید سوی بام

هست جبری بودن اینجا طمع خام

پای داری چون کنی خود را تو لنگ

دست داری چون کنی پنهان تو چنگ

خواجه چون بیلی به دست بنده داد

بی زبان معلوم شد او را مراد

دست همچون بیل اشارتهای اوست

آخراندیشی عبارتهای اوست

چون اشارتهاش را بر جان نهی

در وفای آن اشارت جان دهی

پس اشارتهای اسرارت دهد

بار بر دارد ز تو کارت دهد

حاملی محمول گرداند ترا

قابلی مقبول گرداند ترا

قابل امر ویی قایل شوی

وصل جویی بعد از آن واصل شوی

سعی شکر نعمتش قدرت بود

جبر تو انکار آن نعمت بود

شکر قدرت قدرتت افزون کند

جبر نعمت از کفت بیرون کند

جبر تو خفتن بود در ره مخسپ

تا نبینی آن در و درگه مخسپ

هان مخسپ ای کاهل بی‌اعتبار

جز به زیر آن درخت میوه‌دار

تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد

بر سر خفته بریزد نقل و زاد

جبر و خفتن درمیان ره‌زنان

مرغ بی‌هنگام کی یابد امان

ور اشارتهاش را بینی زنی

مرد پنداری و چون بینی زنی

این قدر عقلی که داری گم شود

سر که عقل از وی بپرد دم شود

زانک بی‌شکری بود شوم و شنار

می‌برد بی‌شکر را در قعر نار

گر توکل می‌کنی در کار کن

کشت کن پس تکیه بر جبار کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

لیدا نوشته:

در بیت ۱۷ به این نکته اشاره شده که شرافت سر به عقل است و اگر سر عقل نداشته باشد مانند دم ( پست ترین عضو بدن ) می شود !

امین کیخا نوشته:

جبر را ناخواستگی ( از خواست به معنی خواست و اراده) ترجمه می کنند .

امین کیخا نوشته:

شوم و شنار هر دو معنی نحس می دهد ولی شوم اسم مفعول عربی اش مشؤوم است ولی شنار با زبر نخست پارسی است . گجسته هم نحس است .

رسته نوشته:

بیت ۱۵
جبر در این بیت نگاهی به مقولهٔ معروف جبر و اختار دارد. این مقوله در سراسر تاریخ اسلام در حوزه های کلام، فلسفه، اصول، تصوف، عرفان مورد بحث و جدل بوده است و کتاب های فراوانی در بارهٔ آن نوشته اند، مثنوی هم این مطلب را به تفصیل با پردٔ داستان های کلیله مورد گفتگو قرار داده است، تا بخش ۵۹ که می گوید : هر که جبر آورد خود رنجور کرد // … // جبر چه بود بستن اشکسته را //

امیرحسن نوشته:

بر اساس نسخه موجود در دست بنده کمترین ، به نظر اصلاحات زیر لازم می آید هرچند تائیدیه صاحبنظرانه جناب شمس الحق نیز ضروری می نماید:
در بیت هان مخسپ ای کاهل بی‌اعتبار جز به زیر آن درخت میوه‌دار ، آمده است : هان مخسپ ای جبری بی‌اعتبار جز به زیر آن درخت میوه‌دار
در بیت جبر و خفتن درمیان ره‌زنان مرغ بی‌هنگام کی یابد امان ،آمده است : جبر خفتن درمیان ره‌زنان مرغ بی‌هنگام کی یابد امان
در بیت گر توکل می‌کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن، آمده است :گر توکل می‌کنی در کار کن کسب کن پس تکیه بر جبار کن

امیرحسن نوشته:

بر اساس نسخه موجود در دسته این حقیر ، اصلاحات ذیل به نظر ضروری می نماید هرچند دقت در نظرات سایر سروران و صاحبنظران در این خصوص الزامیست:
مصرع “هان مخسپ ای کاهل بی‌اعتبار” بدین صورت است : هان مخسپ ای جبری بی‌اعتبار
مصرع “جبر و خفتن درمیان ره‌زنان” بدین صورت است : جبرخفتن درمیان ره‌زنان
آخرین مصرع “کشت کن پس تکیه بر جبار کن” بدین صورت است : کسب کن پس تکیه بر جبار کن

iliashid نوشته:

بنظر می رسد که بیت “شکر قدرت قدرتت افزون کند

جبر نعمت از کفت بیرون کند” درستش به شکل زیر باشد : « شکر نعمت نعمتت افزون کند…..کفر؛ نعمت از کفت بیرون کند!»

مهدی کاظمی نوشته:

طفل تا گیرا و تا پویا نبود

مرکب اش جز گردن بابا نبود

چون فضولی گشت و دست و پا نمود

در عنا افتاد و در کور و کبود

مولانا میگوید همانطور که کودک نوزاد که تازه به دنیا آمده و هنوز دست و پایی ندارد و قادر به حرکت نیست و از طرفی به همین خاطر اهل کنجکاوی هم نیست به همین دلیل شدیدا مورد توجه و حمایت پدر است و از نظر موقعیت تازه بر مقام بلندی قرار گرفته یعنی گردن پدر ! این جان انسان هم مثل آن طفل تا وقتی در عالم ازل یا عالم ذر بود و هنوز در قالب تن اسیر نشده بود مورد حمایت و تقرب حق بود و به اصطلاح عرش نشین بود . شاید اشاره ی مولانا به همان آیه باشد که جانهای آدمیان پیش از خلقت مورد سوال قرار گرفتند که : « الست بربکم ؟ قالوا بلی ! آیا من پرودگار شما نیستم ؟ گفتند : آری » و این اقرار جان آدمی بود به وابستگی به حق . عرفا ظاهرا از این آیه اینطور استنباط کرده اند که این اقرار جان آدمی پیش از خلقت تن آدمی صورت گرفته است یعنی جان آدمی پیش از خلقت جسمانی اش وجود داشته است اما هنوز در قالب تن و دست و پا محبوس نشده بود و بقول مولانا در آن عالم در عین حال در صفا بوده است .

جان های خلق پیش از دست و پا

می پریدند از وفا اندر صفا

تا اینکه با خلقت آدم جان او در قالب تن و این دست و پا قرار گرفت و محبوس شد . مولانا در ادامه میگوید همانطوری که طفل به محض اینکه دست و پایش قوت گرفت و آنها را بکار برد و شروع به حرکت کرد و بعد اهل کنجکاوی و فضولی شد از گردن پدرش پایین آورده میشود دردسرهایش تازه آغاز میشود و در کوری و سیاهی می افتد جان آدمی هم بعد از این که در قالب تن قرار گرفت و خودش را تنها در این قالب دید و شناخت و بعد تازه آن مصیبت هبوط بخاطر حس فضولی اش رخ داد او هم از عرش به فرش زمین سقوط کرد منتهی چون در قالب تن قرار گرفت مشکلات تازه برایش شروع شد :

چون به امر اهبطوا بندی شدند

حبس خشم و حرص و خرسندی شدند

ما عیال حضرتیم و و شیرخواه

گفت الخلق عیال للاله

آنکه او از آسمان باران دهد

هم تواند کو ز رحمت نان دهد !

مولانا میگوید با این امر هبوط بود که دچار محبوس شدن در خشم و کینه و حرص و طمع مال اندوزی و نهایتا خرسندی به زندگی موجود شدیم و این آغاز حجابها بود در حالیکه در واقع طبق آن حدیث ما خانواده و عیال خداوندیم و وقتی اوست که موجب هر رحمت و نعمتی است باید به او رجوع کرد و خود را از این طمع و حرص و خشم و خوابزدگی نجات داد . در اینجا مولانا در ادامه ی حکایت شیر و نخجیران به زیبایی از زبان شیر هرگونه تصور جبری را از این مسئله ی هبوط و حجاب رد میکند و میگوید چنین نیست که فکر کنید خب حالا که در این زندگی دنیوی گرفتار شده ایم و همه چیز هم حجاب است از آسمان هم که هبوط کرده ایم خب در اینصورت راه بسته است و باید به همین زندگی و مشکلاتش راضی باشیم و بالاجبار با آن بسازیم

گفت شیر : آری ولی رب العباد

نردبانی پیش پای ما نهاد

پای داری چون کنی خود را تو لنگ ؟؟

دست داری چون کنی پنهان چون چنگ ؟؟

پایه پایه رفت باید سوی بام

هست جبری بودن اینجا طمع خام !

خواجه چون بیلی به دست بنده داد

بی زبان معلوم شد او را مراد

دست همچون بیل اشارت های اوست

آخر اندیشی عبارت های اوست !

بس اشارت های اسرارت دهد

بار بردارد ز تو کار ات دهد

شیر در پاسخ نخجیران که شیر را دعوت به راضی به جبر زندگی میکنند میگوید این درست است که ما بخاطر هبوط اجبارا به اینجا نزول کردیم ولی در مقابل این قوس نزولی یک قوس صعودی هم داریم و خداوند اگر دست و پایی داده است برای این هم هست که از نردبان معراج بالا برویم و قطعا پله پله باید از این نردبان معراج بالا رفت تا دوباره به عرش رسید. منتهی شرط اش این است که خود را قابل آن کنیم و وصل جو باشیم

حاملی محمول گرداند ترا

قابلی مقبول گرداند ترا

قابل امر وی ای قابل شوی

وصل جویی بعد از آن واصل شوی

اگر اینجا تو حمالی و بارسنگین سلوک را به دوش میکشی با بالا رفتن از این نردبان حقیقت بارها از دوش ات برداشته میشود و سبک میشوی . و اما پاداش ات این است

۰۹۲۱۶۵۵۷۴… ……, [۰۷.۱۱.۱۵ ۰۰:۵۷]
سعی شکر نعمت اش قدرت بود

جبر تو انکار آن نعمت بود

شکر قدرت قدرت ات افزون کند

جبر نعمت از کف ات بیرون کند

جبر تو خفتن بود در ره مخسب

تا نبینی آن در و درگه مخسب

هان مخسب ای جبری بی اعتبار

جز به زیر آن درخت میوه دار !

که در واقع اشاره ای است به آیات قرآن که « لان شکرتم لازیدنکم یعنی اگر نعمت مرا شکرگزار باشید آن را برای شما افزون خواهم کرد » . در حقیقت مولانا زندگی این جهان را با وجود حجابها و پرده هایش مذموم نمیداند بلکه آن را پله های نردبانی میداند که باید یک به یک از آن گذشت و بالا رفت و اساس دایره ی زندگی ما به همین شکل تصویر میشود یعنی قوس نزولی هبوط و قوس صعودی عروج . از طرفی هم داشتن این مرکب تن را با وجود همه نوع محدودیت ها و محبوس کردن جان مذموم نمیداند و اساسا آنرا وسیله ی رفتن به سوی مقصد میداند مثل دست و پایی که باید باشد تا از نردبان بالا رفت اما نکته ای که مولانا و بطور کلی عرفان بر آن بشدت تاکید می ورزد این است که مبادا بجای فکر کردن به مقصد و چشم دوختن به هدف و مقصود سرگرم خود این وسیله بشویم و اسیر و زمین گیر مرکب و وسیله بشویم که مفهوم حجاب از همین معنی آغاز میشود . بعداز شناختن مفهوم حجاب و رابطه ی آن با هبوط و معراج میتوان به نگاه زیبای مولانا به سیر زندگی و نگاه عمیق او به مسائل مختلف زندگی در این دنیا از دید او پرداخت و تصویری روشن تری از مفاهیم قرآن و بطور کلی ادیان از دید عرفان رسید .

ناشناس نوشته:

در نسخه بنده
“هان مخسپ اى جبرى بى اعتبار
آمده
و ضمنا
همین
شکر قدرت قدرتت افزون کند
درست است

کانال رسمی گنجور در تلگرام